باد صبا
روحش شاد

بعضی ها هر چه تنومند تر و قویتر به سراغ مشکلات میرن مشکلات هم سخت تر به سراغشون میاد.

من نمی دونم چطوری میشه شجاعت و استقامت یکی از دلسوز ترین حامیان محیط زیست و جانوران این آب و خاک رو وصف کرد.

درگذشت همسر بزرگوار خانم جمشیدی رو به ایشون و به دوستداران طبیعت و محیط زیست این مرز بوم تسلیت میگم.

برای کسی که در حمایت از طبیعت غصه می خورد و از تمام جسم و جانش انرژی می گذارد و در میانه راه با مردی که خاکها را سبز می خواست این راه سخت را ادامه می دهد از دست دادن همراه سخت است. خیلی سخت.

از خدا می خواهم به این بزرگوار صبر دهد و آن سفر کرده را بیامرزد و روحش را سرشار از رحمت گرداند.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳٩٠ - سیاوش

گفتگو

یادمه همیشه یکی از قسمتهایی که توی مجله ها و روزنامه ها می خوندم و مصاحبه ها بودند. چون راهی بود برای شناخت بهتر و بیشتر.

چند وقتیه که یه وبلاگی از طرف مسئولین پرشین بلاگ راه افتاده به اسم مصاحبه. با چند نفری از وبلاگنویس ها مصاحبه کرده. نمی دونم چطوری نفراتشونو انتخاب می کنند ولی با یه ایمیل از من هم خواستند توی این مصاحبه شون شرکت کنم. من پاسخ رو با ایمیل براشون فرستادم و دو سه روزی هست که منتشر شده. فکر کنم خیلی ها دوست دارند که مصاحبه شون خونده بشه. ولی یه کمی نگرانی و اکراه دارم که لینک اونجایی که مصاحبه منتشر شده رو اینجا بنویسم. دلیلش هم اینه که عکس هم از من توی وبلاگ مصاحبه گذاشتند. ولی من همیشه دلم می خواهد ارتباطم با بزرگواریانی که به اینجا سر می زنند از طریق نوشته ها باشه نه چهره یا اینجور چیزا. لینک مصاحبه اینه

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳٩٠ - سیاوش

تیرماه نود

فکر کنم سکوت به بغض نزدیکتر باشه تا فریاد

اینقدر اتفاقهای تلخ در این چند وقته افتاد که ...

اینقدر آدمهای خوب و بزرگواری در این چند وقته از این دنیا رفتند که ...

اینقدر آدمهای خوب و بزرگواری هنوز در بین ما هستند ولی شرایط سختی دارند که ...

اون پرنده ای هم که روی سیم خاردار نشسته شاید توی همین فکره. شاید هم سعی داره بفهمه بین کسانی که اینور سیم خاردارند با کسانی که اونور سیم خاردارند فرقی هست یا نه؟

همه اینها در کنار مشکلات شخصی بزرگی که همه کم و زیاد دارند ...

 

بگذریم

 

***

تیرماه سال شصت و دو بود که یه روز صبح قرار شد با مادرم بریم بیرون. من مثل همیشه حدس زدم که احتمالا می خواهیم بریم خرید. ولی اون دفعه زنبیلی همراهمون نبود. پرسیدم: ((چی می خوایم بخریم؟)) مادرم گفت: ((چیزی نمی خوایم بخریم. ولی یه کار مهمی باید انجام بدیم.)) اون روز من برای اولین بار اسم من توی یه محیط آموزشی به اسم دبستان نوشته شد.

تیرماه سال شصت و هفت بود که آخرین امتحان دوره دبستان رو دادم.

تیرماه سال هفتاد بود که آخرین امتحان دوره راهنمایی رو دادم. همون ماه هم امتحان ورودی دبیرستان شهرمون رو با موفقیت قبول شدم.

تیرماه سال هفتاد و چهار بود که آخرین امتحان دوره دبیرستان رو دادم.

تیرماه سال هفتاد و نه بود که آخرین امتحان دوره کارشناسی رو دادم. همون ماه هم بود که در مصاحبه استخدامی محل کارمون پذیرفته شدم.

و حالا هم در تیرماه نود با دلی گرفته مشغول امضا جمع کردن از قسمتهای مختلف محل کارمون هستم. واقعا جدا شدن از جمعی که بعضی هایشان دوستان صمیمی من شدند سخت است. آن هم بعد از نزدیک به یازده سال. ولی چه می شود کرد. دنیا محل گذر است. قسمتهای کوچکتر این دنیا هم محل گذرند.

اینها هم نمونه هایی از حرفهایی است که این روز ها زیاد شنیده ام:

 

          - واقعا که. آخه آدم عاقل توی این بیکاری کار رسمی شو ول می کنه؟

          - هنوز همونجایی؟ خیلی بی عرضه ای. من که اگه جای تو بودم سالها پیش از اونجا اومده بودم بیرون.

          - آخه خونواده ات چه گناهی کردن که باید گشنگی بکشن؟

          - خیلی نامردی که مار رو با این همه کار اینجا تنها میذاری.

          - پس کی میری؟ خسته شدیم از بس منتظر موندیم.

          - از اینکه داری میری خیلی ناراحتم.

          - واقعا؟ از اینکه داری میری خیلی خوشحالم.

          - بزرگترین اشتباه زندگیتو داری انجام میدی.

          - درست ترین کاری که میشد رو داری انجام میدی.

         

          ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٦ تیر ،۱۳٩٠ - سیاوش