باد صبا
روزی که خیلی احساس گناه کردم

احتمالا اگر نوشته های سال اول این وبلاگ را ملاحظه کرده باشید، مستحضر هستید که قسمتی از خاطرات من مربوط به کاری است که چند صدر هزار سال پیشینیان ما انجام می دادند. یعنی شکار. و ممکن است با این تفاسیر قسمتی از علائق و شخصیت عجیب من و رفتار های عجیب تر به عنوان یک قاتل بی رحم یا یک آدم ماجراجو یا یک آشنای با طبیعت یا ... شناخته شود. برای شناخت این مقوله میتوان به وبلاگهای آوای وحش یا تمبور مراجعه کرد.

در بین خاطرات مرتبط با شکار اما خاطره ای هست که با وجود گذشت بیش از سیزده سال هنوز هر وقت یاد آن میفتم احساس عذاب وجدان و گناه می کنم. و حتی عاملی شد برای اینکه دیگه رغبتی به شکار نداشته باشم.

و اما ماجرا:

سالها پیش یکی از سفر های شکار ما اینطور بود که بعد از یک روز ماندن و گشتن و پیدا نکردن چیزی روز دوم من تنها بر سر چشمه درون اتاقکی (تقریبا در فاصله بیست متری آب) نشسته بودم و بعد از چند ساعت و چهار تا تیر محصول عمل من دو تا کبک بود و یک تیهو. غیر از سر بریدن این را هم از پدرم یاد گرفته ام که زود امعا و احشائشان را هم خالی کنم. کومه اتاقک کوچکی بود که دیواره هایش از سنگ بود و سقف آن هم چند شاخه و بوته بود و به زور دو نفر می توانستند چهار زانو در آن بنشینند. ارتفاع سقفش هم حدود یک متر بود. یعنی باید چهار دست و پا وارد آن می شدی. من هم که تنها نشسته بودم تفنگ را در دستم گرفته بودم. حاصل چند تیری را هم که زده بودم کنارم روی سنگهای دیواره کومه گذاشته بودم. کم کم در آن آفتاب گرم تابستان پیش خودم فکر می کردم که زود تر بساطم را جمع کنم و بروم پایین کنار موتور. و بعد از مرتب کردن بار ها درون خورجین راه بیفتیم به سمت تمدن شهر.

دلیل دیگری هم که من را ترغیب به بلند شدن می کرد زیاد شدن زنبور ها بود. چند سال قبل از آن ماجرا سر همان چشمه یک روز سه تا زنبور خرمایی من رو نیش زده بودند که ماجرایش شاید روزی در همین وبلاگ نوشته شد.

خلاصه. داشتم از سوراخهای دیوار کومه به بیرون نگاه می کردم که یه دفعه با گوشه نگاهم یه زنبور رو دیدم که بالای اون دو تا کبک داشت پرواز می کرد. دوباره به بیرون نگاه کردم. ولی یه دفعه پیش خودم گفتم این زنبوری که من دیدم چرا دنباله داشت؟ دو باره مستقیم به زنبور نگاه کردم و دیدم در امتداد نگاهم روی زمین یک مار خاکی رنگ داره روی زمین می خزه و به سمت جایی میره که محصول شکارم را گذاشته بودم.

یه دفعه به خودم اومدم و با ترس و لرز امتداد بدن مار رو نگاه کردم و دیدم بدنش دقیقا از زیر پای من رد شده و دمش هنوز بیرون کومه است. من که تازه تمام بدنم داشت متوجه میشد چه خبره تفنگ رو دو دستی محکم گرفتم و مثل فنر از جا پریدم و سرو گردنم به بوته های سقف کومه گیر کرد. سقف رو خراب کردم و پریدم بیرون که مار بی نوا هم با این سر و صدا راهشو کج کرد و از کومه امد بیرون.

نمیدونم چرا نتونستم توی اون لحضه تصمیم درستی بگیرم. بدون اینکه به این مسئله فکر کنم که مار از چه نوعیه و تازه اگر هم مار سمی باشه وقتی من از کومه اومدم بیرون دیگه خطری تهدیدم نمی کنه تفنگ رفت توی بغلم و به سمت مار نشونه گرفتم. دستم هم از هیجان خیس عرق شده بود و  ... دنگ ... و چند تا انعکاس صداش شلیک در سکوت کوهستان.

لول پایین رو شلیک کردم و توی اون فاصله دو متری حتی ساچمه ها فرصت نداشتند از هم باز شوند و مثل گلوله بع چند سانتیمتری مار خوردند روی سنگ ها و خاک بلند شد.

مار بیچاره هم که از صدای تیر خیلی ترسیده بود با سرعت بیشتری راهشو به سمت من کج کرد و با سرعتی که واقعا از یه موجود خزنده بدون پا بعید بود به سمت من داشت میومد. بلا فاصله من دوباره تفنگ رو به سمتش نشونه رفتم و لول بالا رو دوباره به سمت بدن مار نشونه گرفتم. ولی چون فاصله خیلی نزدیک بود چند سانتیمتر پایینتر از بدنش رو نشونه گرفتم. تیر بعدی هم  ... دنگ ... و چند صدای انعکاس.

مار بیچاره دو نصف شد و سر و چند سانتیمتر از بدنش یه طرف افتاد و در حال تکون خوردن بود و بقیه بدنش که حدود یک متر بود و تا حدود ده دقیقه در حال تکون خوردن بود یه طرف دیگه افتاد.

من که تازه احساس می کردم خطر از سرم گدشته داشتم به مار بیچاره نگاه می کردم.

پدرم هم که کنار موتور بود از صدای شلیک دو تا تیر نگران شده بود که چی شده. البته صدای دو تا تیر و دیدن کومه خراب شده و من که تفنگ به دست مضطرب ایستاده بودن نگران کننده هم بود.

بعد از چند دقیقه پدرم هم اومد و من رو که هنوز داشتم به بدن مار نگاه می کردم دید. من بعد از بی حرکت افتادن بدن مار با دقت به مار نگاه کردم. همه نشونه ها نشون می داد که اون زبون بسته سمی نبود. مردمک چشماش گرد بود نه خطی. دمش هم مثل دم مار های سمی نبود. استخونهای کله مار هم گرد بود نه مثلثی و همچنین وقتی دهانش رو رو با دقت نگاه کردیم دندون نیش که پشتش هم کیسه زهر باشه نداشت. اون زبون بسته به هوای بوی گوشت فقط اومده بود دنبال قوت و هیچ خطری هم نمی تونست برای من داشته باشه.

خلاصه اون سفر تموم شد و برگشتیم خونه. ولی تا چند روز خیلی احساس گناه می کردم که فقط به خاطر یه ترس احمقانه یه حیوون بی آزار رو کشتم.

چند ماه بعد سر همون چشمه چند تا نهال درخت کاشتم. از اون موقع تا حالا چند بار سفر های شکار دیگران رو لغو کردم. میشه گفت تلاش ناموفقم برای ادامه تحصیل در رشته محیط زیست (به قصد حمایت از محیط زیست) هم از همون موقع کلید خورد. اما هر وقت چشمای معصومانه اون مار یادم میاد خیلی ناراحت میشم. نوشتن این پست وبلاگ هم آسون نبود. ولی خواستم خواننده های این وبلاگ بدونن چه آدم خبیثی پشت این نوشته ها است.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۱ آبان ،۱۳۸٩ - سیاوش

عجب t ای!

به جای مقدمه فکر کنم بهتر است از نامگذاری عنوان نوشته ام شروع کنم. دوست بزرگواری داشتیم (و داریم) که بعضی وقتها وسط صحبتهایی که از مشکلات مختلف زندگی می شد می گفت: ((واقعا نوبره. هم x هم y  و هم z که آخرشه. t هم دیگه آخر آخرشه.)) منظورش موقعیت و زمان زندگی ما بود. البته اگر ارتفاع از سطح دریا را تابعی از طول و عرض جغرافیایی در نظر بگیریم می توان فقط به همان موقعیت جغرافیایی و زمان اشاره کرد.

وقتی آنقدر می دوی که یادت می رود کجای مسیر مسابقه هستی و وقتی به برکت وسایل ارتباطی جدید مطلع هستی که وضعیت دوستان و هم دوره ای هایت که الان کمتر از ده درصدشان مانده اند چگونه است، طبیعی است که هر کسی خودش را را باشرایطی که در مکان جغرافیایی دیگری متولد می شدی مقایسه کند. اگر تو در توکیو و یا سیدنی متولد می شدی و از یکی از دانشگاههای خوب کشورت مدرک معتبری می گرفتی چقدر باید برای تامین نیاز های اولیه زندگی ات مثل شغل و مسکن تلاش می کردی؟ البته بلا فاصله این سوال پیش می آمد و (من هم از این دوستم می پرسیدم) که اگر در شهری مثل موگادیشو یا فنوم پنه یا لوساکا متولد می شدی چه؟ شاید شرایطت به مراتب بد تر می بود. بعد این دوست مان می گفت خب فرض کنیم همین x و همین y. اگه دهه چهل از یک دانشگاه معتبر فارغ اتحصیل می شدی چقدر باید برای تامین نیاز های اولیه تلاش می کردی؟

چند نفر از دانشجویان بزرگواری که با من و امثال من درس دارند چندین سال از من بزرگ ترند؟

دیدن موفقیت یکی از اقوام که سالها پیش با جدیت درس می خواند تا از سد کنکور بگذرد خیلی شیرین بود. ایشان بعد یک سال و نیم درس خواندن مداوم و سخت در رشته پزشکی یکی از دانشگاههای خوب کشور پذیرفته شد. سالها درس خواند و کار کرد و نه تنها از سد درسها گذشت بلکه بر غولی خطرناک با نام سرطان هم غلبه کرد.به عنوان یک زشک عمومی در روستا ها و شهر های دور افتاده کشور خدمت کرد اما بر آمدن از پس اداره خانواده آسان نبود. راه چاره؟

باز هم تلاش. با وجود داشتم دو فرزند، بعد از دو بار شکست بالاخره در مقطع تخصص پزشکی یکی از دانشگاه های خوب کشور پذیرفته شد. اما همچنان غول مشکلات نیاز های اولیه زندگی جان سخت است.

بگذریم. مقایسه مکان و زمان و شرایط زندگی ما با دیگران نه به درد دنیا می خورد و نه به درد آخرت. اما در لابلای این اتفاقات چیز دیگری هم ظریفانه وجود دارد.

این t کدام t است؟ چه اتفاقاتی در دنیا رخ داده است یا در شرف وقوع است؟ به عنوان مثال ما در شرایطی زندگی می کنیم که هم عصر با جنایات تلخی است. مثلا تفاقی که در یازده سپتامبر سال دوهزار و یک افتاد. راستی در یازده سپتامبر سال هزار و نهصد و نود چه شد؟ در سپتامبر سال دو هزار و دوازده چه خواهد شد؟ در اواخر تابستان سال دو هزار و بیست و سه چه؟

به نظر من با نگاهی دقیق به دنیا چنین به نظر می آید که عده ای در حال آرایش گرفتن خاصی هستند.

(خوشبختانه وبلاگ رسانه ای خصوصی است و لازم نیست برای مطالب به خوانندگان توضیح داد. البته ممکن است به اداره پاره ای از توضیحات لازم باشد که پاسخ داد. می دانم که بسیاری از خواننندگان محترم ممکن از این نوشته خوششان نیاید. اما ...)

پس از سال دو هزار و یک، مجموعه ای از کتابهای جنجالی با فروش چند میلیونی که بسیاری به فیلمهای هالیوودی جنجالی هم تبدیل شدند به دنیا عرضه شد مثل رمز داوینچی، فرشتگان و شیاطین و نمادگمشده. سوال اول: چرا چنین حجمی از اسرار و اطلاعات به یکباره از محافل سری به دنیا عرضه می شود؟

یکی از درسهای جالب ما درسی بود به نام بررسی جریانهای ادبی و فکری و هنری در غرب. دید بسیار خوبی به من داد. سوال همیشگی من در طول درس از استاد این بود که چرا در دوره ای عمده نویسنده گان و هنر مندان آثار کلاسیک داشتند و در دوره ای دیگر آثار رمانتیسم و در دوره ای دیگر سبکی دیگر. بالاخره متوجه پاسخ شدم و آن اینکه جو و اتفاقات اجتماعی و سیاسی جوامع منجر می شد که عمده آثار هنری و ادبی به شکلی خاص باشند و این نامگذاری سبکها سالها بعد اتفاق افتاد. و اینگونه نبود که هنرمندی در آن دوران تصمیم بگیرد به سبکی خاص اثری را خلق کند. او اثری خلق می کرد که بعد ها فهمیده شد این اثر در سبک خاصی جای می گیرد.

سوال دوم: به یک باره چگونه شده است که موضوعاتی مثل جن و دود و غول و میکرب موضوع اصلی دشمن در فیلمها و سریال های هالیوودی شده اند؟ مگر این موجودات افسانه ای در زندگی روزمره مردم کره زمین ظهور کرده اند؟

یکی از بامزه ترین ایمیل هایی که چند وقت اخیر دریافت کرده ام عنوانش این بود. تبدیل تهدید به فرصت. (عکس زیر)

عرضه چند ده میلیونی کتاب راز و فیلمی که سال هشتاد و شش از برنامه سینما ماورا از شبکه چها پخش شد در محافل فکری به قانون جذب معروف شد. سوال سوم: آن نیرویی که در کائنات وجود دارد و به ما کمک می کند اراده خداوند است یا چیزی موازی با آن؟ البته بدیهی است که اراده خداوند است. اما چرا در آن فیلم اشاره ای به آن نمی شود؟

اینجاست که می توان گفت دیدن فیلمی اینچنین برای مخاطبی در ایران می تواند بسیار مفید باشد. اما مخاطبانی در غرب ممکن است با دیدن این فیلم بسیاری از اصول فکریشان به هم بریزد. (منظورم از تهدید تهدید به فرصت این بود.) همچنین جمله ای که از یکی از میهمانان برنامه راز که در ماه رمضان امسال از شبکه پخش می شد این بود. حتما توصیه می کنم سریال هایی چون لاست را ببینید اما آگاهانه. خیریتی بود که باعث شد سوره جن و دخان به همراه تفسیر های چون المیزان خوانده شود.

در بعضی کشور ها (مثل فرانسه) یکی از اصول قانون اساسی اصل لائیسیته است. یعنی جدایی دین از سیاست. سوال چهارم: چرا در اخبار همه رسانه های غول پیکر دنیا به هیچ وجه نامی از آغاز خبر یا هر برنامه دیگری هیچی نامی از خدا برده نمی شود؟ ممکن است بی قانونی و هرج و مرج کشور و دنیا را فرا بگیرد یا دلیل دیگری دارد؟

در روز چهارم نوامبر سال دو هزار در آمریکا اتفاق سیاسی خاصی در حال انجام بود. سوال پنجم: آن زمان قبل از چه اتفاقی بود که با وجود جنجال های مختلف غائله به آن شکل ختم شد؟ اگر موارد مشابهی در دیگر کشور های دنیا وجود داشته باشد معنای خاصی دارد؟

توصیه 1: خواهش می کنم فیلم های ده دقیقه ای زیر را ببینید. باور کنید دانلود شان برای خودم خیلی سخت بود. اما انگیزه ای وجود داشت که دو هفته با وجود مشغله های فراوان با هر زحمتی بود بیشترشان را دیدم.

مقدمهقسمت اولقسمت دومقسمت سومقسمت چهارمقسمت پنجمقسمت ششمقسمت هفتمقسمت هشتم - قسمت نهمقسمت دهم  قسمت چهاردهمقسمت پانزدهمقسمت شانزدهمقسمت هفدهمقسمت هجدهمقسمت نوزدهم  قسمت بیستمقسمت بیست و یکمقسمت بیست و دومقسمت بیست و سومقسمت بیست و چهارم  قسمت بیست و پنجمقسمت بیست و ششمقسمت بیست و هفتمقسمت بیست و هشتمقسمت بیست و نهم  قسمت سی امقسمت سی و یکمقسمت سی و دومقسمت سی و سوم – قسمت سی و چهارمقسمت سی و پنجمقسمت سی و ششمقسمت سی و هفتمقسمت سی و هشتمقسمت سی و نهمقسمت چهلمقسمت چهل و یکمقسمت چهل و دوم  قسمت چهل و سوم قسمت چهل و چهارم قسمت چهل و پنجمقسمت چهل و ششم  قسمت چهل و هفتمقسمت چهل و هشتمقسمت چهل و نهم  قسمت پنجاهمقسمت پایانی

توصیه دو: فصل اول سریال فلش فوروارد که تیم نویسندگان و سازندگانش همان تیم سریال لاست هستند را ببینید. به ویژه قسمت هجدهمش را

توصیه سه: فیلم ملک سلیمان را حتما ببینید.

توصیه چهار: اگه سرتون درد می کنه که به چند تا سوال دیگه هم فکر کنید یه نگاهی به اینجا بیندازید.

حرف پایانی: دو تصویر زیر را با هم مقایسه کنید.یکی پنجره کلیسایی است که جک پدرش را می بیند (قسمت آخر لاست) و دیگری تصویری است از هرمی که در کتاب نماد گمشده دن براون رمز گشایی می شود.

 

و اینجاست که می توان گفت عجب t ای!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٩ - سیاوش