باد صبا
یک روز برفی دیگر

سه سال پیش در یکی از روز های دیماه ساعات خوبی بر ما گذشت که شرحش را در یکی از نوشته های دیماه همان سال نوشتم. اگر بتوان از وبلاگ به عنوان یک دفتر چه یادداشت استفاده کرد می خواستم از سختی های این روز ها بنویسم. می توانم ده ها صفحه نوشته نه چندان شیرین بنویسم اما ...

اما چه می شود کرد که وبلاگ هم بعد از مدتی خوانندگانی از بین دوستان و آشنایان پیدا می کند و باید آنجا هم با سیلی صورت را سرخ نگه داشت. یاد همان نوشته با عنوان ((در یک روز برفی)) افتادم و بعد هم به این نتیجه رسیدم که بهتر است نوشته ای که با ایمیل به دستم رسیده را در وبلاگم بگذارم. شاید مقدمه ای شود برای عبور از وضعیت فعلی و رفتن به وضعیتی که ...

روزی خواهد آمد که خبر سقوط و آوار زلزله و مورد ظلم قرار گرفتن نمی شنویم. روزی که ...

به قول مایکل خطاب به سارا در سریال فرار از زندان ((یه روز ... ))

 

و اما آن حکایت از حدود دویست و چهل سال قبل:

 

کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان و رفع ستم و احقاق حقوق مردم ، در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد.

یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت. او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او نمی داد.

شاه (که خود را وکیل الرعایا می نامید) دستور داد او را به گوشه ای ببرند و آرام کنند و بعد که آرام شد به حضور بیاورند. مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند.

کریم خان قبل از آنکه رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه از خواسته اش جویا شد. آن مرد گفت: ((من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان و خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف ،‌بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم در عالم خواب و رویا ، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت که ابوالوکیل پدر کریم خان هستم . آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم. از خواب که بیدار شدم ،‌خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد. این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود.))

مردک حقه باز که با ادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بودکه مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده ، دنبال د‍ژخیم می گردد. موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد. درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکلیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد.

کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود ، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته چوب بزنند. هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به او گفت: ((مردک پدر سوخته ! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می کرد. من که مقام و مسند شاهی رسیدم عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند ومقبره ای برپا کردند و آنجا را عنیان ابوالوکیل نامیدند. اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی؟ اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری))

مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد

 

برگرفته از کتاب هزار دستان نوشته اسکندر دلدم

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٩ - سیاوش

نوشته ای بر خلاف سختی های این روزها

اول اینکه سال جدید میلادی رو به همه مسیحی های دنیا تبریک می گم و آرزو می کنم سالی پر از اتفاقهای خوب باشه.

دوم اینکه موضوعات تلخی که در ذهنم رژه می روند زیادند که ترجیح می دهم در وبلاگم آنها را ننویسم. یکی از همین موضوعات که شاید اهمیتش کمتر از کشته شدگان زلزله و زندان و خشکسالی و گرانی و ... باشه ولی ناراحت کننده بود ظلم جدیدیه که به یکی از آفریده های خوش خط و خال خدا شد. کشته شدن یکی از دو تا ببر سیبری که به ایران آورده شدند در آلودگی هوا خبر تلخی بود. انسان نه به خودش رحم می کند و نه ...

سوم اینکه به خاطر تغییر ذائقه خوانندگان وبلاگ و کمک به تحمل سختی ها چند تا نوشته طنز اینجا می نویسم. بعضی هاش تکراریه. من که هر چی دست و پا می زنم خیلی از خوانندگان جدید به نوشته های قدیم سر نمی زنن. من هم یکی از نوشته های قدیم رو اینجا دوباره می نویسم. بعضی از مواردش هم جدیده.

 

- یکی از همکارامون تعریف میکرد بعد از کلی سر و کله زدن با پسر پنج ساله اش برای انجام تکالیف دوره پیش دبستانی (در حد رنگ کردن چند تا شکل با مداد رنگی) در حالی که کلافه شده بودم که چرا کارتو انجام نمی دی بهش گفتم ((تو بهترین پسر درجه سه هستی)). اون وروجک هم چپ چپ نگاهم کرد و گفت (( تو هم بهترین پشم درجه هشتی))

از اون موقع هر وقت بین همکاران موضوعی مطرح میشه و نظرات مختلف داده میشه و در مورد بهترین گزینه حرف زده میشه همه همصدا می گن ((بهترین کار درجه چند؟)) و با این وسیله دامنه رتبه بندی بین موضوعات مختلف کلی وسعت داده شده.

 

- یکی از دوستان بزرگوار تعریف می کرد که یک خواهرزاده بامزه و شیرین زبون سه ساله داره. (الان از من بزرگتر ه) از بزرگترها شنیده بود که خوردن قسمت سفید رنگ پوست هندونه باعث میشه آدم کچل بشه. یه بار بعد از یه شیطنت کودکانه که معمولا با خرابی و شکستن همراهه مادرش دنبالش می کنه که تنبیهش کنه. این وروجک هم میدوه به سمت آشپزخونه. روی میز توی آشپزخونه پوستهای هندونه ای که قبلا بریده شده بود قرار داشته و خیلی زود فسقلی یه قاشق بر می داره و همین که مادرش میاد توی آشپزخونه در حالی که قاشق توی دستش بوده و کنار پوستهای هندونه ایستاده بوده تهدیدآمیز به مادرش میگه ((اگه بیای جلو خودمو کچل می کنم ها))

 

- سالها پیش یکی از اقوام دور ما که خانمی است سالخورده و محترم همسرش را از دست می دهد. روز بعد از دفن آن بنده خدا همسرش سخت بی تابی میکرده و مشغول اشک و آه بوده. برادر شوهر این خانم که آدم بذله گو و بامزه ای است برای دلداری پیش این خانم می رود و می گوید ((نگران نباش اون جاش خوبه. ندیدی توی قبرستون دو طرفش دو تا خانم ترگل ورگل دفن کردند؟)) آن خانم هم وسط گریه و ناله یک دفعه گریه اش بند می آید و با عصبانیت و چشم غره می گوید ((خیلی بیخود کردن همچی کاری کردن))

 

- در دوران خوابگاه یه بار اول سال تحصیلی جدید (اول مهر) از ولایتمون رسیده بودم خوابگاه و با بچه هایی که تابستون به خاطر کارآموزی یا درس توی خوابگاه مونده بودن خوش و بش میکردم. قبلا با یک از دوستان زیاد در مورد اینکه توی کشور ما همه سر جای خودشون مشغول به کارن صحبت کرده بودم. مثلا اینکه یه نفر تاریخ درس خونده و مدیر بخش طراحی و مهندسیه و یا یه نفر آبیاری خونده و مدیر بخش صادرات شرکت فلانه و یا یه نفر اصلا هیچی نخونده و مسئول آموزشه. وقتی از این دوست پرسیدم تابستون چه خبر بود گفت راستی مسئول خوابگاه عوض شده و کسی که جدید اومده اتفاقا از معدود مواردیه که شغلش با رشته اش دقیقا منطبقه؟ پرسیدم مگه رشته اش چیه که گفت کارشناس دامپروریه.

 

- یکی از دوستان تعریف می کرد بعد از دوره کارشناسی به سربازی رفته بود و گفته بودند مسئول چند تا سرباز ساده دیگر در آشپزخانه شود. چنین می گوید روز اول رفتم بالای سر سربازها که نشسته بودند کف آشپرخانه و داشتند بادمجون پوست می کندند. جلویشان هم یک کپه کوچک بادمجان ریخته بود. آنها هم خیلی تند تند فقط با چهار حرکت چاقو پوستهای به کلفتی دو سانتیمتر می گرفتند و وسط بادمجان می ماند. من هم ریاستم گل کرده بود و به عنوان اولین اقدام ریاست در آشپزخانه با تشر گفتم ((این چه طرز پوست گرفتنه؟ همه رو اسراف کردید. با دقت نگاه کنید و یاد بگیرید)) بعد یک بادمجون و یک چاقو برداشتم و با دقت پوست های نازکی گرفتم و گفتم ((اینجوری کار کنید.)) بعد دیدم که همه شون دارن ریز ریز می خندن و به هم پوزخند می زنند. من از خنده شون داشتم عصبانی می شدم که یه دفعه صدای یه کامیون از بیرون اومد و در آشپزخانه باز شد و کامیون تا نصفه اومد توی آشپزخونه و یه بار بزرگ بادمجون خالی کرد وسط آشپزخونه. اینجا بود که خنده های ریزشون به قهقهه های بلند تبدیل شد و من با قیافه ای دیدنی به بادمجون توی دستم بود نگاه می کردم و به چهره بقیه که به من می خندیدند.

 

یه روز گرم تیرماه از سر کار برگشته بودم خوابگاه. (اون موقع هنوز درس و کار و مجردی مخلوط بود) با حسرت به بچه هایی که از زمین فوتبال داشتند بر می گشتند و جلوی بوفه جمع شده بودن نگاه کردم و گفتم ((نامردا چرا صبر نکردین من بیام. حالا چرا تمومش کردین؟))  (بوفه طبقه همکف و دقیقا زیر بالکن اتاق یکی از دوستان و بچه های شر خوابگاه بود) یکی شون گفت: ((حالا ولش کن. دلستر می خوری یا بستنی؟)) من گفتم: ((آب سرد)) چند دهم ثانیه از گفتن من نگذشته بود که یه دفعه یه پارچ بزرگ آب سرد از بالا خالی شد روی سرم. البته اون اتفاق تلافی روز چند روز قبل بود که چند نفری اون طرف رو انداخته بودیم توی حوض. خواستم بگم تجربه اجابت شدن خواسته ها با تاخیر کمتر از یک ثانیه رو هم داشتم.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٩ - سیاوش

دو سفارش زرین از یک انسان بسیار بزرگوار چند دقیقه پیش از مرگ

مرنج

مرنجان

 

پی نوشت: (دو تا سوال)

 

اگه وبلاگ یکی رو بخونی و یادداشت نذاری بد تره یا اینکه زنگ خونه یکی رو بزنی و فرار کنی؟ (البته دومی اصلا کار بدی نیست. مخصوصا اگه قیر هم بچسبونی روی زنگ)

 

کرایه الاغ توی مسیر امامزاده داوود ساعتی بیست هزار تومنه و حقوق استاد دانشگاه حق التدریسی ساعتی سه هزار و پونصد تومن. الاغ خوشبخت تره یا استاد دانشگاه یا صاحب الاغ؟

پی نوشت دو:

توی سوال دوم منظور من از خوشبختی اصلا پول و درآمد نبود. منظور من ارزش قائل شدن جامعه برای کار ها و تاثیر آن در ساختن آینده است. من خودم که اگه الاغ داشتم هرگز اونو توی یه مسیر پیاده روی برای کسانی که حال راه رفتن ندارند توی زحمت نمی انداختم. دلیل اینکه هر هفته پنجشنبه ها صبح زود با بنزین لیتری هفتصد تومن هفتاد کیلومتر برم به دانشگاه و شب در حالی که از خستگی در حال خواب رفتن پشت فرمان هستم برگردم مطمئنا ساعتی سه هزار و پونصد تومن نیست. (چقدر هفت داشت این جمله) فکر کنم دلیلش علاقه به تدریسه که فرق نمی کنه توی هارورارد باشه (البته هنوز تجربه نکردم) یا یه جای دور افتاده با دانشجویانی که کلی مشکلات دارند و بیشتر وقت کلاس به شنیدن درد دل ها و مشکلاتشان می گذرد تا درس. البته این معنی اش این نیست که هرکسی که عنوان استاد دانشگاه و دکتر و مهندس و رئیس و مدیر داشت خوشبخته. از نزدیک چنین ((عنوان دار)) هایی دیده ام که اغراق نیست اگر بگویم یک بشکه عقده اند و خیلی از خود الاغ مسیر امامزاده داوود هم بیچاره ترند.

 

پی نوشت سه:

خواهش می کنم یه ربطی بین دو توصیه اول و پی نوشت ها بیابید و با وجود عوامل بی شمار غصه نرنجید. آنهایی که می رنجانند که گوششان بدهکار نیست. شما نرنجید.

 

پی نوشت چهار: من در این مدت وبلاگ نویسی سعی کرده ام اگر یادداشت ها نیاز به پاسخ دارند پاسخشان را یا در وبلاگشان و یا با ایمیل بنویسم. اگر اشکال ندارد از این به بعد همینجا پاسخ را خواهم نوشت. هر چند ممکن در این زحمت بیفتند که برای هر نوشته یک بار دیگر هم برای خواندن پاسخ نوشته به اینجا سر بزنند.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ دی ،۱۳۸٩ - سیاوش