باد صبا
چرا

چرا؟

چرا کلی اتفاق می افتد و بیش از آن کلی حرف برای گفتن و نوشتنی برای نوشتن ایجاد می شود ولی چیزی نمی گوییم و نمی نویسیم؟

من که به تاریخ علاقه داشتم و از اتفاقات تاریخی نوشته برای وبلاگم می نوشتم حالا چرا چیزی نمی گویم؟ شاید چون برگهای مهمی از تاریخ در حال ورق خوردن است.

وقتی صدای استاد بزرگ سنتور ایران دیگر به گوش نمی رسد جا داشت که یک نوشته یا یک تصویر از استاد مشکاتیان در این وبلاگ برای دل خودم بگذارم. این روز ها یاد ((یاد باد)) ((بیداد)) استاد شجریان که اولین بار در سال شصت و چهار شنیدم می افتم.

جا داشت که با روز سی و یک شهریور و اوائل مهر نوشته یا تصویری از جنگ و دفاع صفحه اول وبلاگ را پر کند.

جا داشت که با روز اول مهر تصویر ، شعر و یا خاطره ای از مدرسه و خاطرات خوبش اینجا بنویسم.

ولی هیچ کدام از این کار ها را نکردم. نا خوش احوالی اطرافیان و امتحان و درس و کار های روزمره و درگیری های تهیه مقدمات فصل سرما هم هیچ کدام توجیهی برای این ننوشتن ها نیست. شاید این نوشته یکی از دوست بزرگوار زبان حال خیلی ها باشد.

 

امسال خیلی زود سرما خودش را نشان داد.

خدایا تمام شدن زمستان را به ما نشان بده.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۸ - سیاوش

خدایا خدایا

آن بزرگواری که اسوه صبر وپایداری است بعد از واقعه کربلا فرمود ((به جز زیبایی ندیدم))

خدایا به ما هم این ایمان و صبر و بینش را بده که زیبایی ببینیم.

خدایا تو همیشه برای بندگانت خیر را رقم میزنی. شاید خیریتی بود که اینگونه شد. شاید فقط در صورت بروز این اتفاقات تلخ بود که امکان داشت خیلی ها به خود بیایند. شاید فقط در این صورت بود که می شد ظرف دو ماه بسیاری از جوانان این مرز و بوم به چنین بینشی برسند که سالها کار آموزشی نیاز دارد.

شاید فقط در این صورت بود که می شد به وضعیت اسفبار بازداشتگاها رسیدگی شود. جایی که باید محل نگهداری افراد خطرناک جامعه باشد. اما افراد بی آزاری را در خود دیده است که خود در معرض خطر بوده اند. افرادی که حد اکثر تخلفشان یا اعتراض بوده یا نوشتن مقاله ای متفاوت.

شاید فقط در این صورت امکان آن هست که عده ای به این نتیجه برسند که قضاوت تاریخ از مدح مداحان مهمتر است.

شاید فقط در این صورت بود که می شد بسیاری از دختران و پسرانی که فکر و ذکرشان یا مدل مویشان بود و یا آرایش و لباسشان الان فکر و ذکرشان از اهداف بلند پر شده است.

شاید فقط در این صورت بود که می شد دوست را از غیر دوست تشخیص داد. شاید فقط چنین می شد کسی که دوستش را به جناحش ترجیح می دهد از کسی که جناحش را به دوستش ترجیح می دهد تمیز داد.

شاید فقط در این صورت بود که می شد خیلی از مردم این مرز و بوم با تاریخ گذشته و معاصر خودشان بهتر آشنا شوند. شاید فقط این چنین می شد با فرخی یزدی و ویکتور خارا و پاناگولیس و ... آشنا شد.

خدایا شاید فقط در این صورت بود که مردمی که در این زندگی ماشینی . پولکی نسبت به هم بی تفاوت شده اند و فقط به فکر خودشان هستند تبدیل شوند به آدمهایی که زیر رگبار گلوله حاضرند خود را برای نجات جان هموطنشان به خطر بیندازند.

خدایا روزی را برسان که دروغ منفور و ناپسند باشد. نه کسی از عوام به این امر ناپسند رغبتی داشته باشد و نه یک رسانه دولتی. یک و دو

خدایا روزی را برسان که خرافات و رمالی نه جایی در میان عوام داشته باشد و نه در میان مسئولان.

خدایا در آزمونهای سخت زندگی ما را کمک کن.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸۸ - سیاوش

نامی به ذهنم نرسید

تا حالا بیش از 200 بار از کسانی که ممکن بود خبر داشته باشند یا توضیح قانع کننده ای داشته باشند  2 تا سوال از ده ها پرسشی که جامعه را آزرد پرسیده ام.

یکی اینکه چرا خبرگزاری فارس ساعت 10 شب 22 خرداد امسال 2 ساعت قبل از پایان رای گیری خبر رای بیست و چهار میلیونی رئیس دولت نهم را اعلام کرد؟

و دوم اینکه چرا عصر روز رای گیری ابتدا به یکی از ستاد های آقای موسوی (ستاد قیطریه) و بعد هم به ستاد مرکزی حمله شد و پلمپ شدند؟

ولی ...

امسال پای بعضی سفره های افطار، بازماندگان حسرت حضور رفتگان را می خورند. نمی دونم داغ رفتن عزیزی به خاطر بیماری و کهولت سن و تصادف تلختره یا در اثر کشته شدن توی یه اعتراض. ولی خدا به همه شون صبر بده. بعضی سفره ها هم اینگونه پای دیوار های بلند و سنگی پهن می شود.

 

خودم خوشم نمیاد یه نوشته بی ربط به حال و خوای خودم و خوانندگان اینجا بنویسم ولی به زور خودم رو راضی کردم سوال زیر رو بنویسم. شاید هر موقع دیگه ای غیر از دو سه ماه اخیر راحتتر می شد این جور نوشته ها رو نوشت.

 

به نظر شما چرا وقتی بیشتر آقایون میرسن به قله دماوند (حتی اگه چندمین بارشون باشه) به شدت گریه می کنن ولی وقتی خانمها برسن به قله (حتی اگه اولین بارشون باشه) حتی یه ذره هم اشکشون در نمیاد؟

 

برای کمک به پاسخ چند تا دلیل اینجا آورده شده

 

1-      چون آقایون وقتی به نزدیکیای قله میرسن به خاطر سختی هایی مثل خستگی و ارتفاع زدگی و سرما و گاز گوگرد یاد مامانشون میفتن و همین که می رسن قله یه دفعه میزنن زیر گریه ولی این سختی ها برای خانمها چیزی نیست.

2-      چون آقایون احساساتی ترن و سختی های راه باعث میشه دلشون در آستانه شکستن قرار بگیره و وقتی میرسن قله بغضشون می ترکه ولی خانمها کمتر اینجور موقع ها احساساتی میشن.

3-      چون آقایون به کاری مثل صعود به دماوند نگاهی فرا تر از یه ورزش دارن و معانی فلسفی برای اینکار قائل میشن ولی خانمها نه

4-      چون آقایون وقتی میرسن به قله به فکر عواقب تفریح مجردیشون و بازخواستهای بعدش میفتن و میزنن زیر گریه ولی خانمها بعد از سفر دماوند نباید به کسی جواب پس بدن و بازخواست نمی شن.

5-      چون اون بالا به خدا نزدیکتره و آقایون هم که گناهاشون بیشتره از ترس خدا گریه شون می گیره ولی خانمها که بار گناهشون سبکتره گریه شون هم نمی گیره.

... و یا شاید دلایل دیگر

 

عکس هم هیچ ربطی به دماوند نداره ولی شاید به کاظم فریدیان ربط داشته باشه

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸۸ - سیاوش