باد صبا
 

خدا روستا را

                  بشر شهر را ...

                                      ولی شاعران

                                                        آرمانشهر را آفریدند

 

که در خواب هم

خواب آن را ندیدند

 

«شادروان قیصر امین پور»

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - سیاوش

 

یاری اند کس نمی بینم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

گل بگشت از رنگ خود باد بهاران را چه شد

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت بر نیامد سال هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند

کس به میدان در منی آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش

از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد

شعر: حافظ

آواز: استاد محمد رضا شجریان

آهنگ: استاد پرویز مشکاتیان

دستگاه: همایون

اجرا: 1363

آهنگ

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - سیاوش

فقط

وقتی حرفهای زیادی توی دل آدم جمع میشه. وقتی فقط مجوز خبرنگاری یه نفر تمدید نمیشه، وقتی یه دفعه فوتبال میشه مقدسترین ورزشها، وقتی بودن یه دانشجو توی زندان فقط و فقط به نیت جلوگیری از تشویش اذهان عمومییه، وقتی فقط و فقط عشق به خدمت باعث میشه یه عده ای بیان توی صحنه و وقتی فقط به خاطر تدبیر اقتصادی بعضی ها قیمت بعضی اجناس سیر نزولی داره و وقتی فقط به خاطر آسمون و ریسمونه که یه کشور هجدهم دنیا از نظر جمعیت و وسعت به کشور اول دنیا از نظر واردات گندم تبدیل میشه و کلی فقط دیگه اون موقع است که برای نوشته وبلاگ فقط چند تا داستان بامزه به ذهن من میرسه.

- یکی از دوستان بزرگوار تعریف می کرد که یک خواهرزاده بامزه و شیرین زبون سه ساله داره. از بزرگترها شنیده بود که خوردن قسمت سفید رنگ پوست هندونه باعث میشه آدم کچل بشه. یه بار بعد از یه شیطنت کودکانه که معمولا با خرابی و شکستن همراهه مادرش دنبالش می کنه که تنبیهش کنه. این وروجک هم میدوه به سمت آشپزخونه. روی میز توی آشپزخونه پوستهای هندونه ای که قبلا بریده شده بود قرار داشته و خیلی زود فسقلی یه قاشق بر می داره و همین که مادرش میاد توی آشپزخونه در حالی که قاشق توی دستش بوده و کنار پوستهای هندونه ایستاده بوده تهدیدآمیز به مادرش میگه ((اگه بیای جلو خودمو کچل می کنم ها))

- سالها پیش یکی از اقوام دور ما که خانمی است سالخورده و محترم همسرش را از دست می دهد. روز بعد از دفن آن بنده خدا همسرش سخت بی تابی میکرده و مشغول اشک و آه بوده. برادر شوهر این خانم که آدم بذله گو و بامزه ای است برای دلداری پیش این خانم می رود و می گوید ((نگران نباش اون جاش خوبه. ندیدی توی قبرستون دو طرفش دو تا خانم ترگل ورگل دفن کردند؟)) آن خانم هم وسط گریه و ناله یک دفعه گریه اش بند می آید و با عصبانیت و چشم غره می گوید ((خیلی بیخود کردن همچی کاری کردن))

- در دوران خوابگاه یه بار اول سال تحصیلی جدید (اول مهر) از ولایتمون رسیده بودم خوابگاه و با بچه هایی که تابستون به خاطر کارآموزی یا درس توی خوابگاه مونده بودن خوش و بش میکردم. قبلا با یک از دوستان زیاد در مورد اینکه توی کشور ما همه سر جای خودشون مشغول به کارن صحبت کرده بودم. مثلا اینکه یه نفر تاریخ درس خونده و مدیر بخش طراحی و مهندسیه و یا یه نفر آبیاری خونده و مدیر بخش صادرات شرکت فلانه و یا یه نفر اصلا هیچی نخونده و مسئول آموزشه. وقتی از این دوست پرسیدم تابستون چه خبر بود گفت راستی مسئول خوابگاه عوض شده و کسی که جدید اومده اتفاقا از معدود مواردیه که شغلش با رشته اش دقیقا منطبقه؟ پرسیدم مگه رشته اش چیه که گفت کارشناس دامپروریه.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - سیاوش