باد صبا
نوشته آخر اسفند هشتاد و هشت

بنا به رسم این دو سال و خورده ای که از نوشتن وبلاگم می گذرد سعی کرده ام در آخر اسفند هر سال نوشته ای بنویسم که در آن سال در حال سپری شدن را برای خودم و وبلاگم جمع بندی کنم. همچنین چند نوشته برتر وبلاگم در آن سال را دوباره معرفی کنم تا اگر دوستی دلش خواست سری بزند.

به عنوان مثال این نوشته آخر اسفند هشتاد و شش و این نوشته آخر اسفند هشتاد و هفت از این گونه اند. هر چند همیشه آخر اسفند که می شود به شدت قسمتی از فکر و ذهنم درگیر خاطرات دوستانی می شود که در دوازده سال پیش در چنین روزی در یک حادثه تلخ از بین ما رفتند.

و اما نوشته آخر اسفند امسال.

چند خط نوشته زیر حاصل یک ساعت و چهل دقیقه فکر کردن و نوشتن و تصحیح کردن نوشته آخر اسفند سال هشتاد و هشت است.

سالی که بهارش ...

سالی که تابستانش ...

سالی که پاییزش ...

و سالی که زمستانش ...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۸ - سیاوش

آی آدمها ...

سلام به دوستانی که به اینجا سر می زنند.

به بهانه غیبت چند وقته یک توضیح کوتاه بدهم. من از ابتدای وبلاگ خوانی (از سال 81) همیشه سوال بی پاسخی در ذهنم داشتم که بعد از شروع به وبلاگ نویسی (از سال 86) پررنگ تر شد ولی همچنان بی پاسخ ماند. و آن اینکه آیا باید لزوما وبلاگ مثل یک تقویم سالیانه باشد و به مناسبت هر روز و واقعه نوشته ای در وبلاگ باشد و یا اینکه نه وبلاگ باید مثل یک سایت خبری باشد و به مناسبت هر اتفاق مربوط به همان روز ها خبری و تحلیلی در وبلاگ نوشته شود و یا هیچ کدام. وبلاگ یک رسانی شخصی و خصوصی است و هر صاحب وبلاگی هر چه دلش بخواهد می تواند در آن بنویسد که هیچ ارتباطی با اخبار و وقایع سیاسی و اجتماعی ندارد. ظاهرا پاسخ آن روشن است. پاسخ سوم. اما این پاسخ روشن کمکی به من نکرده است. شاید برای وبلاگهای تخصصی با موضوعاتی مثل آموزش نرم افزار و یا ورزش سوارکاری و یا تعمیر موبایل و غیره پاسخ سوم پاسخ راحتی باشد. و یا بعضی وبلاگها (بیشتر نوجوانان) که به مقتضای سنشان احساساتشان را در وبلاگ یا دفتر چه خاطراتشان می نویسند.

وقایع چند وقت اخیر و روز عاشورا و بهمن امسال و دستگیری ریگی و دغدغه ها و نگرانی ها و امید های پس از آن همگی از اتفاقهایی بودند که جا دارد خیلی برایشان نوشته شود. برای من هم راحت نبود که در این شرایط یک داستان قدیمی را که دو سال پیش نوشته بودم در وبلاگم بگذارم. اما چه می شود کرد که ...

فقط یک حرف همیشگی را تکرار می کنم و آن هم آروزی فردایی بهتر برای همه همنوعان و به ویژه برای هموطنانی که لابق خیلی بیش از اینها هستند. از همه بزرگوارانی که به اینجا سر می زنند خواهش می کنم با تمام وجود همیشه دعا کنند.

و اما در مورد داستان بی نامی که نوشته بودم. بعضی دوستان توضبحاتی داده بودند و گفته بودند که داستان بیشتر شبیه فیلمنامه است تا داستان. بسیار پر واضح است که این نوشته شبیه فیلمنامه است. البته فقط شبیه. چون من که هیچ سر رشته ای از فیلمنامه ندارم. ولی تا آنجا که من می دانم در همه زبانهای دنیا داستانها به زمان گذشته روایت می شوند. و فیلمنامه ها و نمایشنامه ها به زمان حال. سالها بود که دغدغه هایی در ذهن من بودند که دلم می خواست آنها را در جایی بگویم. دغدغه هایی که از دوران دبیرستان دانشگاه و سربازی و ازدواج و کار بیشتر به آنها افزوده شده بود تا اینکه کم شود. تا اینکه در ترم اول این دوره درس جدید در جلسه ای با موضوع مقایسه زبان ادبیات و زبان سینما برگزار شد فیلمنامه را راهی برای پرداختن به دغدغه هایم یافتم.

سخنران آن جلسه آقای ژان کلود کاریر فیلمنامه نویس و شاعر و کارگردان بزرگ فرانسوی بود که ارادت زیادی به ایران دارد که شرح آن را در یکی از نوشته های دیماه 86 نوشتم و از خوانندگان بزرگوار این وبلاگ خواهش می کنم حتما نگاهی به آن بیندازند.

قبل از آنکه در مورد انگیزی های نوشتن داستان بگویم از دوستانی که زحمت کشیدند و وقت گذاشتند و داستان من را خواندند تشکر می کنم و به ویژه کسانی که زحمت کشیدند و اسم پیشنهاد دادند. اسمهای پیشنهادی توسط دوستان برای این داستان که در شماره های 1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 نوشته شده اینها هستند. البته این را هم بگویم که با بعضی از اسمها اصلا موافق نیستم.

داستان تکراری – نمایشنامه کذایی – حس شریفی – قصه باد صبا – شوخی - آخرش چه شد - یلدای علی - زندگی مبارزه است - بی وطن در وطن - پس پرده چه میگذرد؟ - اینجا ایران است – مملکته داریم؟ - مصائب یک دانشجوی ایرانی - به رنگ سبز - یک دانشجوی معمولی در ایران – ناکجاآباد برابری و برادری - جزیره‌ای به نام ایران - بهترین روزهای زندگی من – نیک‌ پنداران - همه جوانی‌های زندگی من زیباست – فرزند آفتاب - روزهای روشن یک ویرانه - رنگین‌کمان تک‌رنگ - روزی که بهش میرسم - سرنوشت لعنتی - از چاه به چاله - جایی برای زندگی یا جایی برای آسایش - انتهای رنج آغاز عشق - به همین سادگی - آیه یاس - خوشا به حالت ای ... – سرنوشت را از سر باید نوشت

یکی از دوستان که دستی در سینما دارد و در چند فیلم خوب و قوی هم دستیار تدوین بوده این داستان را خواند و انتقاد های فنی جالبی گفت و اضافه کرد ((انتظار نداشته باش چنین فیلمی ساخته شود ولی می شود آن را در خانه سینما به ثبت رساند.)) مدتها گذشت و اتفاقهایی افتاد که دیگر نه امکان چاپ و مجوز گرفتن برای چنین داستان هایی وجود دارد و نه امکان ساخته شدن فیلم (البته من امیدوارم). ولی خدا پدر وبلاگ را بیامرزد که کمی آزاد تر است.

یکی مشکلاتی که روشنتر از آفتاب کشور ما را می آزارد اسراف استعداد هاست. یعنی خیلی ها یا اصلا فرصت کار نمی یابند و یا اگر هم کاری داشته باشند در محیط های کاری هدر می روند و فسیل می شوند. من زیاد می شناسم کسانی را که با تخصص هایی مثل فوق لیسانس مهندسی برق شریف که دو سال سربازی را نامه تایپ می کرد و یا شاگرد اول رشته مخابرات را که تلفنچی بود. (البته این یکی کمی به رشته اش ربط داشت) در داستانم سعی کردم به این موضوع اشاره کنم.

همچنین رفتار بی منطق و عجیبی را کشورهای غربی مثل آمریکا و کانادا با دانشجوهای ایرانی انجام میدهند. بسیار پیش آمده که رفتاری که قاعدتا باید در سطوع دیپلماتیک انجام شود با شهروندانی انجام می دهند که هیچ ارتباطی با سیاست بین دو کشور ندارند. به کسانی مثل علی ویزا نمی دهند ولی به خیلی از ساکنان کشور های دیگر با ظاهری شبیه بن لادن به راحتی ویزا می دهند. من می شناسم کسانی را که از دانشگاهای خوب پذیرش داشتند ولی نتوانستند بروند. داستان من اعتراضی بود به این که چرا تلافی دعوا های سیاسی را سر مردم در می آورند.

سالهای از ساخته شدن و پخش فیلم سراسر دروغ و تهمت ((بدون دخترم هرگز)) نوشته بتی محمودی می گذرد و هنوز یک فیلم قوی که پاسخ شایسته ای در سطح بر انگیختن احساسات باشد ساخته نشده است. این فیلم در خیلی از دانشگاهها پخش شد و به بحث گذاشته شد. در آخرین صحنه فیلم جایی است که بتی بعد از سختی های زیاد و گذشتن قاچاقی از مرز ترکیه زخمی و خسته به شهر آنکارا می رسد و از کوچه ای می پیچد و سفارت آمریکا را در انتهای خیابان می بیند. پرچم آمریکا بر افراشته می شود. بتی به پرچم نگاه می کند و لبخند می زند و فیلم تمام می شود.

موضوع برای به تصویر کشیدن دشمنی دولت آمریکا با مردم این خاک زیاد است اما من سعیم را کردم در نمایی که جلو سفارت آمریکا علی با خشم به پرچم نگاه می کند پاسخی باشد به صحنه آخر فیلم بتی.

تلاش من در این داستان نشان دادن طغیان بود. نه طغیان یک طغیانگر بلکه طغیان یک شخصیت مثل علی در اعتراض به خفقان. امیدوارم نویسنده وبلاگ دیر تش باد هم داستان من را بخواند. البته من قبل از آن که با این وبلاگ آشنا شوم داستانم را نوشتم (بهمن 86) ولی شاید شباهتهایی بین این دو باشد. پیوندی بین آخرین مظاهر تکنولوژی و علم و سنتی ترین و قدیمی ترین نوع زندگی بشر یعنی دامداری به روش عشایر چادر نشین.

 

هر کسی کو باز ماند از اصل خویش     باز جوید روزگار وصل خویش

 

باز هم ممنون که زحمت کشیدید و وقت گذاشتید و این داستان را خواندید. ضمنا این نوشته رو هم اگه قبلا خوندید دوباره بخونید

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۸ - سیاوش