باد صبا
لطفا نامی برای این داستان پیشنهاد کنید 6 (قسمت پایانی)

 

خیابان مطهری – ساعت 10 صبح

علی از ایستگاه مترو بیرون می آید. در یک دستش ساکش است و در دست دیگرش یک پوشه که لای پوشه چند برگه دیده می شود. علی وارد کوچه ای می شود و به درون ساختمانی می رود که بالای در آن پرچم کشور کانادا دیده می شود.

 

علی روبروی باجه ای ایستاده است و کسی که آن طرف باجه است با تندی پوشه را به علی می دهد و می گوید: ((موافقت نشد.))

- چرا؟

- من نمی دونم. نفر بعد.

- خب با پذیرش این یک دانشگاه چی؟

- گفتم نفر بعد. یه روز دیگه باید بیاین و نوبت بگیرین.

علی با چهره ای گرفته از ساختمان بیرون می آید.

 

هواپیما از روی باند بلند می شود.

 

خیابان شیخ زاید دوبی –  عصر

علی در خیابان راه می رود و به ساختمانهای بلند نگاه می کند. گوشه تصویر یک مرد عرب با دشداشه در پیاده رو راه می رود. برج معروف عرب در تصویر دیده می شود.

 

وسط یک سالن شیک چند نیمکت قرار داده شده است و علی روی یکی از نیمکت ها نشسته است. کت و شلوار مرتبی پوشیده است. روی چند نیمکت آن طرف تر چند نفر پاکستانی نشسته اند که بلند بلند مشغول شوخی و خنده هستند. چند نفر عرب هم در جای دیگری با دشداشه روی نیمکت نشسته اند. پاکستانی ها با لهجه بسیار بدی جملاتی انگلیسی را می گویند. علی کمی به آنها نگاه می کند. بعد به پوشه ای که در دستش است نگاه می کند و زیر لب می گوید: ((نامه دانشگاه. تافل. GRE. مدارک دانشگاه. گذرنامه.)) از بلندگو صدایی در سالن می پیچد: ((Number fifty eight)). علی نگاهی به برگه ای که در دستش است می اندازد. شماره برگه 58 است. از جایش بلند می شود و به سمت باجه ای در سالن می رود. مرد عربی که گذرنامه اش در دستش است و به گذرنامه اش نگاه می کند از کنار علی رد می شود. علی از کنار مرد عرب رد می شود و نگاهی به مرد می کند. روبروی باجه می ایستد. آن طرف باجه مرد جوانی که لباس مرتبی با کراوات پوشیده است نشسته است. علی می گوید: ((Hello. I am …))

- Hello

مرد پشت باجه دستش را دراز می کند و پوشه را از علی می گیرد.

چند دقیقه بعد

علی با نگرانی پوشه را از مرد پشت باجه می گیرد و می گوید

- but all of my documents are complete.

- we are not to explain our policies.

- why?

(با صدایی کمی بلند و عصبانی)

- we are not to explain our policies. This sentence is clear.

علی بسیار ناراحت از ساختمان بیرون می آید.

 

بیرون ساختمان سفارت. بسیار به آرامی قدم بر می دارد. نما از پایین به بالا هیکل علی را که در نور خورشید سیاه دیده می شود نشان می دهد. علی بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند. عینکش را از روی چشمش بر می دارد. باد به پرچم آمریکا می وزد و بعد از چند پیچ و تاب پرچم آمریکا به خاطر باد بر افراشته می شود و بزرگ دیده می شود. در چهره علی خشم و نفرت دیده می شود. با غرور زیاد به پرچم نگاه می کند. سرش را با سرعت بر می گرداند.و به غروب خورشید نگاه می کند. در چهره اش غرور و شادی و غم دیده می شود.

 

هتلی در دوبی – ساعت 10 شب

علی روی تختش دراز کشیده است و به سقف نگاه می کند. چهره متفکری دارد. دستش را دراز می کند و کتابی را از توی ساکش که کنار تختش است بر می دارد. همان کتابی است که چند ماه پیش توی حیاط خانه شان هم می خواند. پشت جلد کتاب دیده می شود. ((پرواز تا بینهایت)) با تصویری از شهید عباس بابایی.

 

هواپیما به زمین می نشیند.

علی کنار ریل چمدانها در فرودگاه امام خمینی ایستاده است. چمدانش را بر می دارد. به آرامی در حالی که پاهایش روی زمین کشیده می شود راه میرود و از در فرودگاه خارج می شود.

 

خانه علی – ظهر

علی کنار باغچه نشسته است و به گلهای باغچه نگاه می کند. مجتبی هم کتاب ریاضی اش را در دستش گرفته است و کنار باغچه نشسته و مشغول درس خواندن است. مادر علی از توی اتاق صدا می زند: ((مجتبی. مادر بیا سفره رو بنداز)) علی بلند می شود و به درون اتاق می رود. بعد از علی مجتبی هم وارد اتاق می شود.

 

فرودگاه مهرآباد ساعت 11 شب

علی و مجتبی و مادرشان در کنار پدر و مادر کورش کنار دیوار شیشه ای ایستاده اند. چهره هر پنج نفرشان از اشک خیس است. آن طرف دیوار شیشه ای فرودگاه محبوبه و کورش با چهار چمدان بزرگ ایستاده اند و به این پنج نفر نگاه می کنند. محبوبه  با یک دستش با دستمال اشکهایش را پاک می کند و با دست دیگرش برای افراد اینطرف دیوار دست تکان می دهد. علی هم با چهره ای گرفته آرام آرام برای محبوبه و کورش دست تکان می دهد.

 

هواپیما از روی باند بلند می شود.

 

خانه علی – ظهر

مادر در حال چیدن سبزی از باغچه است. در خانه باز می شود و مجتبی وارد می شود. با صدای در مادر به سمت در نگاه می کند. کلید را از روی در بر می دارد. در یک دستش چند نان است و در دست دیگرش کیفش. می گوید: ((سلام))

- سلام. پسر گلم. امتحانت خوب شد؟

- بد نبود. (این صحنه بسیار شبیه صحنه ای است که علی توی خوابگاه در باره خودش به یاد آورده بود.)

خانه علی - ساعت 12.5 شب

مادر چراغ را خاموش می کند و در حال رفتن به اتاقش وسط هال می ایستد و به در اتاق علی که الان اتاق مجتبی است نگاه می کند. چراغ اتاق مجتبی روشن است. ساعت را نگاه می کند. مجتبی پشت میزش نشته است. چهره خسته ای دارد. روی میز چند کتاب قطور قرار دارد. یکی از کتابها باز است و مجتبی تند تند به صفحه کتاب نگاه می کند و در کاغذ جلوی میزش محاسباتی انجام می دهد. بعد با مدادش یکی از خانه های پاسخنامه جلو رویش را سیاه می کند. مجتبی ساعت روی میزش را نگاه می کند. بعد کتابش را ورق می زند و یکی دیگر از صفحات کتابش را می آورد. به کتاب نگاه می کند و روی پاسخنامه اش علامت می زند. خمیازه می کشد و کمی چشمانش را می مالد. کارش را ادامه می دهد و بعد پاسخهای صحیح را می شمارد. بعد از شمردن دستش را مشت می کند و لبخندی بر لبش می نشیند. (کاملا شبیه صحنه ای که علی در ابتدای داستان به خاطر آورد.)

 

نما یک آسمان آبی و یک رشته کوه را نشان می دهد. از دور روی کوه تک و توکی درخت دیده می شود. اما بیشتر کوه خاکی و سنگی است. پایین نما خاکهای نزدیک دیده می شوند. بعد از چند لحظه صدای زنگوله به گوش می رسد. بعد از چند لحضه کمی گرد و خاک به پا می شود و صدای زنگوله ها بلند تر می شود. چند گوسفند جلوی نما می آیند و کوه دیده نمی شود. لابلای صدای زنگوله . صدای پای گوسفندان صدای یک چوپان هم به گوش می رسد. چوپان با هی هی و صدا های دیگر گوسفندان را می راند. بعد از چند لحظه که رد شدن گوسفندان دیده می شود پاهای چوپان هم دیده می شود که از جلوی نما رد می شود. کمک کم گرد و خاک کم می شود و کوه دوباره دیده می شود. کم کم نما بالا می آید و دامنه کوه هم دیده می شود. گله گوسفندان حدودا پانصد متر دور شده اند ودیده می شوند. (موسیقی زیبایی پخش می شود.) جلوی دامنه کوه درختهای تنک بنه (پسته وحشی) دیده می شوند. در فاصله تقریبا 2 کیلومتری چند چادر سیاهرنگ دیده می شوند. نما به چادر ها نزدیک می شود. حدود 10 چادر سیاه رنگ به فاصله تقریبی 10 متر از همدیگر فرار دارند. جلو هر چادر چهار پنج مرغ و خروس مشغول دانه خوردن هستند. جلوی یکی از چادر ها دو زن با لباس محلی ایستاده اند. یکی از آنها مشکی را که حاوی ماست است را به هم می زند.

نما کمی می چرخد و کنار چادر های سیاه رنگ یک چادر سفید رنگ بزرگ هم دیده می شود. پرچم ایران بالای چادر سفید رنگ دیده می شود. نما به چادر نزدیک می شود. (موسیقی به جای لطیفش می رسد.) درون چادر حدود 20 دختر و پسر از سن 6 ساله تا 11 ساله روی زمین نشسته اند. بچه ها با دقت به معلم گوش می دهند. علی کتابی در دست گرفته است و با شور و حرارت برای بچه ها صحبت می کند. (موسیقی به نقطه اوجش می رسد و و بعد هم به موسیقی تیتراژ پایانی پیوند می خورد.

 

پایان

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۸ - سیاوش

لطفا نامی برای این داستان پیشنهاد کنید 5

 

یکی از خیابانهای تهران- ظهر

علی به آهستگی در پیاده رو قدم می زند. روبروی پارکی می رسد. روی یکی از نیمکتهای پارک می نشیند. کمی به آسمان نگاه می کند. کمی به درختها نگاه می کند.

همان  نما زمان حدود 2 ساعت می گذرد. باز علی در حال آهسته راه رفتن جلوی نیمکت است. علی روی نیمکت می نشیند. یک دستش را مشت می کند و به کف دست دیگرش می زند.

 

تلفن عمومی پیاده رو – ساعت 3 بعد از ظهر

علی کارت تلفنش را درون تلفن می گذارد. شماره را می گیرد.

- الو. سلام. خسته نباشید.

- ببخشید ساعت کاری شما تا چنده؟

- آها تا 4. بعد اضافه کار چی اون تا ساعت چنده؟

- آهان. ببخشید من اگه تا قبل از 7 بیام می تونم یه کاری اونجا دارم انجان بدم؟

- آخه الان نمی رسم.

- ممنون. خداحافظ شما

 

اداره – ساعت 6:30

علی وارد شرکت می شود. کمی دور و برش را نگاه می کند. شرکت خلوت است و بیشتر کارمندان در حال جمع کردن وسایلشان هستند. علی سعی می کند آقایی که صبح با او صحبت کرده او را نبیند. وارد دستشویی می شود. پنج دستشویی آنجا وجود دارد. و روبروی آن پنج روشویی و آینه است. دستشویی ها هم مثل خود ساختمان شیک و تمیز هستند. کمی توی دستشویی ها را نگاه می کند. بعد بیرون می آید و اتاق آقای مهندس را نگاه می کند.

ساعت 5 دقیقه به هفت است. علی وارد دستشویی وسطی می شود و در را می بندد. بیشتر کارمندان رفته اند. نظافتچی وارد دستشویی می شود. نظافتچی با تی دستشویی اول را تمیز می کند. علی یواشکی در دستشویی را باز می کند و به نظافتچی نگاه می کند. نظافتچی بعد از تمیر کردن دستشویی اول به اتاقی در کنار دستشویی ها که تی ها را در آنجا می گذارد می رود. علی آرام در دستشویی را باز می کند. پاهایش را کج کج روی زمین می گذارد تا رد پاهایش روی سرامیکهای سفید کف دستشویی نماند. قبل از آنکه نظافتچی از اتاقک بیرون بیاید وارد دستشویی اول که نظافت شده می شود. در را نیمه باز می گذارد و یک پایش را روی لبه پایینی در و پای دیگرش را روی لوله آب می گذارد. و ساکت و بی حرکت می ماند. نظافت چی از اتاقک بیرون می آید و به در دستشویی وسط نگاه می کند. با تعجب به مسیر در دستشویی تا در اصلی دستشویی ها نگاه می کند. هیچ رد پایی روی زمین نیست. لبانش را به علامت تعجب تکان می دهد. و چهار دستشویی دیگر را نظافت می کند. در هر پنج دستشویی نیمه باز است. نظافتچی بعد از تمیز کردن دستشویی ها از آنجا بیرون می آید. ساعت 7 بعد از ظهر است. نگهبان اداره در حالی که به دور برش نگاه می کند به نظافتچی می گوید: ((خسته نباشی. توی دستشویی ها کسی نیست؟)) مظافتچی می گوید: ((نه.)) علی بعد از چند دقیقه که آنجا ساکت و بی حرکت می ماند وقتی صدایی از نگهبان و دیگران نمی آید از دستشویی ها خارج می شود. طوری از گوشه ها راه می رود که رد پایش روی زمین نماند. وقتی از دستشویی بیرون می آید خم می شود و کفشهایش را در می آورد. پاورچین پاورچین به پشت یکی از میز های گوشه سالن بزرگ می رود و روی زمین می نشیند.

ساعت حدود نه شب است. علی آرام آرام کفش هایش را به دستش می گیرد و به در اتاق آقای مهندس می رود. دستگیره را آرام می چرخاند. در قفل است. کمی چهره اش در هم می رود. وارد یکی از راهرو ها می شود. وارد اتاق دبیرخانه می شود. در باز است. کمی روی میز ها نگاه می کند. اتاق تاریک است و علی به سختی می تواند نوشته های روی کاغذ ها و پرونده ها را بخواند. بعد از کمی گشتن از دبیرخانه بیرون می آید. نوشته تابلوهای راهرو را می خواند. ((بایگانی)). توجهش جلب می شود. به سمت در اتاق بایگانی می رود. صدایی از دم در شنیده می شود. علی به انتهای راهرو نگاه می کند. کمی مضطرب می شود. به انتهای راهرو نگاه می کند و به انتهای راهرو می رود و پشت کمد انتهای راهرو می ایستد. چند دقیقه بعد علی آرام به انتهای راهرو نگه می کند. در تاریکی چیزی را نمی تواند تشخیص دهد. آرام آرام به در اتاق بایگانی می رود. دستگیره را آرام می چرخاند. در قفل است. اتاق دیگری کنار اتاق بایگانی است. در آن اتاق باز است. آرام وارد می شود. به جای دیوار بین این اتاق و اتاق بایگانی دیوار های پیش ساخته ای قرار دارد که بالای آن باز است. علی آرام بالای میز می رود و از بالای دیوار به اتاق بایگانی نگاه می کند. به خاطر تاریکی زیاد چیزی را نمی بیند. دستش را وارد اتاق بایگانی می کند. یک زونکن را از توی یکی از قفسه های اتاق بایگانی بر می دارد. روی زونکن را به سختی در نور کمی که از پنجره می تابد می خواند. تراز مالی سال ... . زونکن را سر جایش می گذارد. کمی روی میز جابجا می شود. یک زونکن دیگر بر می دارد و رویش را می خواند. پرونده استخدامی قبل از سال 80. زونکن را سر جایش می گذارد و یک زونکن دیگر کنار قبلی را بر می دارد. روی آن را هم می خواند و سر جایش می گذارد. زونکن دیگری را می خواهد بردارد که حس می کند به آخر قفسه رسیده است. سعی می کند دستش را بیشتر پایین ببرد و از طبقه پایین تر قفسه زونکنی بردارد اما دستش نمی رسد. کمی توی اتاق تاریک را نگاه می کند. از روی میز پایین می آید و سطل آشغال گوشه اتاق را می آورد و آشغالهایش را خالی می کند و آن را وارونه روی میز می گذارد. روی سطل آشغال می ایستد و تا کمر وارد اتاق بایگانی می شود. زونکنی را که می خواسته بر می دارد. اما زونکن کناری روی زمین می افتد و صدای افتادن آن به گوش می رسد. خیلی سریع از روی میز پایین می آید. آشغال ها را با پا به زیر میز هل می دهد. سطل را هم زیر میز می گذارد و پشت میز می نشیند.

چراغ سالن بزرگ روشن می شود. صدای نگهبان می آطد که می گوید: ((پیشته. پیشته. اینجا گربه که نمی اومد.)) چند دقیقه بعد چراغ خاموش می شود و سکوت بر قرار می شود. علی آرام از پشت میز بیرون می آید و کنار پنجره می رود. زونکن را باز می کند و چند پوشه را کنار می زند تا اینکه روی یکی از پوشه ها نام خودش را می بیند. ((علی ... )) . پوشه را باز می کند. فرمهایی را که خودش پر کرده است نگاه می کند. کپی مدارک تحصیلی اش را هم نگاه می کند. برگه ای در بین برگه ها توجهش را جلب می کند. روی برگه به دستنویسی که به نظر می آید با عجله نوشته شده است و کمی بد خط است دیده می شود. ((با درخواست استخدام نامبرده موافقت نمی شود. و یک امضا))

علی دستش را مشت می کند و می گوید: ((لعنتی. آخه چرا؟)) پوشه را لای زونکن می گذارد. سطل را روی میز می گذارد. پوشه را توی قفسه می گذارد. با نگرانی به زونکنی که در اتاق بایگانی روی زمین افتاده است نگاه می کند. از روی میز پایین می آید. با دقت آشغال ها را درون سطل آشغال می ریزد و در جای خودش قرار می دهد. و در گوشه ای از اتاق روی یک از صندلی ها لم می دهد.

اداره تاریک است. صدای اذان صبح از دور به گوش می رسد. علی روی صندلی به خودش جمع شده و به نظر می رسد کمی سردش است. علی بیدار می شود و کمی دور و برش را نگاه می کند. بلند می شود و به سمت دستشویی راه می افتد.

 

کوچه خانه پارسا – ساعت 7 صبح

علی زنگ خانه را فشار می دهد. از توی آیفن صدای پارسا می گوید: ((کیه؟))

- سلام.

- سلام. بابا تو کجایی؟ مردیم از نگرانی.

در باز می شود.

خانه پارسا

در باز می شود. علی وارد می شود. و با پارسا دست می دهد.

- سلام. ببخشید واقعا شرمنده.

- سلام. بابا یآخه یه خبری بده. حالت خوبه. چی شده بود؟

- خوبم. راستش یه طوری بود که نمی شد خبر بدم.

- بابا یه موبایل بخر. خودت که زنگ نمی زنی. لا اقل ما بهت زنگ بزنیم. دیشب سه بار مادرت زنگ زد. می خواست ببینه سالم رسیدی که وقتی دید نیستی اونم کلی نگران شد.

- بچه ها کجان؟

- رفتن سر کار. منم دیرم شده دارم میرم. چای روی گازه. حتما یه زنگ به خونتون بزن. خداحافظ.

- خداحافظ.

 

خانه پارسا – ساعت شش عصر

افشین و عباس هر کدام گوشه ای نشسته اند و مشغول کتاب یا مجله ای هستند. علی و پارسا هم کنار هم نشسته اند. علی می گوید: ((فکر می کنم همه اونجا هایی که نشد هم همینجور نامه ای رفته بود.

- فکر می کنی چه جوری میشه فهمید دلیلش چیه؟

- نمی دونم. خیلی دلم می خواد بفهمم.

- (پس از چند لحظه فکر) فکر کنم یک نفر بتونه به ما کمک کنه.

- کی؟

- یادته یک از بچه های هم رشته ای خودتون بود. از همون سال اول هم مشغول به کار شد. نفهمیدیم آخرش کجا کار می کنه.

- آره راست می گی. آقای سراجی رو می گی. من هیچ وقت ازش نپرسیدم کجا کار می کنه. شماره ای ازش داری؟

- نه ولی فکر کنم بشه پیداش کرد.

پارسا گوشی را می دارد و به چند جا تلفن می کند. صدای صحبتها به گوش نمی رسد.

 

جلوی یک ساختمان مسکونی – ساعت 9 شب

علی و پارسا جلوی در ساختمان ایستاده اند و در آستانه در هم آقای سراجی ایستاده است. آقای سراجی موهای کم پشتی دارد و ریش آنکادر شده ای هم دارد. همسن و سال علی و پارسا است. (حدودا 26 27 ساله) علی می گوید: ((خلاصه این بود کل ماجرا. اگه بتونین به من کمک کنین خیلی ممنون میشم.)) آقای سراجی می گوید: ((من چه کمکی می تونم بکنم؟)) پارسا می گوید: ((شما می تونین دلیلشو پیدا کنین که چرا با استخدامش مخالفت میشه؟ علی واقعا پسر خوبیه. به نظر من واقعا عجیبه.))

آقای سراجی می گوید: ((من نمی تونم همچین کاری بکنم.)) علی می گوید: ((تو رو خدا. فقط من دلیلشو بدونم. اگه بشه رفعش کنم.)) پارسا می گوید: ((بالا خره هم خوابگاهی بودیم. فقط همین خواسته رو از شما داریم.)) آقای سراجی می گوید: ((نمیشه. حالا سعیم رو می کنم ولی امیدوار نباشید. برای من اینکار خطرناکه.))

 

جلوی نیمکت یک پارک – ساعت 3 بعد از ظهر

علی در حال قدم زدن است. سرش پایین انداخته و به کفشهایش نگاه می کند.

 

جلوی ساختمان آقای سراجی – قبل از غروب

علی و پارسا مشغول صحبت با آقای سراجی هستند. آقای سراجی می گوید. یک چیزی رو تونستم بفهمم. ولی یادتون باشه. ظاهرا شما به خاطر یک سری فعالیتها یک مشکلی دارید. ولی یادتون باشه اگه جایی پخش بشه که از من اینو شنیدین پروندت سنگین تر میشه)) پارسا می گوید: ((منظورتون فعالیت سیاسیه؟ مطمئنید؟ علی اصلا اهل این حرفا نیست.)) علی هم با تعجب می گوید: ((من اصلا اهل این چیزا نبودم. الانم نیستم. بعدانم نخواهم بود.)) آقای سراجی می گوید: ((مطمئنید؟)) علی می گوید: ((بله.)) آقای سراجی می گوید: ((خوب گوش کنید. من اون فیلم مشکل ساز رو پیدا کردم. و چند ثانیه اش رو با موبایلم از اون فیلم فیلم گرفتم. اونو نشونتون میدم. فقط باز هم تاکید می کنم. کارتونو خرابتر نکنید. این حرفا نباید جایی درز کنه.)) پارسا و علی با هم می گویند: ((باشه. مطمتن باشید.)) آقای سراجی موبایلش را از جیبش در می آورد و فیلمی را آماده پخش می کند. سه نفری سرشان را به جلو می آورند تا بتوانند صفحه موبایل را ببینند. فیلم پخش می شود. فیلم کیفیت بدی دارد و چیزی واضح دیده نمی شود. گاهی سیاهی ای جلوی صفحه می آید و مونیتوری که از روی آن فیلمبرداری شده دیده نمی شود. در فیلم از جای مرتفعی محوطه جلوی تالارها و کلاسهای دانشگاه علی را نشان می دهد. حدود 40 نفر دانشجوی دختر و پسر در محوطه نشسته اند و یا ایستاده اند. در دست بعضی ها پلاکاردهایی دیده می شود. توشته روی پلاکاردها واضح نیست. بیشتر این چهل نفر به دهان خود نوار چسب چسانیده اند. آقای سراجی به گوشه ای از صفحه موبایل اشاره می کند و با انگشت آقایی را که ایستاده و چسب به دهانش است را نشان می دهد و رو به علی می گوید: ((این شمایید. نه؟)) علی که کاملا بهت زده است به شخص مورد نظر نگاه می کند. خودش را می شناسد. عینک ندارد. با همان ظاهر شبیه سال اول دانشگاه. می گوید: ((آره منم. یادم اومد. آخه ... ولی ...))

آقای سراجی فیلم را قطع می کند و می گوید: ((خب؟)) پارسا می گوید: ((نمیشه این فیلم رو از بین برد؟)) آقای سراجی با اخم به پارسا نگاه می کند و می گوید: ((دیگه اینجور چیزی رو از من نخواید. من تا همین جا هم خودمو خیلی به خطر انداختم. حالا همین جا این فیلم رو جلو خودتون از روی موبایلن پاک می کنم.)) بعد از روی موبایلش فیلم را پاک می کند. علی و می گوید: ((دستتون درد نکنه آقای سراجی. شرمنده خیلی توی زحمت افتادین. چشم. خیالتون از بابت ما راحت باشه. جایی درز نمیکنه. حد اقل الان می فهمم گیر کار کجاست.)) پارسا می گوید: ((ممنون. خداحافظ شما)) آقای سراجی می گوید: ((خدا حافظ.))

 

هوا تاریک است و علی و پارسا در کوچه راه می روند. پارسا می گوید: ((جریان چی بود؟ اون مراسم چی بود؟))

- فکر می کنم مال اردیبهشت 79 بود.جلوی تالارهای دانشگاه.

علی آن روز را به یاد می آورد. ((حدود 40 نفر از دانشجویان در حیاط دانشگاه جلوی تالار ها نشسته اند و پلاکاردها را در دست گرفته اند. گوشه یکی از پلاکاردها کلمه ((مطبوعات)) دیده می شود. علی در گوشه ای ایستاده و به دهانش چسب زده است. نمای نزدیک چشمهای علی دیده می شود و بعد نما دور می رود و چهره دیده می شود و بعد هم علی و پارسا دیده می شوند.

 

خانه پارسا و بچه ها – عصر

علی ساک کوچکی دستش گرفته و با بچه ها دست می دهد و می گوید: ((دستتون درد نکنه. خیلی زحمتتون دادم.)) علی از بچه ها خدا حافظی می کند.

 

خانه علی - ساعت 10 صبح

هوا گرم است و آسمان آبی اواخر اردیبهشت ماه را نشان می دهد. علی و مجتبی از روی حیاط و اتاقها بادکنک ها و فانوسهای رنگی را که به دیوار نصب شده است جدا می کنند. مادر علی هم تعداد زیادی ظرف را مرتب روی هم می چیند.

 

خانه علی – ساعت 9 شب

مادر در حال نگاه کردن تلویزیون است. مجتبی گوشه ای نشسته است و کتاب و دفتری جلویش است و تمرین های مدرسه اش را می نویسد. علی هم روی مبل نشسته است و سخت در فکر است. علی بلند می شود. کمی لبهایش می لرزد. به اتاقش می رود. کمی اشک در چشمانش جمع شده است. رایانه اش را روشن می کند. نمای نزدیک چهره علی دیده می شود. یکی از صحنهای حرم امام رضا و گنبد و دیده می شود. نمای نزدیک چهره علی دیده می شود. موس رایانه را به یک دستش گرفته و به صفحه مونیتور خیره شده. گاهی اوقات چیزی را روی صفحه کلید تایپ می کند. گوشه مونیتور آرم دانشگاه واترلو دیده می شود. نمای نزدیک چهره علی دیده می شود. چهره علی از اشک خیس است. نمای نزدیک چشمان علی دیده می شود. پاسارگاد و آرامگاه کورش دیده می شود.

ساعت 11 شب است. علی همچنان پشت رایانه اش نشسته است و باز نمای نزدیک چشمان علی دیده می شود. حیاط خانه دیده می شود. علی (10 ساله) و محبوبه (4 ساله) با هم بازی می کنند. علی به دنبال  محبوبه می دود و پدرشان با لبخند به کنار باغچه نشسته است و به آنها نگاه می کند و لبخند می زند. کاغذی جلوی علی است و هر از چند گاهی چیزی روی آن یادداشت می کند. گوشه صفحه موتیتور آرم دانشگاه استنفورد دیده می شود. علی با آستینش اشکش را پاک می کند.

 

حیاط خانه علی – پیش از ظهر

از لای دریچه نامه ها در در خانه یک بسته به درون خانه می افتد.

اتاق علی

علی بسته جدید را روی دو بسته دیگر که باز شده اند می اندازد. گوشه بسته جدید آرم دانشگاه ویکتوریا دیده می شود . گوشه بالا و سمت راست بسته قبلی آرم دانشگاه دنور دیده می شود و آرم بسته زیرین هم دیده نمی شود.

ادامه دارد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸ - سیاوش

لطفا نامی برای این داستان پیشنهاد کنید 4

یک از سالن بزرگ از یک ساختمان لوکس – ساعت 9 صبح

علی روبروی یک میز شیک ایستاده است. پشت میز یک آقایی با ظاهر مرتب روی صندلی نشسته است و به مانیتور روی میز نگاه می کند. علی بعد از چند ثانیه سکوت می گوید: ((ببخشید کی مشخص میشه که آیا من می تونم استخدان بشم یا نه؟)) آقای پشت میز می گوید: ((دارم پرونده شما رو بررسی می کنم. چند لحظه صبر کنید.)) علی به سالن و هفت هشت کارمند دیگر توی سالن نگاه می کند و بعد به مبل کنار میز نگاه می کند و در حالی که می نشیند می گوید: ((با اجازه))

- شما باید در آزمون استخدامی هم شرکت کنید.

- کی این آزمون برگزار میشه؟

- احتمالا بعد از عید.

- به نظر شما با شرایط من باز هم ممکنه به درد کار شما نخورم. پروژه کارشناسی من درباره رمزنگاری بانک اطلاعاتی بوده. پروژه کارشناسی ارشد من هم درباره امنیت شبکه بوده. دو تا مقاله پذیرفته شده هم دارم. تا اونجایی که من خبر دارم کس دیگه ای در این زمینه کار نکرده. فکر کنم دقیقا همون کاریه که شما می خواید.

- بله شرایطتون  خوبه. معدلتون هم خوبه. ولی قانون اینجا اینه. متقاضی ها باید امتحان بدن.

- آخه من الان خونه یکی از دوستام مهمونم. نمیشه همین چند وقتی که اینجام تکلیفم معلوم بشه؟

- من با آقای مهندس صحبت می کنم. اگه بشه بیشتر با شما راه اومد بهتون خبر میدم.

- خیلی ممنون.

- خواهش می کنم. شماره ای که بشه باهاتون تماس گرفت داریم. موفق باشید.

- خداحافظ

 

یک اداره کوچک با دیوارهای رنگ و رو رفته – ساعت 10 صبح

علی جلوی میزی ایستاده است و به آقایی که پشت میز تشسته نگاه می کند. روی میز تعدارد زیادی کاغذ و پوشه درهم و بر هم قرار دارد و آقای پشت میز هم سخت مشغول ورق زدن برگه ها و نگاه کردن به مونیتور روی میزش است. علی می گوید: ((ببخشید.))

- بله؟

- سلام. برای این درخواست استخدام اومدم خدمتتون. (علی به صفحه استخدام روزنامه ای که دستش است اشاره می کند.)

- باید تلفن کنید.

- آخه غیر از شماره تلفن آدرس رو هم نوشتید. خوب همونایی که تلفنی می خوام بگم حضوری خدمتتون می گم.

- قرار بود فقط تلفن رو بنویسه. (آقای پشت میز روزنامه را از علی می گیرد و نگاه می کند) اه با این گیج بازیهاش

- بله؟

- هیچی. با شما نبودم.

- یه نسخه از مدارکتون رو بدین به اون خانم. شماره تماس هم بدین. بهتون زنگ می زنیم.

- ممنون.

علی چند برگه به خانمی که پشت میز دیگری نشسته می دهد و نگاهی به در و دیوار اداره می کند و بیرون می آید.

 

سردر ورودی دانشگاه  – نزدیک ظهر

علی از نگهبانی رد می شود و از مسیری شبیه اولین روز ثبت نام دانشگاهش در دانشگاه راه می رود. وارد دانشکده مهندسی کامپیوتر می شود و از پله ها بالا می رود. جلوی اتاق یکی از اساتید می ایستد و در می زند. دستگیره درب را می چرخاند و فشار می دهد. درب قفل است. تابلوی کنار در را می خواند.

پیش خودش می گوید: ((چه خوب. امروز هست.))

علی از دانشکده مهندسی کامپیوتر بیرون می آید و در یکی از خیابانهای دانشگاه به سمت ساختمان دیگری می رود.

راهرو جلوی اتاق گروه کوه – نردیک ظهر

درب اتاق 3 متر در 3 متری باز است و علی درون اتاق را نگاه می کند. چند پوستر از مناظر کوه به دیوار اتاق نصب شده است. چند تا کمد هم قسمتی از دیوار های اتاق را پوشانده اند. یک طرف یک میز و صندلی قرار دارد یک دختر دانشجو هم روی صندلی پشت میز نشسته است و طرف دیگر اتاق هم پنج صندلی کنار دیگر هستند و روی یکی از آنها یک دختر که کمی مسن تر از دیگری به نظر می رسد نشسته است و با هم در حال صحبت هستند. علی از راهرو به طرف آستانه در حرکت می کند. نگاه دختری که روی صندلی نشسته است به طرف در بر می گردد و علی را می بیند. علی سلام می کند.

- اه سلام. حالتون خوبه؟ شما کجا اینجا کجا؟

- ممنون خوبم.

نگاه دختر دیگر هم که پشت میز نشسته است به سمت علی بر می گردد و سلام می کند. خانمی که روی صندلی نشسته بود رو به دختر دیگر می گوید: ((ایشون بود که داشتم الان تعریف می کردم. بنده خدا توی برنامه اشترانکوه خودش تک و تنها رفت از چند کیلومتر اونطرف تر آب آورد.)) بعد رو به علی می گوید: ((من هنوز خاطره اون برنامه توی ذهنم مونده.)) دختر دیگر از پشت میز بلند می شود و رو به علی می گوید: ((تعریف شما رو خیلی شنیدیم. دیگه اتاق کوه نمیاین؟))

علی می گوید: ((ممنون شما لطف دارید. راستش من بعد از درس که اینجا نبودم. اتفاقا دلم می خواست بعضی برنامه ها رو بیام. ولی اصلا تهران نیستم. الان چند روزیه اومدم. گفتم یه سری هم اینجا بزنم. اینجا چه خبر؟))

دختر دیگری که سنش بیشتر است می گوید: ((منم مثل شما امروز اومدم یه سری بزنم. ولی برنامه های خوبی رفتن این بچه های جدید ها. داشتیم عکساشو نگاه می کردیم. راستی کجا مشغولین؟))

- فعلا هنوز دائمی هیچ جا. یه چند تا پروژه اینور و اونور انجام دادم. دنبالش هستم ببینیم چی میشه. خب من مزاحم نمیشم. خوشحال شدم دیدمتون. موفق باشید.

شما هم همینطور. خدا نگهدار

علی از پله های انتهای راهرویی که اتاق کوه در آن قرار دارد پایین می آید. به اتاقهای دیگر هم نگاه می کند. در طبقه همکف کمی به در و دیوار و پوستر هایی که روی آن است نگاه می کند. با سرعت به سمت اتاق کوه بر می گردد می گوید: ((دوباره سلام. ببخشید. یه چیزی یادم رفت. برنامه این زمستون رو دارین؟ میشه یه نسخه شو به من بدین؟))

دختری که پشت میز نشسته است بلند می شود و در حالی که به سمت یکی از کمد ها می رود میگوید: ((خواهش میکنم. میخواین بیاین؟))

- نه میخوام ببینم برنامه هاش چیه؟ میخواستم بدونم بالاخره برنامه های مردم روستا و عشایر رو قرار دادن توی برنامه های گروه یا نه

دختر برگه ای را که از کمد در آورده به علی می دهد و می گوید: ((بفرمایید. این برنامه این فصله. ولی نه روستا و عشایر که نیست.

- دختر مسنتر می گوید: ((یادمه چند سال پیش خیلی اصرار داشتید غیر از قله برنامه های دیگه ای هم برگزار بشه. اتفاقا برنامه های خوبی هم رفتید نه؟

- بله ولی کاش باز هم ادامه پیدا می کرد.

علی برگه را می گیرد و تشکر می کند.

 

در نمایی از فاصله دور ساختمانهای دانشگاه دیده می شود.

 

اتاق یکی از استادان دانشکده کامپیوتر – بعد از ظهر

یکی از استادان علی که در جلسه دفاع هم حضور داشت روی صندلی نشسته است و علی هم روی صندلی دیگری نشسته است. استاد چهره مهربانی دارد. می گوید: ((کار خوبی کردی اومدی. اینجا سر بزن خوشحال میشم.))

- ممنون.

- خب در مورد کار من همون موقع یه کار خوب سراغ داشتم. گفتی می خوای بری شهر خودتون.

راستش الانم دلم می خواد همونجا بمونم. ولی پیدا نشد. الان شما جایی رو میشناسین؟

- راستش الان که نه ولی شمارتو بده. سعی خودمو می کنم و بهت زنگ می زنم.

- ممنون.

- راستی اونور تو دانشگاهی که خودم بودم یکی از دوستان دقیقا همون زمینه ای که تو کار کردی کار می کنه. نمی خوای درستو ادامه بدی؟

- آهان آقای باروز. بله برای پروژه ام خیلی کمک کرد. راستش بهش فکر می کنم. ولی فعلا شرایط یه طوریه که بهتره همینجا بمونم.

- تا کی تهران هستی؟

- احتمالا تا هفته دیگه هستم.

- بازم سر بزن.

- چشم. (علی بلند می شود و روی برگه ای شماره ای می نویسد و به دست استاد می دهد.) از دیدنتون خوشحال شدم.

- موفق باشی

 

خانه پارسا – ساعت 8 شب

افشین پشت میز نشسته و با یکی از رایانه ها یک بازی جنگی رایانه ای را می کند. عباس در آشپزخانه در حال ظرف شستن است. علی و پارسا گوشه ای نشسته اند و چند روزنامه جلو علی است. یک کتری هم که قوری روی آن گذاشته شده جلو آنها است. پارسا به افشین می گوید: ((بیا افشین چاییت سرد میشه.)) افشین می گوید: ((باشه. بذار از این مرحله رد بشم.)) علی به پارسا می گوید: ((راستی امروز دکتر اکرامی رو دیدم. خیلی آدن با محبتیه.))

- رفته بودی دانشگاه؟

- آره یه سر دانشگاه هم رفتم.

ناگهان افشین با صدای بلند می گوید: ((وای خیلی نامرده)). همه به سمت افشین نگاه می کنند و عباس که ظرف شستنش تمام شده کنار افشین می رود و می گوید: ((چی شد؟)

- فقط مونده بود از این دره رد بشم برم که آخرین لحظه سوختم.

- بلند شو دیگه بسه.

افشین کنار علی و پارسا می آید و لیوان چای را که برایش ریخته شده بر می دارد. عباس پشت رایانه می نشیند. پارسا می گوید: ((بابا حالا تو نشستی؟ لا اقل صداشو کم کن. چاییت! )) عباس در حالی که به دقت به مانیتور نگاه می کند می گوید: ((باشه الان میام.)) علی می گوید: ((شاید دکتر بتونه کمکم کنه. ولی میگه یکی از دوستاش توی دانشگاه ویکتوریا یکی رو میخواد.)) پارسا می گوید: ((چیه تو باز می خوای پاتو توی یک کفش کنی؟))

- لجبازی که نمی کنم. فعلا شرایط جور نیست.

افشین می گوید: ((مگه می خوای برنگردی؟ خب برو. بعدش بیا تازه نخوای هم بیای میندازنت بیرون)). علی کمی به فکر فرو می رود. بعد از چند ثانیه علی می گوید: ((ولی شاید بعدش نظر آدم عوض بشه)) عباس از پشت رایانه می گوید: ((ما که می خوایم بریم راهمون نمی دن. شما رم که راه می دن نمی خوای بری. با حاله ها))

 

همان اداره شیک قبلی – ساعت 8 صبح

علی جلوی همان میز قبلی ایستاده است. همان کارمند قبلی هم پشت میز نشسته است. و نسکافه اش را هم می زند. علی می گوید: ((سلام. دیروز تماس گرفتید و فرمودید امروز برای مصاحبه بیام.))

- بله. من با آقای مهندس صحبت کردم و ایشون گفتند خودشون باهاتون مصاحبه می کنند ولی همونطور که قبلا هم گفتم شما باید نمره لازم رو در آزمون استخدامی بیارید.

- بله. بله. حتما امتحان می دم. فرمودید بعد از عید دیگه بله؟

- بله

- حالا من کی می تونم آقای مهندس رو ببینم؟

بفرمایید بنشینید. بهتون می گم.

 

جلوی آسانسور اداره شیک

علی چند دقیقه منتظر آسانسور می شود. اما درب آسانسور همچنان بسته است. علی به سمت راه پله ها می رود. با سرعتی بیشتر از بقیه از پله ها بالا می رود. به طبقه چهارم که می رسد وارد راهرو می شود. کمی نفس نفس می زند.

اتاق آقای مهندس.

آقای مهندس با ظاهری مرتب و لبخندی بر لب روی صندلی نشسته است. علی سلام می کند. آقای مهندس بلند می شود و با علی دست می دهد و جواب سلام علی را می دهد. رو به علی می گوید: ((بفرمایید.))

- ممنون.

- خب آقای مهندس. رزومه تون رو خوندم. آفرین. کار های قشنگی انجام دادید. راستی شما چرا نرفتید ادامه تحصیل بدین؟

- خب فعلا به کار بیشتر نیاز دارم.

- ولی می تونین خوب پیشرفت کنین.

- بله. ولی حالا اگه بتونم می خوام یه مدتی کار کنم و یه پولی پس انداز کنم.

- ببینید. این نرم افزار هایی رو که اینجا نوشتید تا چه حد بلدید.

- با دلفی سه چهار تا پروژه نوشتم. ویژوال بیسیک رو هم چند ترم توی یکی از موسسه ها درس دادم. پایان نامه کارشناسی ارشدم رو هم با C نوشتم. با جاوا هم زیاد کار کردم. یک ترم هم اون رو تدریس کردم.

- خب بینید کاری که ما از شما می خوایم اینه که سایت اینترنت اینجا رو فعال کنیم. ولی اینجا همه رایانه ها به شبکه وصلند و امنیت اینجا برامون حیاتیه.

- راستی شما ظاهرا کارای پروژه ای چند تا انجام دادید. تدریس هم کرده اید. نباید کار پیدا کردن براتون سخت باشه. چرا اینقدر مصر دنبال کار هستید؟

- راستش توی شهر خودمون دنبال کار بودم. ولی متاسفانه بعد از چند ماه هیچی پیدا نشد غیر از تدریس پاره وقت. اینجا هم قرار بود یک چهار پنج روز مهمون دوستام باشم. ولی الان شده دو هفته از صبح تا شب می گردم ولی از 12 تا جایی که امکانش بود برم چهار پنج تاشون حقوقشون خیلی کم بود. من حتی یک اتاق با همه حقوقم نمی تونستم اجاره کنم. بقیه جا ها هم که حقوقشون بهتر بود گفتند منو می خوان ولی آخرین مراحل گفتند نمیشه شما رو استخدام کنیم. راستش خسته شدم.

آقای مهندس زیر لب می گوید: ((یک کم عجیبه.)) بعد با صدایی بلند تر می گوید باشه من بقیه مدارکی رو که دادید می خونم. و بهتون خبر می دم. البته باید بخشهای دیگه سازمان هم پرونده شما رو بررسی کنند. فقط نظر من شرط نیست. در مورد اون امتحان هم اگه مشکل دیگه ای نباشه نگران نباشید. فکر می کنم اگه هیچی هم نخونید نمره تون از همه بیشتر بشه.

آقای مهندس دستش را به سمت علی دراز می کند و می گوید: ((موفق باشید.))

- ممنون.

علی با چهره ای کمی خوشحال و کمی نگران لبخند می زند و اتاق را ترک می کند.

 

خانه علی – ساعت 8 شب

هال خانه کمی به هم ریخته است. مادر در حال دستمال کشیدن به روی میز هاست. قالی وسط اتاق نیست. و مبل ها نا منظم وسط اتاقند. علی روی چهار پایه ایستاده است و مشغول نصب پرده به چوب پرده است. مجتبی یک کیسه پر از آت و آشغال مثل روزنامه باطله کشان کشان به روی حیاط می برد. مجتبی از مادرش می پرسد: ((اینا رو نمکی می بره؟))

- حالا بذار شاید برد.

گوشه هال چند ظرف سبزه سفره هفت سین که هنوز خیلی بلند نشده اند قرار داده شده است. محبوبه به کنار مادر می رود و می گوید: ((خب بسه دیگه. مامان بقیه اش رو بدین من.))

- نه تو کارای مهمتر داری. برو به کارای خودت برس.

مادر از علی می پرسد: ((چیه مادر؟ چرا گرفته ای؟))

- هیچی. اینهمه این در و اوندر زدم. هنوز خبری نیست.

- ایشالله بعد از عید. درست میشه مادر. بچه ها هم به تو نگاه می کنن غصشون میشه. محبوبه که خودش از وقتی رفتنش جدی شده همش تو فکره.

مادر با مهربانی به علی نگاه می کند. علی هم به چهره مادر نگاه می کند و لبخند می زند.

 

حیاط خانه علی – ساعت 10 صبح

چند بوته گل که در حیاط خانه هستند گل های زیبایی دادند و آسمان به رنگ آبی خوشرنگی است. علی روی حیاط نشسته و کتاب می خواند. تلفن زنگ می زند. علی کتاب را می گذارد و به اتاق می رود و مشغول صحبت می شود.

- سلام پارسا جان. خوبی؟

- چطوری با زحمتای ما؟

- چی؟

- بیشتر توضیح ندادن؟

- ببخشید اشکال نداره من دوباره بیام زحمتتون بدم؟

- واقعا شرمنده ها.

- خداحافظ

علی با حالی گرفته از اتاق بیرون می آید. و روی حیاط کتابش را بر می دارد.

 

ترمینال جنوب – ساعت 6 صبح

با صدای ترمز دستی علی از روی صندلی اش بلند می شود و از اتوبوس پایین می آید.

 

همان اداره شیک – ساعت 10 صبح

علی به همان آقایی که توی سالن بود می گوید: ((آخه من نباید بدونم چرا؟))

- من خبر ندارم.

- خب از کی باید بپرسم؟

- من نمی دونم. اینجا فقط از روی مونیتور اطلاعات پرونده شما رو خوندم. نوشته پذیرفته نشده است.

- آخه من که هنوز امتحان ندادم.

- آقا گفتم که. من مسئول مشکلات شما نیستم.

- می تونم با آقای مهندس صحبت کنم؟

- نه امروز جلسه دارند.

- کی جلسه شون تموم میشه؟

- نمی دونم. شما خیلی وقت من رو می گیرید.

- آقا من خیر سرم می خواستم همکار شما بشم. شاید هم شدم. چرا اینجوری منو دست به سر می کنید؟

- من نمی دونم. می خواین همینجا صبر کنین. هر وقت جلسشون تموم شد خودتون از آقای مهندس بپرسید.

علی که کمی آرامتر شده با چهره ای گرفته روی صندلی می نشیند. حدود نیم ساعت بعد در یکی از اتاقها باز می شود و چند نفر با کت و شلوار از در خارج می شوند. علی بلند می شود و در بین آقایان آقای مهندس را می شناسد. به سمت آقای مهندس می دود و می گوید: ((ببخشید آقای مهندس. می شه بگید چرا نشد. شما که گفتین مشکلی وجود نداره.))

- اوه سلام. شمایید. راستش من موافقت خودمو اعلام کردم. گفتم که باید همه قسمتا قبول کنند. ببخشید من عجله دارم.

علی سرش را پایین می اندازد و با حال گرفته شرکت را ترک می کند.

ادامه دارد

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۸ - سیاوش

لطفا نامی برای این داستان پیشنهاد کنید 3

سالن سمعی و بصری دانشکده – ساعت 5 بعد از ظهر

علی یکی از کلید های صفحه کلید روی میز را فشار می دهد و به سمت دیوار انتهای اتاق که تصویر اسلاید ها رو آن افتاده است می رود و توضیحاتش را ادامه می دهد. نسبت به قبل چهره جا افتاده تری دارد. کت و شلوار مرتبی پوشیده است و با حرارت به اسلاید های روی پرده اشاره می کند و توضیح می دهد. 24 سال دارد اما چهره اش کمی بیشتر نشان می دهد. همچنین عینک به چشم می زند. در سالن 40 نفری حدود 20 نفر نشسته اند. 4 نفر که به نظر می رسد استاد باشند در ردیف جلو نشسته اند و تعدادی برگه در دست دارند و هر از چند گاهی نگاهی به برگه ها می اندازند. یکی از آنها با هر از چند گاه چیزی را یادداشت می کند.

در ردیفهای عقب تر دانشجویان دانشکده نشسته اند. در ردیف آخر کنا دیوار انتهای سالن مادر علی با چهرا ای شکسته تر از قبل نشسته است. کنار او مجتبی و محبوبه هم نشسته اند و محو صحبتهای علی هستند. از چهره مادر علی می شود فهمید که چیزی از حرفهای علی سر در نمی آورد اما دوست ندارد به جایی غیر از چهره علی نگاه کند و لبخند شیرینی هم گوشه لبش دارد.

یک دسته گل در دستان محبوبه فرار دارد. آرام به مادرش می گوید: ((مامان، من اگه بخوام برم خوابگاه الان باید راه بیفتم. چکار کنم؟))

- حالا طوری نمیشه یه کم صبر کنی. از این مراسما که همیشه نیست.

- باشه. ولی اگه تا آخرش بمونم نمیشه برم خوابگاه ها. مهصوصا برای سال اولی ها بیشتر سخت می گیرن.

- چه بهتر. یه شب خانم دکتر پیش ما باشه. شما هم از این جلسه ها دارین؟

- آره ما هم داریم. حالا زوده.

مجتبی سعی می کند از اطلاعات دوم راهنمایی اش برای فهمیدن حرفهای علی کمک بگیرد.

کورش هر از چند گاهی از زاویه های مختلف از علی و از حضار عکس می گیرد. علی بعد از آخرین سکوت می کند و حضار برایش دست می زندد.صحبتهای علی که تمام می شود یکی از استادان از روی یادداشتهایی که نوشته چند سوال از علی می پرسد. علی سوالها را پاسخ می گوید.

جلسه تمام می شود. پارسا جعبه شیرینی را جلوی حاضرین می گیرد. علی و مادر و خواهرش و برادرش کنار هم می ایستند تا کورش از آنها عکس بگیرد. علی به دوربین نگاه می کند. سعی می کند لبخند بزند. اما لبخندش کمرنگ می شود. کمی به فکر فرو می رود.

علی کنار اتوبوس ایستاده است. با پدرش کنار اتوبوس روبوسی می کند. با کمی مکث سوار اتوبوس می شود.

علی باز به دوربین نگاه می کند. زیر لب می گوید: ((کاش آخرین دیدار یه وقت دیگه ای بود.)) قطره اشکی گوشه چشمش می غلتد.

کورش می گوید: ((علی حواست کجاست؟ بخند دیگه می خوام عکس بگیرم.)) علی به خود می آید و رو به دوربین لبخند می زند.

 

خانه علی – ساعت 8 شب

مادر علی چای می ریزد. در چهره اش رضایت و خوشحالی دیده می شود.

مادر استکان چای را به سمت علی دراز می کند. مادر علی می گوید: ((خب مادر بگو. چکار می خوای بکنی؟ ما چکار کنیم؟

- مگه قراه کاری کنین؟ حالا تازه راحت شدیم.

- مثلا دوست نداری بریم خونه آقا مصطفی اینا؟ جدی که این نرگسشون خیلی خانومه.

علی استکان را به لبش نزدیک می کند و با لبخند شیطنت آمیزی می گوید: ((یه وقت خدای نکرده نذارین آب خوش از گلومون پایین بره ها. البته راست می گین. نرگسشون خیلی خانمه. ولی حال بذارین یه خورده نفسی بکشیم.))

علی بعد از خوردن یک قلپ از چایی اش دوباره می گوید: ((حالا ببینم سربازیم چی میشه. کارم مشخص بشه. ببینیم خدا چی میخواد.))

- ولی تو یه خورده مارمولک شدی. حالا اگه خواستی بعد از سربازی دوباره درس بخونی چی؟

علی هنوز لبخند شیطنت آمیز را به لب دارد و رو به مجتبی می گوید: ((مجتبی ببین. درس بخونی اینه. یه بار میگن بچه درس بخون. یه بار هم می گن بچه چرا اینقدر درس می خونی؟))

مادر دوباره می گوید: (( راستی آدم متاهل که بهتر درس می خونه. اینطور نیست؟))

- تا حالا که بد نخوندیم. حالا ببینیم چی میشه. ولی جدی مادر من. الکی بهانه نمیارم. الان نه سربازی رفتم نه کار درست و حسابی دارم این چند تا کاری هم که تو دوره فوق انجام می دادم پاره وقت و پروژه ای بودن. تازه هنوز معلوم نیست کجا بخوایم زندگی کنیم. اینجا که کار نیست. تهرون هم که هر چی در میاری باید یه چیزی هم بذاری روش فقط برای کرایه خونه))

مادر علی در حالی که کمی لبانش را ور می چیند می گوید: ((خدا بزرگه))

 

اداره پست شهرستان علی – ساعت 10 صبح

علی از باجه دفترچه اعزام به خدمت را می گیرد و بیرون می آید. از باجه روزنامه فروشی هم یک روزنامه می خرد.

علی در خانه نشسته و روزنامه هم جلواش باز است. مرتب تلفن می کند و با خودکار چیزی یادداشت می کند. پشت تلفن می گوید نه منظور من عصر ها است. نمیشه؟

چند روز دیگری هم به همین شکل می گذرد.

 

پادگان نظامی – ساعت 8 صبح

اطراف محوطه رژه برف نشسته است. علی با لباس خاکی رنگ نظامی در صف منظمی در حال رژه است. همه تفنگشان را به سینه چسبانیده اند و با صدای سوت مربیشان پایشان را تا روبروی شکم بالا می آورند. علی به بخاری که از دهان همه بیرون می آید نگاه می کند.

 

پادگان نظامی – ساعت 8 صبح

برفهای اطراف محوطه رژه خیلی کمتر شده اند. صدای طبل به طور منظم به گوش می رسد. دسته ای که علی در آن است به طور خیلی منظم و هماهنگ با صدای طبل از جلو جایگاه رژه می رود. درجه داری که بالای جایگاه قرار دارد با صدای بلند و نظامی می گوید: ((خیلی خوب))

 

سالن غذاخوری پادگان نظامی – ظهر

علی با لباس نظامی و سردوشی درجه ستوان یکمی در صف غذا ایستاده است. ظرف غذایش را می گیرد و سر میزی می نشیند و مشغول خوردن غذا می شود. یک نفر دستی به روی شانه اش می زند و می گوید: ((چه طوری پسر؟)) بعد روبروی علی می نشیند. علی به کسی که روبرویش نشسته نگاه می کند و با ذوق می گوید: ((کورش تو کجا؟ اینجا کجا؟)) هر دو از روی صندلی بلند می شوند و با هم روبوسی می کنند. هر دو مشغول غذا خوردن می شوند. کورش هم درجه ستوان یکمی دارد. علی می گوید: ((توی آموزشی هیچ کدوم از بچه های آشنا رو ندیدم. فکر نمی کردم دیگه از کسی رو ببینم. آموزشی کجا بودی؟))

- همونجا که تو بودی. ولی من 4 ماه زود تر رفتم. گفتم زودتر کارت پایان خدمتم رو بگیرم بهتره. چه خبر؟ خونواده خوبن؟

- خوبن. ممنون. امروز تقسیم شدیم. قرار شد من بقیه این مدت رو توی تلفنخونه مشغول باشم. تو کجایی؟

- من قسمت دبیر خونه ام. نامه تایپ می کنم. چه می کنی جایی مشغول نشدی؟

- یک کم دنبالش گشتم. می خواستم عصرا پاره وقت یه جایی پیدا کنم. تا حالا که نشده. شاید یه چند تا تدریس بتونم گیر بیارم. تو چی؟

- من هم هنوز جایی پیدا نکردم. راستش خیلی دلم می خواد دکترا رو ادامه بدم.

- کجا؟ همینجا؟

- نه. اگه بشه اونور. تو چی نمی خوای درسو ادامه بدی؟

- نه همون فوقم اشتباه کردم. کار درستو هادی کرد. با همون لیسانس رفت دنبال کار. الانم وضع خوبی داره. الان شرایط خونوادمونم سخته باید هر چی زودتر یه کار گیر بیارم. با درس خوندن که نمیشه زندگی کرد.

- راستی تو خونوادتون خبری نیست؟

- نه چطور مگه؟ چه جور خبری مثلا؟

- هیچی همینطوری پرسیدم.

کمی هیجان کمرنگ به صورت کورش می آید.

کسی از دور می گوید: ((زود تر ظرف غذاتونو تحویل بدین. می خوایم آشپزخون رو نظافت کنیم.))

 

خیابان جلو پادگان نظامی – ساعت 10 صبح

کورش از پیاده روی خیابان راه می رود. چهره اش کمی پخته تر شده است. شیب پیاده رو باعث می شود کمی با سرعت و در حال جلوگیری از سرعت راه برود. با دو دستش کارتی را در دست گرفته و با دقت به کارت نگاه می کند. هرچند دقیقه به کارت را از جلو نگاهش کنار می برد و به جلویش نگاه می کند. بعد دوباره به کارت نگاه می کند. به ایستگاه اتوبوس می رسد و منتظر آمدن اتوبوس می شود.

علی جلوی اداره گذرنامه به تابلوی سبز رنگ بزرگی نگاه می کند و مدارک مورد نیازبرای گرفتن گذر نامه را روی کاغذ یادداشت می کند.

 

خانه علی – ساعت 9 شب

یک دست مبل جدید که تا قبل از این نبود در هال خانه وجود دارد. یک طرف کورش, پدرش, مادرش و مادر بزرگش نشسته اند. در سمت دیگر علی و مادرش و مجتبی نشسته اند. محبوبه سینی چای را که گردانده است روی میز می گذارد و کنار مادرش می نشیند. علی آرام به چادر سفید و گل گلی محبوبه اشاره می کند و آهسته به محبوبه می گوید: ((فکر می کردم این چادر رو که داشتی می دوختی برای معنویتت زده بالا)) محبوبه به علی اخم می کند و به مهمانها اشاره می کند. پدر کورش می گوید: ((بله خدمتتان می گفتم. شهر ما هم تا شهر عیالمان یه هزار کیلومتری فاصله داشت. اما سفر به شهر یار سفر شهریاری بود. ولایت ما که به اینجا دویست کیلومتری بیشتر راه نیست.

علی در فکر است و سرش را پایین انداخته است.

 

خانه علی - بعد از ظهر

علی به دیوار تکیه داده و پاهایش را دراز کرده است. توپ پینگ پنگی را روی زمین طوری قل می دهد که توپ بعد از سی چهل سانتیمتر قل می خورد و پیش خودش بر می گردد. کنار علی ده پانزده روزنامه و صفحات نیازمندیهایشان که روی هم انباشته شده اند به چشم می خورد. علی از جیب بغلش کارتی را در می آورد و نگاه می کند. محبوبه کنار علی می آید و به علی می گوید: ((علی میشه ازت یه چیزی بپرسم؟)) علی پاهایش را جمع می کند و می گوید: ((بگو))

- خبر داری که کورش دنبال درس اونور بود؟

- آره خب

- ببین کورش میگه براش از یکی از دانشگاههای کانادا پذیرش اومده و می خواد خودش بره. تا سال دیگه که من لیسانسم تموم میشه کار منم درست میشه میتونم برم.

- اه جدی؟ دمش گرم. چه خوب پشت کار داره. خب؟

- خب تو قبلا همیشه مخالف رفتن بودی. چرا؟ الانم اگه ما بخوایم بریم تو مخالفی؟

راستش من در مورد خودم می گفتم. در مورد شما که هر کمکی هم از دستم بربیاد انجام میدم. برای شما هم دلم تنگ میشه ولی اگه اونجا موفق باشید من هم خیلی بیشتر خوشحالم..

- می دونم تو مخالفت نمی کنی. ولی حتما یه عیبی داره که تو اینقدر سفت و سخت مخالفی. می خوام بدونم چرا؟

- آخه ما اینجا رفتیم مدرسه. اینجا رفتیم دانشگاه. از نونواییای اینجا نون خریدیم و خوردیم. دوست دارم یه فایده ای داشته باشم.

- تو که اینجوری منم توی رفتن مردد می کنی. اینارو خودمم دوست دارم. به نظر تو اونجا آدم می تونه زندگی خونوادگی خوبی داشته باشه؟

- بیشتر از اونی که به جاش بستگی داشته باشه به خود آدما بستگی داره. من کورشو می شناسم. مطمئنم می تونه توی یه جای غریب روی پای خودش وایسه. نگران نباش.

محبوبه لبخندی میزند و می پرسد: ((راستی اوضاع کار چطوره؟ جایی پیدا کردی؟))

- نه چند روزه همشو زیر و رو می کنم. اینجا هیچی نیست. همش تهرونه. شاید فردا یه سر برم. تو کاری نداری؟

- نه ممنون. من تا ترم شروع بشه هستم.

 

تهران - خیابان ولی عصر – ساعت 6 غروب

علی توی تاکسی نشسته است. از جلوی صدا و سیما رد می شوند. علی به درختهای چنار بزرگ دو طرف خیابان نگاه می کند. رادیو تاکسی روشن است و برنامه روی خط جوانی پخش می شود. خانم گوینده می گوید: ((روی خط جوونیییییییی)) بعدآقای گوینده با لحن بامزه ای می گوید: (( بله می گفتم. آخه جوون عقل داشته باش. یعنی مغز داشته باش. کجا فرار می کنی؟ اگه مغز داشتی که فرار نمی کردی. ای فراری می خوایی کشورتو تنها بذاری کجا بری؟ ...)) علی جلوی دکه روزنامه فروشی از راننده می خواهد که نگه دارد و پیاده شود. علی کمی تیتر روزنامه ها نگاه می کند و بعد هم یک روزنامه می خرد. به کنار تلفن عمومی می رود. کارت تلفنی و دفتچه یادداشتش را در می آورد و مشغول شماره گیری می شود.

- الو سلام پارسا

- خوبی؟

- آره تهرانم.

- ممنون.

- راستی مزاحم نمی خوای؟

- همخونه ایات کیان؟

- آره عباسو میشناسم.

- خب

- پس اگه اشکال نداره آدرستو بده.

 

کوچه ای خلوت و تنگ با ساختمانهای چهار پنج طبقه – ساعت 8 شب

علی به دفترچه یادداشتش نگاه می کند و بعد یکی از زنگهای ساختمانی را می زند. مردی از پشت در آیفون می گوید: ((بله)) علی می گوید: ((سلام. علیم.))

خانه پارسا و دوستانش کمی در هم و برهم است. روی یک میز دو دسنگاه رایانه شخصی وجود دارد. گوشه ای از اتاق تعداد زیادی کتاب ریخته است. کف اتاق موکت است و یک قالیچه کوچک هم وسط اتاق است. روی میزها چند تا مجله و روزنامه و فنجان و کاغذ ریخته است.

علی با پارسا و دوهم خانه ای اش عباس و افشین دست می دهد و گوشه ای می نشیند. همینطوره که نشسته کاپشنش را در می آورد. پارسا استکانهای روی میز را جمع می کند. عباس به پارسا می گوید: ((من چای درست می کنم. شما بشین ببینیم علی کجا. اینجا کجا؟))

علی می گوید: ((دستتون درد نکنه. ببخشید باعث زحمتتون شدم.))

پارسا می گوید: ((نه بابا. خونه خودته. خوشحال شدیم. راستی چه خبر؟ در مورد کار کجا ها رفتی؟ چی گفتن؟))

- یه چهار پنج جا امروز رفتم. یه سری مدارک بهشون دادم و فرم هم پر کردم. بعضی جاها هم یه شماره تلفن خواستن. گفتن بها زنگ می زنیم. ببخشید من قبلش بهت نگفتم. یه جا که احتمال داره فردا یا پس فردا زنگ بزنن من شماره موبایل تو رو دادم.

- اشکال نداره. اگه کنار من نبودی و به من زنگ زدن بهت خبر میدم. حالا کجا می خوای بری؟

- هر جا شد. دوست دارم کارش خوب باشه. حقوقشم خوب باشه. ولی بیشتر دوست داشتم شهر خودمون باشه. اونجا خونه ارزونتره. اینجا که مشکل بزرگ من خونه است. راستی شما اینجا رو چقدر کرایه کردین؟

- ما هر سه نفرمون کار می کنیم. با وجود این تقریبا قسمت قابل توجهی از حقوقمون میره برای کرایه. چون پول پیش زیادی نداشتیم.

ادامه دارد

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸ - سیاوش

لطفا نامی برای این داستان پیشنهاد کنید 2

درب دانشگاه - ساعت 8 صبح

در یک کوچه باریک حدود 30 نفر پیاده در حال راه رفتن هستند. بیشتر آنها نوجوان و جوان هستند و کیف و یا کلاسور در دست دارند. دو طرف کوچه خانه های دو طبقه و یک طبقه وجود دارد. ابتدای کوچه یک مغازه خار و بار فروشی قرار دارد که حدود بیست نفر خانم و آقا جلو آن صف کشیده اند و منتظر خرید شیر هستند. کمی یک طرف کوچه یک دیوار آجری بلند دیده می شود که یک درب کوچک هم در آن قرار دارد. هیچ تابلویی بالای درب کوچک وجود ندارد ولی جوانان کیف به دست وارد آن درب می شوند. حدود هفت هشت تا ماشین مختلف هم کنار درب کوچک دانشگاه پارک شده اند. یک ماشین دوو سیلو مشغول پارک کردن کنار درب شمالی دانشگاه است.  است. علی و پارسا هم در حال قدم زدن به طرف درب دانشگاه هستند و مشغول صحبتند. علی می گوید: ((من رشته اولم برق بود. ولی قبول نشدم. البته کامپیوتر رو هم دوست دارم.))

-          رتبه ات چند شد؟

-          خیلی خوب نشد. ما منطقا 3 بودیم. حدود 200 شدم.

-          ای والله . خیلی خوبه که. ما منطقا 2 بودیم. البته اینقدر به رگبار تست بستنمون که اصلا نفهمیدم این یکسال آخری چطوری گذشت؟

-          از طرف مدرسه تون یا خودت درس می خوندی؟

-          خودم که می خوندم. ولی مدرسه مون خیلی سخت می گرفتن. مثلا نمونه بود ولی غیر از سختگیری هیچ چیز نمونه ای ما ازش ندیدیم. تو هم نمونه بودی؟

علی کیفش را در دستش جابجا کرد و پاسخ داد: ((نه ما مدرسه مون معمولی بود.))

-          الان هم که این آقای دکتر پدرمون رو در میاره. خیلی تمرین میده ها. اون یکی کلاس ریاضی رو رفتی؟ اون بهتر نیست.

-          جلسه اول هر دو تا رو رفتم. به نظر من که این استاد خیلی بهتره. یه فایده دیگه شم اینه که صبح زوده. آدم روزش طولانی تر میشه.

-          مثلا به جای 24 ساعت میشه 26 ساعت؟

علی لبخند می زند.

اقای اثباتی که کمی فاصله دار با علی و پارسا راه می رود کمی تندتر راه می رود و به کنار پسری که از ماشین دوو سیلو پیاده می شود و در ماشین را قفل می کند می رود. با او سلام می کند و با هم دست می دهند.

علی وقتی به جلو درب دانشگاه می رسد کارت دانشجویی اش را در می آورد و به نگهبان نشان می دهد. نگهبان می گوید: ((بفرمایید. دیگه شناختیم. کارت برای همون روزای اول بود.))

 

تالار درس - ساعت 9 صبح

استاد ریاضی مشغول درس دادن است و دنباله های نامتناهی را توضیح می دهد. چهار تخته سیاهی که جلو تالار 400 نفری هستند نوشته شده است و استاد مشغول نوشتن در پایین تخته چهارم است. تالار تقریبا پر است. علی در یکی از ردیفهای جلو نشسته و با دقت گوش می کند. آقای اثباتی با دوستش که خودروی دوو سیلو دارد در انتهای تالار نشسته اند و به ردیفی که دختر ها نشسته اند اشاره می کنند. و می خندند.

 

جلوی تلفن کارتی حیاط خوابگاه – ساعت 9 شب

علی با تلفن مشغول صحبت است و سه نفر هم در صف ایستاده اند. علی می گوید: ((بله مامان. خوبم. غذاشون هم بد نیست. آره درسامون شروع شده. نه نه نگران نباشید. هفته دیگه که چهارشنبه تعطیله سعی می کنم بیام. باشه چشم. سلام برسونید. خدا حافظ.)) گوشی را می گذارد کارت تلفنش را بر می دارد و به نفر بعدی در صف تلفن می گوید: ((ببخشید طولانی شد.))

 

تالار درس - ساعت 11 صبح

دو در میان روی صندلی ها دانشجویان نشسته اند و مشغول امتحان هستند. علی آخرین نگاه را به برگه اش می کند و بلند می شود. وسایلش را هم بر می دارد و برگه را به یکی از مراقبین  می دهد و از تالار خارج می شود. بیرون در محوطه جلو تالار ها علی کمی به آسمان نگاه می کند. دختر دانشجویی کنار علی می آید و با ناراحتی و اعتراض می گوید: ((وای چقدر سخت بود. شما سوال سوم رو حل کردید؟)) علی می گوید: ((یه چیزایی نوشتم. بقیه سوالا بد نبودن.)) دختر که انتظار همراهی بیشتری دارد گفتگو را ادامه نمی دهد. علی زیپ کاپشنش را بالا می کشد. کمی به بخاری که از دهانش بیرون می آید نگاه می کند. در حیاط دانشگاه قدم می زند و روی یکی از نیمکتها می نشیند. یک نفر روی دیوار روبرو اطلاعیه ای روی دیوار می چسباند. علی به سمتش می رود و اطلاعیه را می خواند. ((جلسه پرسش و پاسخ دانشجویی با حضور ...)) کسی که اطلاعیه را می چسباند با دیدن علی می گوید: ((سلام راستی فکراتو کردی؟ می تونی فردا به ما توی برگزاری این مراسم کمک بدی؟)) علی می گوید: ((سلام راستش من خیلی از سیاست خوشم نمیاد.)) آن دانشجو می گوید: ((یعنی چی از سیاست خوشم نمیاد؟ حالا تو فردا بیا. کاری که نداری؟)) علی می گوید: ((کاری که ... حالا ببینم چی میشه))

 

حیاط خوابگاه – عصر

یک طرف حیاط ساختمان چهار طبقه خوابگاه قرار گرفته است و سمت دیگر آن هم دیوار خوابگاه. گوشه ای از حیاط خوابگاه تلی از تخت و میز و صندلی شکسته روی هم تلنبار شده استو گوشه دیگری هم موتورخانه تاسیسات قرار دارد. دو دروازه کوچک دو طرف یک زمین که شباهت زیادی به مستطیل ندارد به ابعاد تقریبی بیست متر در ده متری قرار گرفته اند. دو تیم چهار نفره درون زمین بایک توپ پلاستیکی مشغول بازی فوتبال هستند. کنار زمین حدود ده نفر دیگر هم بیرون زمین ایستاده و یا نشسته اند و به بازی نگاه می کنند. علی هم در بین تماشاچی ها است. نفر دیگری کنار زمین ایستاده و ساعتی در دستش است و به بازی نگاه می کند. او نگاهی به ساعتش می کند و بلند به کسانی در حال بازی هستند می گوید: ((وقت تمومه. پنالتی))

صدایی از یکی طبقات می آید و می گوید: ((علی خیلی نامردی. چرا صبر نکردین من بیام؟))

علی صدای پارسا را می شناسد و به یکی از پنجره های طبقه سوم نگاه می کند و پارسا را می بیند. بلند می گوید: ((زود بیا. الان نوبت ماست.))

 

اتاق خوابگاه – ساعت 8 شب

علی و کورش و پارسا و پسر دیگری دور سفره روی زمین نشسته اند و غذا می خورند. کورش از پسر چهارم می پرسد: ((هادی چرا توی همون اتاق نموندی؟ اونجا که همتون همشهری بودید.)) هادی می گوید زیاد با هم نمی ساختیم. یکیشون که خیلی بد چیزیه. هر جا میشینه به شعاع دو متر دور و برش پره از آشغال و پوست تخمه و کاغذ پاره و تفاله چای میشه. بابا دم شما گرم. اینجا شباهت به جای زندگی میده. راستی این اثباتی دیگه نمیاد؟)) کورش می گوید: ((نه فکر کنم خونه گرفته. چه حالی میده اگه دیگه نیاد.)) پارسا ظرفها را جمع می کند و گوشه ای می گذارد. بعد سفره را جمع می کند. مایع ظرفشویی و اسکاچ و ظرفها را بر می دارد و از اتاق خارج می شود.

آشپزحانه خوابگاه – شب

دو نفر دیگر هم مشغول ظرف شستن هستند. پارسا با دیدنشان سلام می کند و جواب می دهند. آن دو نفر درباره انتخابات صحبت می کنند و پارسا هم گوش می دهد.

 

سالن آمفی تئاتر دانشگاه – ساعت 3 بعد از ظهر

سالن پر است و عده ای هم سر پا ایستاده اند. کسانی که روی سن نشسته اند با حرارت حرف می زنند و گاهی با صدای هو و گاهی با صدای شور جمعیت صحبتها قطع می شود. علی ساکت فقط گوش می دهد. پارسا کنارش نشسته و گاهی به علی چیزی می گوید. بعد از چند دقیقه قبل از پایان جلسه علی بلند می شود و از لابلای جمعیت بیرون می آید. چهره گرفته ای دارد. به خوابگاه برمی گردد. به اتاقش می رود. کسی توی اتاق نیست. از توی کمدش آلبوم کوچک عکسی در می آورد. کمی آلبوم را ورق می زند و عکسها را نگاه می کند. به عکسی از حیاط خانه شان می رسد. عکس را با دقت بیشتری نگاه می کند. پدر و مادر و خواهر و برادرش در عکس لبخند می زنند.

حیاط - ظهر

هوا گرم است. در حیاط باز می شود و علی (نوجوان هفده ساله) در حالی که کلید را از روی در بر می دارد وارد حیاط می شود و در را می بندد. در یک دستش چند نان است و در دست دیگرش کیفش. مادرش توی حیاط در حالی که از توی باغچه سبزی می چیند به سمت در نگاه می کند. علی سلام می کند. مادر می گوید: ((سلام پسر گلم. امتحانت خوب شد؟)) علی با لبخند می گوید: ((بله بد نبود.)) علی وارد آشپز خانه می شود. نان ها را توی سفره می گذارد. بوی غذا توی آشپزخانه پیچیده است. مجتبی (8 ساله کلاس دوم دبستان) به آشپزخانه می آید و به علی سلام می کند. علی به مجتبی سلام می کند. یک تکه نان از نانهای تازه جدا می کند. علی لبخند می زند.

علی باز آلبوم را ورق می زند. یک عکس دسته جمعی دیگر می بیند. باز به عکس دقت می کند. خانواده علی, خانواده دایی علی, خانواده خاله بزرگ علی و مادر بزرگ علی در عکس زیر درختی در باغی نشسته اند و به دوربین لبخند می زنند. علی به چهره علی افرادی که در عکس هستند با دقت خیره می شود. کمی به چهره دختر خاله اش نگاه می کند.

خانه - عصر

صدای محبوبه (13 ساله کلاس دوم راهنمایی) از حیاط می آید ((بفرمایید خاله جان)). خاله و دختر خاله علی وارد می شوند. محبوبه با سرعت به در اتاق علی می رود و می گوید: ((علی بیا خاله است)). علی وارد اتاق هال می شود و به مهمانها سلام می کند. محبوبه از کنار در آشپزخانه می گوید: ((مامان کمی خرید داشت. الان میاد.)) خاله از علی می پرسد: ((علی درسا چه طوره؟)) علی می گوید: ((بد نیست. امتحانای آخر ترممون تموم شد. فقط مونده کنکور. ببینیم خدا چی می خواد.)) صدای آمدن کسی از حیاط می آید. مادر علی و مجتبی وارد می شوند. مادر علی از دیدن خواهر و خواهر زاده خوشحال می شود. محبوبه با سینی چای وارد اتاق می شود. مادر علی سبد خرید را به محبوبه می دهد و می گوید: ((آفرین دختر گلم. اینا رو ببر توی آشپز خونه)). دختر خاله علی به علی می گوید: ((میشه چند تا سوال ریاضی بپرسم؟)) علی می گوید: ((بفرمایید. خواهش می کنم.)) دختر خاله علی قلم و کاغذی از کیفش در می آورد و از علی می پرسد: ((این مسئله چطور حل میشه؟)) علی قلم و کاغذ را می گیرد و با حوصله و به طور کامل جواب می دهد. مادر علی و خاله علی هم مشغول صحبت هستند. دختر خاله علی بعد از حل سوال می گوید: ((دستت درد نکنه. میشه فردا و پس فردا بیایی خونه ما من چند اشکال درسی بپرسم؟)) علی می گوید: ((ولی من خودم هم درس دارد.)) دختر خاله علی کمی چهره اش را در هم می کشد و خودش را به مادرش نزدیکتر می کند. علی می گوید: ((گفتید چند تا سوال. بقیه رو هم بگید.)) دختر خاله علی می گوید: ((خیلی ممنون. کافیه)) خاله علی آهسته به دخترش می گوید: ((چرا بقیه سوالاتو نمی پرسی؟)) دختر خاله علی آهسته می گوید: ((نمی خوام از این پسره مغرور بپرسم.)) مادر علی آهسته می گوید: ((پارسال که چند تا از همکلاسیات جای خوبی قبول شدن همشون مغرور بودن. ولی تو و چند تا دوستت که قبول نشدین متواضع بودین ها؟)) دختر خاله علی با عصبانیت به مادرش می گوید: ((مامان)) علی بلند می شود و می گوید: ((ببخشید)) و به اتاقش می رود.

در اتاق باز می شود و کورش و هادی وارد اتاق می شوند و به علی سلام می کنند. علی جواب سلام را می دهد و بلند می شود. آلبومش را می بندد و توی کمدش می گذارد. هادی از علی می پرسد: ((پس پارسا کو؟)) علی می گوید: ((توی جلسه پرسش و پاسخ بود. الان دیگه باید پیداش بشه.))

 

سالن  دانشکده – ساعت 10 صبح

دو دختر جلوی یکی از تابلوهای راهرو ایستاده اند و به نمره های روی یکی از برگه ها نگاه می کنند.

- وای چه نمره های افتضاحی.

- آره خدا کنه ببره روی نمودار.

- فکر کنم پایان ترمش هم همینجوریه. من شاید این درسو حذف کنم.

روی کاغذ فقط در یک ستون شماره دانشجویی ها نوشته شده و جلوی هر کدام یک نمره. علی کنار تابلو می آید و پشت دو دختر می ایستد و به تابلو نگاه می کند. بیشتر نمره ها  زیر 13 هستند. علی از بالا شماره ها را نگاه می کند. نگاهش روی یکی از شماره دانشجویی ها متوقف می شود. نمره جلویش را می خواند. ((18)) لبخندی بر لبش می نشیند. دو دختر متوجه حضور علی می شوند و بر می گردند و به علی نگاه می کنند. علی از راهرو بیرون می رود. دو دختر با تعجب به هم نگاه می کنند.

 

ادامه دارد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۸ - سیاوش

لطفا نامی برای این داستان پیشنهاد کنید 1

 

دبستان - ظهر

بابای مدرسه با چکش چند ضربه به زنگ مدرسه میزند. صدای شور و شوق بچه ها در حال بیرون آمدن از کلاس به گوش می رسد. علی (کودکی شش و نیم ساله) در حالی که از کلاس بیرون می آید کمی هاج و واج به بچه های توی راهرو نگاه می کند و از مدرسه بیرون می آید.

خانه - ظهر

صدای زنگ خانه بلند می شود. بابای علی از در اتاق وارد حیاط می شود. تقویم دیواری کنار در حیاط روز اول مهرماه سال 1366 را نشان می دهد. پدر علی در خانه را باز می کند. علی سلام می کند. بابا جواب می دهد و دستی به سر علی می کشد و می پرسد ((چطور بود. دیپلمتو گرفتی؟)) علی می گوید: ((دیپلم؟ نه چیزی که ندادند. شاید فردا)). علی کفشهایش را در می آورد و وارد هال می شود. مادر علی به سمت علی می آید. کمی اشک و کمی شوق در چهره مادر علی است. مادر از علی می پرسد: ((مدرسه چطور بود؟)) علی می گوید: ((خوب بود. راستی مامان دیپلم یعنی چی؟))

 

نمای نزدیک چشمان چهره علی عقب می رود و چهره علی دیده می شود. کمی لبخند به خاطر خاطره روی لب علی می نشیند. علی نوجوانی است 18 ساله. چهره ساده ای دارد. اما چشمان نافذی دارد. روی صندلی اتوبوس نشسته است. با صدای ترمز دستی اتوبوس علی به خود می آید. ساعتش را نگاه می کند. ساعت 12:30 شب است. سربازی از پله های اتوبوس بالا می آید و به چند نفر اشاره می کند و می گوید: ((بیایید پایین. وسایلتون رو هم بیارید.)) علی کمی چشمانش را می مالد و پرده اتوبوس را کنار می زند و با تعجب بیرون را نگاه می کند. بغل دستی اش می گوید: ((شما هم باید وسایلتو ببری پایین)) علی کمی گیج وسایلش را بر می دارد و از اتوبوس پیاده می شود و ساکش را از جعبه بغل اتوبوس بر می دارد و انتهای صف می ایستد. وقتی نوبتش می رسد مامور که می خواست توی ساکش را نگاه کند از علی می پرسد: ((کارت چیه؟)) علی می گوید: ((دانشجو ام)) مامور می گوید: ((کارت شناسایی)) علی می گوید: ((هنوز ندارم. دارم میرم ثبت نام کنم)) و کارت شناسایی کتابخانه محله شان را نشان می دهد. مامور نگاهی به کارت می کند و توی ساک را نگاه نمی کند و می گوید: ((بفرمایید.)) علی وسایلش را بر می دارد و ساکش را توی جعبه اتوبوس می گذارد و سوار اتوبوس می شود و سر جایش می نشیند. بقیه راه را توی تاریکی شب به بیرون نگاه می کند. چیزی غیر از چند چراغ روستایی دور از جاده و ماه دیده نمی شود. به فکر فرو می رود. نمای نزدیک چشمان علی دیده می شود.

هال تاریک است. پدر بطری آب را درون یخچال می گذارد. به اتاق علی که چراغش روشن است نگاه می کند بعد به ساعت نگاه می کند. علی پشت میزش نشته است. چهره خسته ای دارد. روی میز چند کتاب قطور قرار دارد. یکی از کتابها باز است و علی تند تند به صفحه کتاب نگاه می کند و در کاغذ جلوی میزش محاسباتی انجام می دهد. بعد علی با مدادش یکی از خانه های پاسخنامه جلو رویش را سیاه می کند. علی ساعت روی میزش را نگاه می کند. بعد کتابش را ورق می زند و یکی دیگر از صفحات کتابش را می آورد. به کتاب نگاه می کند و روی پاسخنامه اش علامت می زند. خمیازه می کشد و کمی چشمانش را می مالد. کارش را ادامه می دهد و بعد پاسخهای صحیح را می شمارد. بعد از شمردن دستش را مشت می کند و لبخندی بر لبش می نشیند. کتابش را می بندد و چراغ را خاموش می کند. دوباره نمای نزدیک چشمان علی دیده می شود. چشمانش خسته است.

کم کم خوابش می برد.

 

ترمینال اتوبوسرانی جنوب – ساعت 7 صبح

صدای ترمز دستی اتوبوس به گوش می رسد. علی کمی چشمانش را می مالد. پاکت پلاستیکی را از بالای سرش بر می دارد. با لبخند به بغل دستی اش می گوید: ((خسته نباشید)) علی توی جیبهایش را می گردد و پلاک پلاستیکی زرد رنگی را از جیبش در می آورد. جلوی جعبه بغل اتوبوس منتظر می ماند تا ساکش را از شاگرد راننده بگیرد. بیرون ترمینال کمی می ایستد و دور و برش را نگاه می کند. پیش خودش می گوید: ((اگه مستقیم برم میدون امام حسین از اونجا ماشین برای خیابون آزادی هست.)) توی صف اتوبوسهای خط واحد می ایستد. سوار اتوبوس می شود و وسایلش را گوشه ای می گذارد و کنار وسایلش می ایستد. به تابلو خیابانها نگاه می کند و سعی می کند نام خیابانها را به خاطر بسپارد.

میدان امام حسین – صبح

علی جلوی دکه بلیت خط واحد ایستاده است. از پیرمردی که توی دکه نشسته است می پرسد: ((اتوبوسهای میدون آزادی رو کجا باید سوار شم؟)) پیرمرد کمی نیم خیز می شود و به ساک علی که روی زمین است نگاه می کند و می گوید: ((از ترمینال جنوب اومدی؟ از همونجا که ماشین برای میدون آزادی بود.)) بعد پیر مرد با اشاره دست ایستگاه اتوبوسهای میدان آزادی را نشان می دهد و می گوید: ((از این طرف. چند تا بلیت می خوای؟)) علی می گوید: ((نه ممنون دارم))

علی به سمت اتوبوسهای میدان آزادی می رود و سوار می شود. اتوبوس حرکت می کند و باز هم علی با دقت به خیابان ها نگاه می کند. بعد از چند دقیقه اتوبوس از جلو دانشگاه تهران رد می شود. علی با دقت به سردر دانشگاه نگاه می کند. دوباره به فکر فرو می رود. چهره علی به نمای نزدیک چشمان علی تبدیل می شود.

خانه – شب

پدر علی و بعد هم علی از حیاط وارد اتاق می شوند. مادر علی به پدر می گوید: ((سلام. خسته نباشی)) پدر علی می گوید: ((سلام. سلامت باشی)). مادر علی می گوید: ((چرا گرفته ای؟ طوری شده)) پدر علی می گوید: ((از این وضع. امروز همکارا می گفتن تهرون خیلی در هم و بر همه. اخبار رو دیدین؟)) مادر علی می گوید: ((آره نشون میداد درگیری زیاد بوده.)) و تلویزیون را روشن می کند. علی با شوق کارتی را به پدرش نشان می دهد و می گوید: ((بابا کارت ورود به جلسه ام رو امروز گرفتم.)) پدر کارت را نگاه می کند و با لبخند کمرنگی می گوید: ((موفق باشی)) علی کارت را از پدر می گیرد. در حالی که به اتاقش می رود به اخبار تلویزیون نگاه می کند. چند لحظه جلوی تلویزیون می ایستد. به شلوغی های جلوی سردر دانشگاه تهران نگاه می کند. به اتاقش می رود. روی صندلی می نشیند و کتابی بر می دارد و به جلویش خیره می شود. صحنه شلوغی ها دوباره جلوی چشمش می آید. خودش را توی دانشگاه مجسم می کند. بعد از چند دقیقه به خودش می آید. سعی می کند کتابش را بخواند. باز نگرانی سراغش می آید.

علی باز به خیابان نگاه می کند. ساکش را در یک دستش می گیرد و پاکت پلاستیکی که ظرف غذا و یک مجله و یک ژاکت در آن است را در دست دیگرش می گیرد. اتوبوس در ایستگاه توقف می کند.

 

خیابان آزادی – جلوی سر در دانشگاه شریف – ساعت 9 صبح

علی با وسایلش جلو سر در دانشگاه ایستاده است و به تابلو نگاه می کند. کمی لبخند می زند. بعد به خودش نگاه می کند. لباسهایش کمی چروک شده اند.. ساکش را روی زمین می گذارد و پاکت پلاستیکی را توی ساکش می گذارد. کمی لباسهایش را مرتب می کند. بعد با کمی لبخند و کمی هیجان به سمت در دانشگاه می رود. به نگهبان دانشگاه سلام می کند و می گوید: ((برای ثبت نام آمده ام.)) نگهبان با لبخند جواب سلامش را می دهد و می گوید ((از این طرف.)) علی وارد می شود. تابلو بزرگی که بعد از درب دانشگاه قرار گرفته است تاریخ 28 شهریور ماه 1378 را نشان می دهد. علی جمله روی تابلو را می خواند. ((مقدم دانشجویان ورودی جدید را به عرصه علم و دانش تبریک می گوییم)) علی لبخندی می زند و به دور برش نگاه می کند. هر چند قدم که می رود کمی مکث می کند و نوشته روی تابلوی ساختمانها را می خواند. ((دفتر ریاست دانشگاه)) ((دانشکده فیزیک)) ((مرکز محاسبات)).

 

عصر – اتاق مسئول خوابگاه

علی یک کلید را از مسئول خوابگاه می گیرد. علی می گوید: ((دستتوت درد نکنه ممنون)). و با سه نفر دیگر راه می افتند به سمت پله های خوابگاه. علی از نفر سمت راستش می پرسد: ((شما رشته تون چیه؟)) پسر قد بلندی که کنار علی راه  می رود و ساک بزرگی دارد می گوید: ((من فیزیکم. می تونی منو کورش صدا کنی. اسمت علیه نه؟ وقتی نامه دانشگاهو میدادی به مسول خوابگاه اسمتو دیدم.)) علی لبخندی میزند و می گوید: ((آره. من علیم. کامپیوتر قبول شدم.)) کورش به دو نفر دیگر می گوید: ((شما چی؟)) پسر خنده رو و محجوبی که ساکش مثل ساک علی است می گوید: ((من پارسام. برق. راستی ما یه هم اتاقی دیگه هم داریم نه؟)) کورش می گوید: ((آره گفتند اتاق ها فعلا 5 نفریه. اگه یه خوابگاه دیگه که دارن می سازن آماده بشه شاید اتاقا چهار نفری بشه. راستی شما خودتو معرفی نکردی)) پسر چهارم که کمی فاصله دار تر از بقیه راه می رفت می گوید: ((من اثباتی هستم. چقدر این دیوارا رنگ و رو رفته ان)) علی و پارسا و کورش کمی به در و دیوار نگاه می کنند. هیچ کدام رشته آقای اثباتی را نمی پرسند. علی می گوید: ((ولی بدم نیست.)) چهار نفر به در اتاق 314 می رسند. علی با کلید در را باز می کند.

 

ادامه دارد

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۸ - سیاوش