باد صبا
 

بیست و خورده ای سال و چند ماه و چند روز پیش در خانواده ای معمولی پسر بچه ای متولد شد که مثل بقیه با تولدش و صدای گریه اش خنده و اشک شوق در چشم اطرافیانش جمع شد. اما بعد از لحظاتی احساس اصلی حاکم در ذهن اطرافیان نگرانی بود. آن کودک مشکل جسمی ای داشت که گذشت زمان نشان داد آن مشکل واقعا مشکل بزرگی است.

سالها با سختی های آن دوران گذشت و کودک بزرگ شد. بیشتر هم سن و سالانش به مدرسه می رفتند. حتی خواهر کوچکتر هم با خواهر و برادر بزرگتر به مدرسه می رفتند اما او نمی رفت. یعنی نمی توانست. یا شاید می توانست اما نرفت.

درسهای سال اول و دوم دبستان را در خانه به کمک بزرگتر هایش یاد گرفت و امتحان داد و قبول شد. مشکل کمی کمتر شده بود. شاید هم کمتر نشده بود ولی راه ساختن با مشکل را کمی یاد گرفته بود. با سختی زیاد سالهای سوم تا پنجم دبستان را به مدرسه رفت. اما روزهای تلخ باز رسیدند. شدت گرفتن مشکل قبلی، مدرسه راهنمایی، محیطی جدید و سختی های جدید. خاکستر عبور از میانسالی بر موهای پدر و مادر و ... . بعد از وقفه ای در تحصیل یک تغییر. یک تلاش همراه با امید و تردید.

با رسیدن کودک به سن نوجوانی دیگر او بود که بیشتر از دیگران نگران بود یا بیشتر از دیگران به فکر بود.

در طول آن سفر دو هفته ای به همراه برادر و سکونت در خوابگاه به دوستان جدید او خوش گذشت. هم اتاقی ها و دوستان برادر، نگهبانان خوابگاه، بچه هایی که همیشه توی زمین فوتبال خوابگاه پلاس بودند و ... دوستان جدید او بودند.

مدرسه، کوه، فوتبال و کار های همیشگی خانه خود و خانه دو مادر بزرگ

مشکل حل شده بود؟ شاید. شاید هم نه. ولی خیلی ابراز وجود نمی کرد یا رویش نمی شد ابراز وجود کند. قبولی در رشته ای نه چندان مورد علاقه در مقطع کاردانی در شهری بسیار دور و نا آشنا شاید خیلی ها را خوشحال نکند. ولی او پر انرژی و بدون غر زدن درسش را تمام کرد. حتی درسهای رشته اصلی مورد علاقه اش را هم با جدیت دنبال کرد و یک رتبه یک رقمی در آزمون کادانی به کارشناسی در رشته که خیلی علاقه داشت به دست آورد.

اگر مشکل حل نشده بود ولی واقعا انگار وجود نداشت. خیلی ها اینور و آنور بودند. اما کار ها و خرید های خانه مادر بزرگ همیشه مرتب انجام می شد.

شاید بیست سال پیش هیچ کس با نگاه کردن به آن کودک احتمال نمی داد که این جوان امروز مایه سربلندی خودش و خانواده اش و اطرافیانش باشد. حتی آن حادثه تلخ سال گذشته و بیماری بزرگ چند ماه پیش هم نتوانستند مسیرش را عوض کنند.

موفق باشی

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۸ - سیاوش

یک نوشته تعطیلاتی

سلام و سال نو شما مبارک.

نوشتنی زیاده و وقت کم و مقصد بس بعید. برای همین هم یه نوشته که شاید مناسب حال و هوای تعطیلات عید باشه رو از یه وبلاگ دیگه نقل می کنم. (چون زحمت نوشتن نداره و بیشترش کپی و پیسته)

نویسنده بزرگوار وبلاگ از سرزمین شمالی که در هالیفاکس (مرکز همان جزیره سریال قصه های جزیره) درس پزشکی می خوانند، در یکی از نوشته های بهمن ماهشان یک مسابقه اخلاق پزشکی در وبلاگشان نوشته بودند.

در سیستم پزشکی‌ امریکای شمالی بخش مهمی‌ از وظایف پزشک احترام به حقوق بیمار و رعایت اخلاق پزشکی‌ است.چند مساله رایج و ساده در اخلاق پزشکی‌ را برایتان نقل می‌کنم.به نظرم جالب است.

۱- کودکی مبتلا به بریدگی عمیق بازو شده است.مادر کودک اصرار به ترمیم زخم دارد ولی‌ پدر کودک مخالف ترمیم بوده و به پزشک میگوید در صورت ترمیم زخم از وی به دادگاه شکایت خواهد کرد.وظیفه پزشک چیست؟

۲- پدر و مادر و کودک ۵ ساله یی که معتقد به فرقه jehovah witness هستند پس از یک تصادف سخت به بیمارستان منتقل میشوند. کودک برای زنده ماندن نیاز به تزریق خون دارد ولی‌ پدر و مادر از پزشک درخواست میکنند که با توجه به عقاید مذهبی‌ و اعتقاد به فرقه فوق به کودک خون تزریق نکند چون این کار در مذهب آنها یک گناه کبیره است. وظیفه پزشک چیست؟

۳- شما به عنوان یک پزشک مسلمان وظیفه درمان یک بیمار مسیحی‌ را بر عهده دارید.بیمار مسیحی‌ از شما می‌خواهد که در برابر صلیب زانو زده و همراه وی برای سلامتی او دعا کنید و انجیل بخوانید. وظیفه شما چیست؟

۴- شما قصد انجام عمل جراحی بر روی بیماری را دارید. قبل از عمل بیمار از شما می‌خواهد که یک جفت کفش ورزشی قدیمی‌ را با خود به اتاق عمل بیاورد چون معتقد است که این کفش‌ها برای او سلامتی‌ را به همراه میاورد.وظیفه شما چیست؟

۵- پیرمرد بیماری در حال احتضار در بخش مراقبت‌های ویژه بستری است. این فرد از سالیان قبل بیمار شما بوده و چندین بار به شما گفته چنان که دچار حالت احتضار شد هرگز احیا قلبی و عروقی برای وی انجام نشود و این مطلب را هم در وصیت نامه خود ذکر کرده.فرزند و همسر بیمار هر یک جداگانه پیش شما آمده و با شما گفتگو میکنند. همسر بیمار از شما می‌خواهد که بیمار احیا شود چون چند روز قبل به وی گفته که زندگی‌ را خیلی‌ دوست دارد و دلش نمیخواهد که بمیرد و از او خواسته که هر کاری که میتواند برای سلامتی وی انجام دهد. ولی‌ فرزند بیمار که حدود ده سال است پدرش را ندیده و در ایالت دیگری زندگی‌ می‌کند از شما می‌خواهد که با توجه به بیماری پدرش وی را احیا نکنید چون حتی اگر هم زنده بماند وضعیت خوبی‌ نخواهد داشت.وظیفه شما چیست و چرا؟

به برنده مسابقه جایزه ویژه "تور کامل باهاماس" تعلق خواهد گرفت.

 

چند تا از جوابها اینها بودند:

نیلی:

1- ترمیم باید انجام شود چون سلامت کودک در خطر است. 2- نمی دونم! 3- شما می توانید این کار رو نکنید. 4- مریض اجازه داد کفشش را در یک کیسه ی چند لایه استریل شده با خودش بیاورد. 5- باید پیرمرد احیا شود چون پزشک مجاز نیست به مرگ بیمار کمک کند(اتونازی)

 باد صبا:

1- یه زخم عمیق روی بازوی پدره می ندازیم و فرار می کنیم. وقتی پدره دنبالمون دوید به همکارا می گیم به داد بچه برسند.

2- یه سرنگ که توش خون هست رو مثل دارت پرتاب می کنیم به سمت پدر بچه. اونم چون خون غریبه وارد بدنش شده از اون فرقه میاد بیرون. بعد ازش می خوایم مدرکی که ثابت کنه بچه 5 ساله با انتخاب خودش اون مذهب رو انتخاب کرده نشون بده. تا پدر و مادر برن دنبال مدرک بچه رو معالجه می کنید.

3- فیلم بازی کردن هیچ اشکالی نداره. تازه چند تا آواز جدید هم یاد می گیرید.

4- برای بیهوش کردن بیمار با همون کفشها محکم می زنیم توی سر بیمار و بعد کفشها رو پرت می کنیم بیرون. بیمار هم در طول عمل جراحی و بیهوشی به شدت احساس می کنه که کفشهاش بهش نزدیکن (چون کله اش درد می کنه)

5- به طور شفاف یه جلسه میذاریم و از پیرمرده و اطرافیانش میخوایم سنگاشون رو با هم وا بکنن. اگر هم جلسه خیلی طول کشید یکی از سیمها و لوله های پیرمرده رو قطع می کنیم. بعد جلسه تموم میشه.

خواهش می کنم قابلی نداشت.

 هما:

چه سوالای سختی هست یلدا جان!

من بودم کار و زندگی ام را ول میکردم و برمیگشتم مملکت امام زمان که هیچ گونه مشکلی از نظر احترام به بیمار وجود نداره چون اصولا گور بابای بیمار!

جایزه را بردم، مگه نه؟!!

بهار:

1-مهم نیست شکایت کنه. نی نی باید خوب بشه

2-از پدر مادرش خون می گیریم که اگه کراس مچ اوکی بود به بچه تزریق بشه

3-چه اشکالی داره. خوب منم رانو میزنم انجیل هم میخونم

4- باهاش صحبت می کنم که منصرف شه اگه نشد خوب با حفظ موازین استریلیزاسیون می اریم کفشارو

5- من به حرف خانمش گوش می دادم

( حالا کاملا واسه زندان اماده ام )

نگین:

بی خیال حرفه ی پزشکی تو کانادا بشوید برگردید ایران دور هم زندگی کنیم.

پژوهنده:

فکر میکنم هر کار غیر حرفه ای ممنوع باشه (یک خبر دیروز خوندم که در انگلیس اینطوره). اگر این باشه، پزشک نباید کاری غیر از وظیفه ذاتی کاری بکنه. بر این مبنا:

1- ترمیم کنه 2- تزریق کنه (این جهووا ویتنس ها خیلی آدمهای تعطیلی ان! من دیدم یکیشون رو. به فارسی هم ترجمه کردن انجیل معروفشون رو) 3- لازم نیست دعا کنه 4- اجازه نده کفش رو بیاره 5- احیا کنه

فرناز:

1-مسلما دست کودک باید ترمیم شود.

2- جان کودک مهمر از هر نوع عقیده مذهبی است.

3- در کنار او می نشینم و دعا می خوانم. دعا مسلما به او آرامش می دهد. الزاما مجبور نیستم دعاهای مسیحی بخوانم. می توانم زیر لب امن یجیب بخوانم

4- می دهم کفشها را درون کیسه های استریل بکنند و کاملا درز گیری شود و در جایی که بیمار بتواند ببیند قرار دهند. تا روحیه او تقویت شود.

5- تا آخرین لحظه جهت نجات جان بیمارم تلاش می کنم. زیرا همه انسانها حق مبارزه برای حفظ حیات تا آخرین لحظه را دارند. به علاوه همسر بیمارم از فرزندش به وی نزدیکتر بوده است.

 

جواب مسابقه توسط نویسنده وبلاگ از سرزمین شمالی

١- بریدگی بازو را ترمیم می‌کنیم.

٢- به کودک خون تزریق می‌کنیم.

٣- همراه مریض مسیحی‌ زانو زده و با او انجیل میخوانیم.(زیر لب دعا عربی‌ نمیخوانیم چون نباید به بیمار دروغ گفت)

۴- کفشها را در بسته استریل گذاشته و همراه بیمار به اتاق عمل میبریم.

۵- احیا نمی‌کنیم چون خود بیمار از ما خواسته و در وصیت نامه هم ذکر کرده. نظر بیمار از همه مهمتر است. بیمار از همسرش خواسته که در سلامتی او بکوشد ولی درخواست خود دال بر عدم احیا را لغو نکرده است. این عدم احیا مبتنی بر حرف فرزند نیست چون او سالهاست که پدر را ندیده و از اندیشه‌های پدر بی‌ اطلاع است.

جایزه ویژه و سیمرغ بلورین به فرناز و تور باهاماس به نیلی تعلق می گیرد.

و اما جایزه ویژه مسابقه شامل یک فقره دکترای اخلاق پزشکی از دانشگاه اکسفورد و یک تور کامل زندان گوانتانامو قبل از بسته شدن به باد صبا تعلق می‌گیرد.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸۸ - سیاوش