باد صبا
. . . .

        

         

                                                                                                  روحش شاد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٧ - سیاوش

از قدیما

من موضوعی را برای یک کار تحقیقاتی یک از درسهای ترم گذشته انتخاب کردم که انجامش نیازمند مطالعاتی درباره تاریخ قرون وسطای اروپا بود. به نظرم از چیزهایی که خواندم می شود یک نوشته برای وبلاگ در آورد. امیدوارم بپسندید این اطلاعاتی را که نه به درد دنیا می خورد و نه به درد آخرت. ولی به درد چند دقیقه تلف کردن وقت خوانندگان می خورد.

احتمالا با تاریخ آندلس آشنا هستید. آندلس امروزه نام ایالتی در جنوب اسپانیاست. مرکز این ایالت شهر کوردوبا است که هیچ تیمی از این ایالت در لالیگای اسپانیا وجود ندارد تا از این روش شناخته شود. اما این ایالت برای علاقه مندان به تاریخ یکی از مناطق اصلی جذب گردشگر کشور اسپانیاست. اما گذشته این منطقه.

در قرن پنجم میلادی تعدادی از اقوام مهاجم از شرق اروپا به امپراتوری روم حمله کردند و در نتیجه امپراتوری هشتصد ساله روم به دو امپراتوری شرقی و غربی تقسیم شد. امپراتوری روم شرقی که پایتختش استانبول (کنستانتینوپول) بود تا قرن چهارده میلادی حکومت کرد و بعد به دست عثمانی ها افتاد. امپراتوری روم غربی در برابر حمله اقوام مهاجم دوام نیاورد و از هم پاشید. اقوام مهاجم که مهمترین آنها فرانکها، وندالها، گوتها، هونها و اسلاوها بودند در مناطق مختلف امپراتوری روم سابق ساکن شدند. فرانکها در سرزمین گل (فرانسه امروزی) و گوتها و وندال ها هم در شبه جزیره ایبری که امروزه دو کشور اسپانیا و پرتغال در این شبه جزیره هستند ساکن شدند. گوت ها در قرن ششم و هفتم میلادی یک پادشاهی در این منطقه تاسیس کردند که گرایشهای شدید مسیحی داشت.

از سال 621 با هجرت پیامبر اسلام، قلمرو این دین افزایش یافت. بعد از چهار خلیفه اول که مناطق ایران و عراق به قلمرو اسلام اضافه شد با روی کار آمدن بنی امیه افزایش قلمرو با سرعت بیشتری ادامه یافت. در زمان بنی امیه با سرعت زیادی قسمتی از امپراتوری روم شرقی (قسمت شرقی ترکیه امروزی) مناطق اردن و فلسطین و و شمال آفریقا به تصرف بنی امیه در آمد و تا سال 710 میلادی کل شمال آفریقا در اختیار امویان بود.

بومیان شمال آفریقا و اعرابی که از شبه جزیره عربستان آمده بودند و در شمال آفریقا ساکن شده بودند مور ها نامیده می شدند. (امروزه دو کشور نامشان از مور ها باقی مانده است، موریتانی و مراکش) همچنین احتمالا نام آندلس تغییر یافته واندالوس است از نام قوم وندال گرفته شده است. وبه احتمال دیگر آندلس تغییر یافته کلمه آتلانتیک است.

در سال 711 مور ها به فرماندهی طارق بن زیاد از دریای مدیترانه عبور می کنند و وارد شبه جزیره ایبری می شوند. کشتی هایشان را هم آتش می زنند تا راه برگشتی وجود نداشته باشد و انگیزه فتح را در سربازانشان قوی تر کنند. در صبح یک روز تابستانی همان سال سپاه دوازده هزار نفری بنی امیه در مقابل سپاه شصت هزار نفری پادشاهی گوتها قرار می گیرد. وقتی حرف از کشورگشایی می شود بد نیست انگیزه جنگجویان را بدانیم. اینها دقیقا ترجمه سخنان طارق ابن زیاد قبل از شروع جنگ است.

((ای مسلمانان، راه فرار وجود ندارد. دشمن روبروی شما و دریا پشت سر شماست و به خدای بزرگ که شما چاره ای جز راستی و صبر و جانبازی ندارید. و بدانید که شما در این جزیره مانند یتیمان سر سفره لئیمان می باشید. دشمن با قوای عظیم و اسلحه فراوان سر راه شما قرار گرفته است و شما جز شمشیرهای خود چیزی ندارید. باید آذوقه خود را از چنگ دشمن بیرون آورید و اگر مدتی بگذرد و کاری از پیش نبرید سربازان دشمن که ترس و رعب شما در دلشان افتاده است دیگر از شما نخواهند ترسید و نسبت به شما گستاخ و جری خواهند شد. شما اگر از مرگ نهراسید بر همه چیز پیروز خواهید شد. کمی به خود رنج و زحمت بدهید تا آسایش و رفاه فراوان بهره شما گردد. شما حتما شنیده اید که چه ماهرویان دلفریبی که در ابریشم و جواهرات غوطه ورند در این جزیره وجود دارند. خلیفه عبدالملک شما را از میان پهلوانان عرب برگزیده است تا دین مبین را در بین مردم این سرزمین انتشار دهید و در دو جهان رستگار شوید. و اینرا بدانید که من جلوتر از شما بر دشمن حمله می کنم و با شاه آنان جنگ تن به تن مینمایم.))

با چنین شارژ روحی جنگ شروع شد. اما همان طور که قبلا گفتم حکومت گوتها گرایشهای شدید مسیحی داشت و این مسئله باعث نارضایتی خیلی از مردم شبه جزیره از جمله یهودیان شده بود. یهودیان و پیروان دیگر ادیان که ساکن ایبری بودند مجبور بودند تظاهر به مسیحیت کنند اما در جلسه های مخفیانه برای سرنگونی حکومت تلاش می کردند. هنگام جنگ با اعراب هم با این تلاشها در بین سپاه گوتها شکاف ایجاد شد و با وجود بیشتر بودن تعداد نفرات، از سپاه طارق ابن زیاد شکست خوردند و شاه گوتها هم کشته شد. بعد از آن در طول هشت سال کل شبه جزیره ایبری به دست اعراب افتاد و حکومت آندلس زیر نظر خلیفه امویان تاسیس شد.

اما پیشروی اعراب تمامی نداشت. در مرزهای شرقی قسمت غربی هندوستان (پاکستان فعلی و افغانستان فعلی و قسمت غربی هندوستان فعلی و قسمتی از ترکمنستان فعلی) به دست اعراب افتاد. و در مرزهای غربی هم در سال 721 با گذشتن از کوههای پیرنه و تصرف شهر Narbonne (از شهر های مهم جنوب فرانسه) قسمت عمده ای از جنوب و غرب فرانسه را به تصرف خود در آوردند. منطقه تصرف شده قسمتی از دوک نشین اکیتن بود. و دوک اود صاحب آن تصمیم به دفاع گرفت. در جنگی که سال 722 بین سپاه دوک اود و سپاه اعراب در گرفت قسمتی از مناطق تصرف شده از دست اعراب خارج شد. در آن جنگ جوانی به نام شارل توانایی نظامی خود را نمایش داد. بعد ها او فرمانده سپاه فرانک ها شد. و بعد از جنگ 732 سلسله کارولنژین ها را تاسیس کرد.

در طول ده سال (722 تا 732) مناطق جنوب غربی فرانسه در اختیار امویان بود. تا اینکه سپاه نیرومندی از طرف حکومت مرکزی به سمت مرز اعراب و فرانک می رسد و یکی از بزرگترین جنگهای بین دو گروه در سال 732 اتفاق می افتد. در این جنگ که بر خلاف جنگهای قبلی که در تابستان انجام می شد و با موفقیت اعراب همراه بود در زمستانی سرد اتفاق افتاد و سخت ترین شکست بر اعراب وارد شد. برخلاف شمال آفریقا و اسپانیا که آب و هوایی شبیه عربستان دارند مناطق مرکزی فرانسه آب و هوایی بسیار سرد داشتند که یکی از دلایل شکست همین مسئله بود.

در خیلی از منابع تاریخی یکی از صد اتفاق مهم تاریخ را جنگ سال 732 می دانند. محل این جنگ جایی بین دو شهر Tours و Poitiers واقع شده که نزدیک به سواحل غربی فرانسه امروزی می باشد. بعد از این جنگ تصرفات اعراب به دست فرانک ها باز می گردد و تا سال 759 که شهر Narbonne هم از دست مسلمانان خارج شد.

بعد از جنگ Tours از طرف کلیسا به شارل لقب منجی مسیحیت و شارل مارتل (مارتل به معنی ضربه زننده مانند چکش است) داده شد. بعد ها شارلمانی نوه شارل مارتل از مهمترین امپراتوران اروپا به قدرت رسید.

در سال 750 حکومت مرکزی از دست بنی امیه خارج شد و به دست عباسیان افتاد. بعد از این جابجایی قدرت، بسیاری از حکومت های مناطق اسلامی این تغییر را را نپذیرفتند و زیر بار حکومت عباسیان نرفتند. از جمله حکومت آندلس که از سال 750 به بعد در این منطقه و مناطق شمال غربی آفریقا حکومت های اسلامی خودمختار حاکم شدند. جدایی بین این مناطق و حکومت مرکزی باعث شد از آن به بعد قلمرو ممالک اسلامی گسترش نیابد.

برای محافظت از خطر حمله مسلمانان در اواخر قرن هشتم سیاست جالبی را شارلمانی امپراتور فرانک ها (نوه شارل مارتل) در پیش گرفت. در منطقه باسک و کوههای پیرنه که بین فرانک ها و اعراب واقع می شود حدود پانزده حکومت کوچک خودمختار تاسیس کرد و این حکومت های کوچک خودمختار به عنوان سد مانع حمله اعراب به دیگر مناطق اروپا شدند.

با شورش های متعدد در آندلس کم کم در طول طول دویست سال حکومت آندلس تجزیه و کوچک شد تا اینکه از قرن 12 به بعد فقط منطقه کوچکی در جنوب اسپانیا مسلمان نشین بود. تا اینکه سال 1469 با روی کار آمدن یک شاه متعصب کاتولیک در شمال اسپانیا قلع و قمع مسلمانان شروع شد و سال 1492 (همان سالی که کریستف کلمب از بندر بارسلون به جزایر باهاما در آمریکا رسید) حکومت آندلوس شکست خورد و باقی مسلمانان منطقه اسپانیا یا تبعید شدند و یا کشته شدند.

برای دیدن نقشه ها هم می تونید این جا ها را ببینید. نقشه مرز ها و نقشه سیاست شارلمانی

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٧ - سیاوش

. . .

کاش می شد همه کارها رو با هم انجام داد. اینقدر موضوع برای نوشتن توی وبلاگ هست که آخرش نتیجه این میشه که هیچ کدومش نوشته نمیشه. از 18 تیر یکی از مهمترین اتفاقات چند سال اخیر که خیلی ها تلاش می کنند کمرنگش کنند تا خارج شدن چند تا کالای دیگه از سبد حمایتی و بحران های سیاسی و اجتماعی و خراب شدن بیشتر پارک ملی گلستان و پارک ملی ارومیه که ای کاش بعضی ها به اندازه جلبک درک زیست محیطی داشتند.

این ترم زیاد سنگین نبود ولی یک دفعه این دو ماه آخر اینقدر امتحان میان ترم و پایان ترم و سمینار و مقاله خواستند که واقعا داشتیم خفه می شدیم. بالاخره آخرین مقاله رو امروز تحویل دادم . اونم درست روبروی کوی دانشگاه. البته خبری نبود. توی خونه هم خیلی شرمنده شدم. کلی از کارهای خونه انجام نشده که همه اش با وعده و وعید بعد از این امتحان و بعد از اون مقاله پشت گوش انداخته شد. هنوز نرده ها رو رنگ نزدم. دستگیره کمد ها رو نصب نکردم. پارسال خیلی با انرژی مشغول کارای خونه بودیم. اما حالا که اومدیم خیل کند کار ها پیش میره. هم ما و هم بقیه همسایه ها.

وسط درس و و مقاله و کار های محل کار یه وقتایی سرک کشیدن به وبلاگ ها از تو نمی افتاد. همچنین بادبادک بازی. کنار این خونه جدید ما یه زمین بزرگ و صاف و خالیه و منطقه ای که ما هستیم خیلی باد می وزه. خلاصه اینکه خوراک بادبادک بازی خانوادگیه.

 این دو ترم که گذشت. البته با کمک و همکاری خانواده و همکاران. و به خصوص همکاری و حتی فداکاری یکی از بهترین دوستان من که رئیس بخش ماست. البته ایشون از مخالفان سرسخت وبلاگ بازی هم هست.

دیروز که برای درست کردن کولر بالای پشت بام رفته بودم صبا هم با من اومد و اونجا مشغول بود. فکر می کنم کار صبا خیلی مفید تر از کار من بود. یه تیکه گچ پیدا کرد و مشغول نقاشی ای شد که می بینید.

  

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٧ - سیاوش

غولهای چراغ جادو

بزرگواری برای من و چند تا از دوستان خاطره ای گفتند که خیلی شنیدنی و بامزه بود و به گمان من می تواند نوشته جالبی برای وبلاگ باشد. اما آن بزرگوار گفتند اگر این خاطره را می خواهید جایی بگویید لطفا نامی از شخص یا کشوری نبرید. از همه خوانندگان بزرگوار پوزش می خواهم که نامها را نمی نویسم.

آن دوستی که خاطره را می گفتند چنین گفتند که روزی با هواپیما از یکی از کشورهای اروپایی به تهران می آمدند که در راه آقای مسنی کنارشان نشسته بود. آن آقای مسن داستان زندگیش را گفته بود و از این به بعد داستان زندگی همان آقای مسن است.

من قبل از انقلاب رایزن فرهنگی سفارت ایران در یکی از کشورهای اروپایی بودم. زندگی خوبی داشتیم. خانه خوبی هم نزدیکی سفارت ایران اجاره کرده بودیم و با همسر و دو فرزندم در آن زندگی می کردیم. خانه بزرگی هم در یکی از شهرهای ایران داشتیم و هر چند وقت یک بار هم برای دیدن اقوام و آشنایان به ایران می آمدیم. من کارم را دوست داشتم و درآمدمان هم خوب و زندگی خوبی داشتیم.

گذشت و گذشت تا اینکه به نزدیکی های انقلاب شد. از ایران اخبار انقلاب می رسید و من و خانواده ام نگران بودیم که چه کنیم. به ایران برگردیم؟ همانجا بمانیم؟ ما به ایران بر نگشتیم و یکی از دلایل آن ترس از اعدام بود. گذشت و انقلاب پیروز شد و چند روز بعد سفارت تعطیل شد و من از کار بیکار شدم. چند وقت بعد هم کارکنان جدید سفارت از ایران آمدند و من هر چه کار و مدرک در اختیارم بود تحویل دادم. خانه ای هم که اجاره کرده بودیم خالی کردیم و مجبور شدیم خانه کوچک و ارزانی را در جای دیگری اجاره کنیم و دوران سخت زندگی ما شروع شد.

از ایران اخبار قلع و قمع کارکنان رده بالای حکومت پیشین به گوش می رسید و ما خیلی می ترسیدیم که به ایران برگردیم. خانه ای هم که داشتیم مصادره شد. از طرفی در آن کشور اروپایی هم کاری برای من نبود. به هر دری می زدم. دستفروشی می کردم. در رستوران ها ظرفشویی می کردم. بچه ها هم بزرگتر شده بودند و هزینه مدرسه و خرجهای دیگر هم اضافه شده بود. متاسفانه به خاطر مشکلات مالی روابط من و همسرم هم خیلی بد بود و مرتب با هم دعوا و جر و بحث داشتیم. حتی نزدیک بود کارمان به جدایی بکشد.

چند سالی به سختی گذشت تا اینکه یک شب بعد از دعوای سختی با همسرم از خانه بیرون آمدم. (یا بیرونم کردند) افسرده و غمگین در خیابان ها پرسه می زدم. بعد از کمی پیاده روی بی هدف به ایستگاه قطار رفتم و روی یکی از نیمکت ها نشستم. به مردم نگاه می کردم و به برگشتن ورق زندگیمان فکر می کردم. آخر های شب بود و دو ساعتی در ایستگاه بودم. ایستگاه خلوت شده بود. قطاری آماده رفتن به جایی بود که دیدم از دور مرد سیاه پوستی در حالی که یک ساک و یک چمدان بزرگ با خودش حمل می کرد می دوید و سعی داشت به قطار برسد. فریاد میزد که قطار را نگه دارید. قطار راه افتاد و آن مرد با ناراحتی به سکوی سوار شدن رسید. خیلی با اضطراب از مسئول ایستگاه پرسید هیچ راهی ندارد قطار را نگه دارید؟ و با جواب منفی روبرو شد و ناراحت تر شد وقتی فهمید آن آخرین قطار آن شب به شهر مورد نظر است. من جلو رفتم و گفتم: ((آقا چی شده. طوری نیست. فردا می توانید بروید.)). آن مرد گفت: ((من یکی از مقامات نظامی فلان کشور آفریقایی هستم. برای یک ماموریت کاری مهم باید فردا در فلان شهر باشم. همه برنامه ریزی سفر من در آن شهر تنظیم شده. من نه اینجا پولی دارم و نه می دانم باید چه کنم. و اگر فردا در آن شهر نباشم برایم خیلی گران تمام می شود و تنبیه سختی در کشورم در انتظارم است.)) من گفتم: ((نگران نباش. من هم امشب جایی ندارم. می توانیم امشب را در مسافرخانه ارزان قیمتی در همین نزدیکی ها سر کنیم. فردا صبح زود یک قطار به آن شهر می رود.)) برایش بلیت خریدم و با هم به مسافرخانه ای در آن اطراف رفتیم. فردا هم به ایستگاه آمدیم و او رفت و به کارش رسید. هنگام رفتن خیلی از من تشکر کرد و شماره تلفن و نشانی من را گرفت.

یکی دو سال سخت دیگر هم گذشت. روزی تلفن خانه ما زنگ زد و از پشت خط گفتند: ((منتظر باشید. آقای رئیس جمهور با شما کار دارند.)) من با تعجب پرسیدم: ((آقای رئیس جمهور؟)) همان مرد سیاه پوست جا مانده از قطار بود و بعد از سلام و احوال پرسی گرمی گفت: ((چند ماه پیش اینجا کودتا شده و من شده ام رئیس جمهور. تو به من خیلی لطف کردی و هر خواسته ای داری بگو تا برایت انجام دهم.)) من که کمی از این خبر شوکه شده بودم بعد از چند لحظه هاج و واج بودن گفتم: ((واقعا؟)) ماجرای کودتا را گفت و بعد من کمی از سوابقم برایش گفتم و گفتم: ((اگر می شود من سفیر کشور شما بشوم در این کشور اروپایی.)) گفت: ((بسیار خوب. خیلی هم خوب است. فقط باید شما تابعیت کشور ما را داشته باشید.)) من هم گفتم: ((باشد.))

مقدمات سفر را فراهم کردیم و همسر و فرزندانم که از کارهای من شگفت زده بودند همه با هم راه افتادیم به آن کشور آفریقایی. یک هفته ای آنجا بودیم تا کار های اداری انجام شد و ما تابعه آن کشور شدیم و استوارنامه ام را هم گرفتم و به آن کشور اروپایی برگشتیم. یک دفعه زندگی ما از این رو به آن رو شد. خانه را عوض کردیم. درآمد خوبی داشتم. و با توجه به سوابقم در کار سفارت در طول چند سالی که در آن کشور اروپایی سفیر بودم توانستم به خوبی کار ها را انجام دهم. مقدمات چند تا قرارداد تجاری خوب هم بین دو کشور فراهم کردم. زندگی خانوادگی ما خیلی خوب شده بود. بچه ها بزرگ شده بودند و در مدرسه خوبی درس می خواندند.

روزی برای یک ماموریت اداری به همان کشور آفریقایی رفته بودم. کارم را انجام دادم و هنگام برگشتن گفتم بهتر است به رئیس جمهور هم سری بزنم. کسی که خیلی به من لطف کرده و من مدیونش هستم. وقت گرفتم و منتظر شدم تا به اتاق رئیس رفتم. دیدم خیلی عصبانی نشسته و با چهره ای برافروخته گاهی با تلفن و گاهی با افراد در اتاق بلند بلند حرف می زند. آرام و قرار ندارد. اتاق که کمی خلوت تر شد پرسیدم: ((چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتید؟)) گفت: ((من پدر خائن ها را در می آورم.)) گفتم: ((درباره کی حرف می زنید؟ چی شده؟)) گفت: ((خبر رسیده که فلانی از سران نظامی آن کشور قصد شورش و کودتا دارد. ... )) در همین وقت شخصی که انگار رئیس جمهور منتظرش بود وارد اتاق می شود. رئیس جمهور به آن شخص گفت: ((همین الان فورا با افرادت به خانه فلانی می روید و همانجا توی خانه اش او را می کشید.)) من که خیلی ترسیده بودم گفتم بهتر است من زود تر اینجا را ترک کنم یک وقت پای خودم هم گیر می افتد. خداحافظی کردم و به سمت فرودگاه رفتم که به اروپا پیش خانواده ام برگردم. در راه از اینکه فکر می کردم قرار است یکی را بکشند خیلی ناراحت بودم. از فرودگاه به خانه آن شخصی که قرار بود او را بکشند تلفن زدم و گفتم: ((من فلانی هستم. سفیر شما در فلان کشور اروپایی. تا نیم ساعت دیگر به خانه شما می ریزند و می خواهند شما را بکشند. هر طور می توانی خودت را نجات بده)) و به اروپا برگشتم. از سفارت اخبار آن کشور را پیگیری می کردم. چند ماهی اوضاع نا آرام بود. تا اینکه روزی به من تلفن زدند و گفتند آقای رئیس جمهور با شما کار دارند. دیدم همان آقایی است که می خواستند او را بکشند. او گفت: ((اینجا کودتا شده و من شده ام رئیس جمهور. من جانم را مدیون تو هستم. هر خواسته ای داری بگو تا برایت برآورده کنم.)) من که باز هم شگفت زده بودم بعد از کمی فکر گفتم: ((من فلان کشور اروپایی را خیلی دوست دارم. اگر می شود من سفیر کشور شما بشوم در آن کشور.)) گفت: ((بله. خیلی هم خوب است.))

کار ها انجام شد و پرونده بچه ها را از مدرسه گرفتیم دو سه هفته بعد راهی آن کشور اروپایی (کشور دوم) شدیم و من شدم سفیر آن کشور آفریقایی در این یکی کشور اروپایی. چند سالی هم گذشت. خیلی از مشکلات زندگی ما حل شده بود. و آن دوران سخت دیگر بر نگشت. ولی فقط دلمان برای ایران خیلی تنگ شده بود. و شاید بزرگترین آرزویمان دیدن ایران بود. روزی قرار شد یک هیات بلند پایه سیاسی از کشور آفریقایی که من سفیرش بودم به ایران بیایند. از من هم خواسته شد که چون ایرانی هستم در این سفر باشم. به قدری خوشحال شدیم که حد نداشت. در ملاقات با مقام بلند پایه ایرانی او دید که همه سران و مقامات این کشور آفریقایی سیاه هستند و یک نفر سفید که چهره اش به ایرانی ها می خورد. از مترجم پرسید: ((این آقا هم اهل همان کشور آفریقایی هستند؟)) من به فارسی گفتم: ((سلام. من فلانی هستم و ایرانی هستم.)) خیلی برای ایشان جالب بود که من در آن جمع چه می کنم. در دیداری که غیر رسمی تر بود آن مقام از من و زندگیم پرسید و من داستان زندگیم را گفتم. آن شخص گفت: ((عجب. خیلی داستان جالبی است. حالا شما هر خواسته ای از من دارید بگویید تا برایتان انجام دهم.)) من هم گفتم ما خانه ای در فلان شهر داشتیم که مصادره شده. اگر می شود کاری کنید که آن خانه را به ما برگردانند.)) آن شخص هم گفتند: ((سعی خودم را می کنم.))

گذشت و در سفری غیر کاری به ایران که با خانواده آمدیم مدارک و سند خانه را هم آمرده بودم. آن مقام هم کلی پیگیری کردند و معلوم شد آن خانه بعد از چرخیدن دست چند تا از ارگان ها فعلا دست فلان ارگان است. یک ماهی طول کشید تا اینکه خانه را خالی کردند و به ما دادند و سند جدید هم برایش صادر کردند.

الان هم دارم به ایران پیش خانواده ام می روم.

...

حالا شما هر خواسته ای دارید بگویید تا برایتان انجام دهم.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٧ - سیاوش