باد صبا
 

فکر کنم صد سال دوم زندگی کمتر از الان از این شاخه به آن شاخه بپرم. ولی الان بین این همه رشته و درس قاطی و پاطی فکر کنم یک چیزی را فهمیدم. اینکه تاریخ خیلی جالب است. ولی مشکل بزرگ تاریخ این است هیچ وقت به طور کامل نمی شود حقیقت را فهمید. همیشه قسمتی از حقیقت با قسمتی از منافع گروهی و شخصی و قومی و سیاسی مخلوط است و قسمتی دیگر از تاریخ است که هیچ وقت نمی توان فهمید.

بگذریم.

درسهای ما دیگر ربطی به تاریخ آمرکا ندارد اما شاید بد نباشد از قسمتهای جالبش اینجا یک چیز هایی بنویسم. یکی از جالب ترین قسمتهای تاریخ آمریکا به نظر من دلیل پیشرفتش بود که توی یکی از نوشته های تیر هشتاد و شش نوشتم (وجود طلا در دیگر مناطق قاره جدید و نبودن آن در ایالنهای اولیه تکیه به کار در این کشور). اما در جریان انقلاب و جنگهای استقلال چند تا داستان جالب هست که شاید گفتنش اینجا بد نباشد.مثل ماجرای برف بازی بوستون یا تحریم چای و یا ماجرای کشتی هانکک.

قبل از این داستان ها یک چیز دیگر بگویم. چند وقت پیش یکی از دوستان از من پرسید که در باره تاریخ آمریکا چیزی می دانم که من هم گفتم یک چیزهایی خوانده ام. بعد یک وبلاگ به من معرفی کرد و از من خواست نظرم را بگویم. من هم این چند تا نوشته را (۱  ۲  ۳  ۴  ۵  ۶  ۷) با دقت خواندم و فقط تعجبم بیشتر شد. چون هیچ کدام از این ها را قبلا توی کتابهای تاریخی نخوانده بودم. البته نمی شود هم این مطالب را رد کرد. خدا می داند حقیقت چیست.

بعد از دوره جنگهای طولانی بین انگلیس و فرانسه و صلح سال 1763 بین آن دو مشکلاتی که برای مردم مستعمره نشین های انگلیس به خصوص مردم آمریکا وجود داشت بیشتر شد. نگهداری مناطق جدیدی که به دست انگلیس افتاده بود (مثل منطقه کانادا) هزینه زیادی داشت و دولت انگلیس تصمیم گرفت این هزینه را با افزایش مالیات مستعمره نشین ها تامین کند. البته غیر از دلایل اقتصادی بد رفتاری حکمرانان انگلیسی با مستعمره نشین ها هم باعث نا رضایتی شده بود. و یا قوانینی مثل ممنوعیت احداث کارخانه در مستعمره ها. هر چه هم بعضی از مردم مستعمره تلاش کردند تا نمایندگانی در پارلمان لندن داشته باشند تا از حقوقشان دفاع کند فایده ای نداشت. از نطر فرهنگی هم اختلافاتی که بود کدورت را بیشتر می کرد. مردم انگلیس خیلی اتو کشیده لباس می پوشیدند و صحبت می کردند و مردم آمریکا بر عکس. خیلی از حکمرانان انگلیسی که به آمریکا می آمدند مردم امریکا را به خاطر لهجه و لباس پوشیدنشان مسخره می کردند. در چنین جوی که به دلایل اقتصادی و فرهنگی و سیاسی مردم آمریکا از انگلیس نا راضی بودند چند ماجرا پیش آمد.

سال 1769 کشتی یک تاجر آمریکایی به نام جان هانکک (بعد ها او یکی از امضا کنندگان اعلامیه استقلال بود) در بندر بوستون لنگر انداخته بود. مامور مالیاتی دولت انگلیس قبل از تخلیه بار کشتی که مشروب بود می خواست بار را بررسی کند و میزان مالیات را مشخص کند. باتوجه به افزایش مالیات ها و روحیه ماجراجوی هانکک، او از افرادش خواست تا مامور انگلیسی را در یکی از اتاق های کشتی چند ساعت زندانی کنند. بعد به سرعت بار کشتی را خالی کردند و بعد مامور را آزاد کردند و گفتند همان طور که می بینید کشتی خالی است. مامور که خیلی عصبانی شده بود بعد از برگشت به انگلیس دولت را متقاعد می کند که ماموران نظامی بیشتری به آمریکا بفرستند تا بهتر بتوان قوانین را اجرا کرد. بعد از آن ماجرا نظامیان کت قرمز انگلیسی بیش از پیش در شهر های آمریکا دیده می شدند و این مسئله نارضایتی آمریکاییان را افزایش می داد.

ماجرای دوم برف بازی بوستون در سال 1770 است که آن هم نقش زیادی در شروع جنگهای انقلاب داشت. در پاییز این سال صبح زود یکی از روز ها یک انبار در میدان شهر دچار آتش سوزی می شود. تعداد زیادی از مردم برای خاموش کردن آتش جمع می شوند و آتش را خاموش می کنند. برف سنگینی که از شب قبل باریده بود مردمی که در میدان جمع شده بودند را وسوسه می کند که شروع کنند برف به سرو کله هم پرتاب کنند. در این بین چند گلوله برف هم به چند نظامی کت قرمز انگلیسی برخورد می کند. آن چند انگلیسی هم به جای آنکه خودشان هم مشغول بازی شوند سعی می کنند با تیر اندازی هوایی مردم را متفرق کنند. این تیر اندازی و بلبشویی که راه افتاده بود باعث می شود برف بازی به یک زد و خورد خونین منجر شود و بعد از پایان ماجرا چند جوان آمریکایی کشته شوند. این ماجرا بیش از پیش خشم آمریکایی ها را علیه انگلیسی ها بر انگیخت. در طول ساهای 1770 تا 1776 که ساموئل آدامز و پسر عمویش جان آدامز در شهر ها و روستا های مختلف 9 مستعمره (که بعد 13 تا شدند) می رفتند و سخنرانی های پر شوری علیه انگلیسی ها می کردند از تعریف کردن این واقعه برف بازی خیلی برای بر انگیختن خشم مردم استفاده می کردند.

ماجرای دیگر در طول این سالها تحریم بود. مردم آمریکا و نمایندگان این مستعمره ها در اعتراض به ممنوعیت رونق صنعت و مخالفت انگلیسی ها با رشد اقتصادی مستعمره ها تصمیم گرفتند تا از راههای دیگری به اقتصاد انگلیس ضربه بزنند. یکی از این تصمیم ها نحریم کالا های انگلیسی بود. یکی از مهمترین کالاهای انگلیسی که از هند (کمپانی هند شرقی) می آمد چای بود. تحریم چای گر چه توسط همه مردم مستعمره ها اجرا نمی شد اما آنقدر این کالا مهم بود که چند بار انگلیسی ها با دادن امتیازاتی به مسنعمره ها از آنها خواستند تا این تحریم را بشکنند. به عنوان مثال قانون حق تمبر که دولت انگلیس برای انجام کار های اداری از مردم مستعمره ها می گرفت پس از تحریم چای لغو شد. جالب است که این تحریم چای صد سال قبل از تحریم تنباکو در ایران انجام شد.

ماجرای دیگر ماجرای کشتی چای کمپانی هند شرقی است. سال 1773 یک تاجر انگلیسی که از صاحبان رده بالای کمپانی هند شرقی هم بود یک کشتی بزرگ چای از هند به بندر بوستون می فرستد. به خاطر تحریم این تاجر بلا تکلیف بود که بار را خالی کنند یا اینکه آنرا به جای دیگی بفرستد. در یکی از شبها بعد از جلسه سخنرانی پر شوری علیه انگلیسی ها چند تا از جوانانی که در جلسه بودند به بندرگاه می روند و به زور وارد کشتی انگلیسی می شوند و هر چه چای در کشتی بود را به دریا می ریزند. این مسئله خشم انگلیسی ها را بر می انگیزد و دیگر اختلافات کمکم به کینه شدید تبدیل می شود. بعد از آن جرج سوم پادشاه انگلیس قوانین سختی علیه مستعمره ها و به خصوص بوستون تصویب می کند. ظاهرا بوستون در جنگهای انقلاب و استقلال خیلی نقش پررنگی داشته است و بر عکس نیویورک که تا پایان جنگها (سال 1782) مقر نیرو های انگلیس بوده بوستون مرکز حرکت های ضد انگلیسی بوده است. در طول این سال ها بین توری ها (طرفداران انگلیس) و ویگ ها (مخالفان انگلیس) بین مردم اختلاف بود.

در سال 1775 بعد از چند در گیری بین انگلیسی ها و آمریکایی ها نمایندگان مستعمره ها در فیلادلفیا جرج واشنگتن را به عنوان فرمانده کل قوای مستعمره های آمریکا انتخاب کردند. نمایندگان مستعمره ها در سال 1776 اعلامیه ای را امضا کردند و به سران همه کشور ها فرستادند که به اعلامیه استقلال معروف است. در این اعلامیه بعد از این جمله معروف ((هنگامی که مسیر تاریخ, ملتی را وادار می کند روابط سیاسی خود را با ملت دیگری قطع نماید تا در میان سایر ملل دنیا مقام مساوی و متمایزی را که قوانین طبیعی و خداوندی به او اعطا نموده اند احراز نماید حس احترام به همنوع, آن ملت را ملزم می سازد دلایلی را که موجب قطع این رابطه گردیده است به اطلاع عموم برساند. ما این حقایق را مسلم می دانیم که تمام افراد بشر مساوی خلق شده اند و از برکت قدرت پروردگار دارای پاره ای حقوق غیر قابل انکار هستند مانند حق حیات, آزادی و تلاش برای به دست آوردن خوشبختی)) تعدادی از ظلمهای انگلیس به مستعمره ها ذکر شده و کلی علیه جرج سوم پادشاه انگلیس صحبت شده است. در هنگام تهیه اعلامیه جنگ در حال انجام بود و به همین دلیل واشنگتون از امضا کنندگان اعلامیه نیست. عقاید پروتستانی در این اعلامیه به خوبی دیده می شود. آنها بر خلاف کاتولیک ها (که رهبانیت را راه نزدیکی به خدا می دانند) بهره گیری از مواهب طبیعی راه نزدیکی به خدا می دانند. با صدور اعلامیه ابهت انگلیس در بین مردم دنیا شکسته شد و بعد از خشم شاه و دولت انگلیس تعداد زیادی قوای نظامی با کشتی به آمریکا فرستاده شدند و در نیویورک مستقر شدند.

یکی از دلایلی که ارتش کار کشته انگلیس نتوانست بر آمریکایی ها پیروز شود طبیعت آمریکا نسبت به اروپا بود. خیلی از سربازانی که از اروپا برای جنگ به آمریکا می آمدند وقتی دشت های سر سبز و خاک حاصل خیز آنجا را نسبت به شهر های پرجمعیت اروپا می دیدند مخفیانه ارتش انگلیس را ترک می کردند و به سوی مناطق ناشناس غرب آمریکا می رفتند و مشغول کشاورزی و شکار می شدند.

کمک ارتش فرانسه (و دشمنی دیرین فرانسه و انگلیس) هم نقش زیادی در نتیجه جنگ و پیروزی آمریکایی ها داشت و یا تلاشهای فرهنگی فرانکلین (دانشمند بزرگ آمریکایی در فیزیک و فلسفه و سیاست) یا تام پین (یک شاعر معترض انگلیسی) که به آمریکا آمده بود و علیه انگلیسی ها مقاله های تندی می نوشت تاثیر زیادی در شور مردم آمریکا برای جنگ داشت. در پشت پیراهن خیلی از سربازان آمریکایی جمله ((یا مرگ یا آزادی)) نوشته شده بود.

کتابهای قطوری در مورد جنگهای انقلاب وجود دارد و من فقط جسته و گریخته قسمتهایی که شاید جالب باشد را اینجا نوشتم. اما همچنان با توجه به نوشته های آن وبلاگی که بالا معرفی کردم و نظریه شکل گیری کشور آمریکا بر پایه افکار ماسونی سر در گم هستم. البته کتاب رمز داوینچی را هم با دقت خوانده ام ولی فقط سوالهایم بیشتر شده است ولی ابهامم کمتر نشده است. خدا می داند حقیقت چیست.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٧ - سیاوش

 

اگه یه زمانی من وبلاگ نویسی رو بذارم کنار دلیلش فقط و فقط اینه که کلی اتفاق های تلخ اینور و اونور میفته و حس و حالی برای آدم باقی نمی ذاره. وقتی یه موضوع بامزه پیش میاد که شاید برای وبلاگ جالب باشه قبل از نوشتن توی وبلاگ با شنیدن خبر انفجار بمب و کشته شدن یه عده و خراب شدن آثار باستانی و سوختن جنگل و بیکار شدن عده زیادی در جا های مختلف و مشکلات دیگه و ... اون نوشته به معنای واقعی کلمه کوفت و زهرمار آدم میشه. نه خیلی حس و حالی میمونه که نوشته خودمو بنویسم. و از طرفی شاید کار درستی هم نباشه که توی وبلاگ مثل یک سایت خبری فقط اون خبر تلخ رو دوباره تکرار کرد و ابراز نا راحتی کنم. اینجوری شاید یه بنده خدایی هم که اومده برای انبساط خاطر وبلاگ من رو بخونه حالش گرفته بشه.

واقعا به وبلاگنویسان بزرگواری مثل خانم جمشیدی (وبلاگ دیده بان محیط زیست ایران) یا وبلاگ شاهد عینی یا وبلاگ 13 آذر و یا دیگر نوسندگان بزرگواری که در باره مشکلات اجتماعی و سیاسی و زیست محیطی و فرهنگی و غیره مطلب می نویسند آفرین می گویم که با این همه مشکلات و با وجود اینکه از این اتفاقات تلخ اذیت می شوند باز هم با انرژی و پشتکار رسالتشان را انجام می دهند. دیده ام که خیلی از این بزرگواران به عنوان اعتراض به عوامل مشکلات نوشتن وبلاگشان را تحریم کرده اند و بعد با اصرار دوستان دوباره نوشته اند.

چند تایی نوشته برای وبلاگم در ذهنم آماده کرده ام و یا تایپ هم شده اند که اگر عمری باقی بود خواهم نوشت.

فعلا ببخشید.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٧ - سیاوش

ای کاش

ای کاش یه عده ای می دونستند که با مسخره بازی نمیشه ناراحتی مردم رو از گرونی و بیکار شدن دسته جمعی خیلی از کارکنان و ... تسکین داد. 

این مقاله رو اگه وقت دارید بخونید (نوشته شش خرداد هشتاد وشش). نویسنده این وبلاگ از همدوره ای های شهید آوینی توی مجله سوره بوده (سال هفتاد و دو)

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧ - سیاوش

 

با سلام خدمت بزرگواران یادمه اولین جلسه درس انشا توی سال شصت و پنج (کلاس سوم دبستان) این بود ((تعطیلات عید را چگونه گذرانده اید؟)) این موضوع خیلی کلیشه ای است ولی فایده اش این است که راحت می شود تند تند کلی مطلب نوشت.

 عید امسال بد نبود ولی توی این دنیای جدید آدم یک دوره رو با هر شرایطی طی کنه نمی تونه کامل کامل راضی باشه. این قدر از چپ و راست خبر های تصادف و تیر اندازی و ... از داخل و خبر های بمب گذاری و آشوب از عراق و تبت و جا های دیگه به گوشش می رسه که نمی شه بدون دغدغه آرامش داشت.

 ما هم مثل بقیه این چند روز یه خورده علافی کردیم. یه خورده تلویزیون نگاه کردیم یه خورده این و و اون ور رفتیم و ... .

 یکی از استادامون n صفحه مطلب به هر کدوممون داده بود که هر صفحه اش هم کلی موضوع داشت. باید در باره اون مطالب کلی اطلاعات جمع می کردیم. و این باعث شد قسمت تقریبا عمده ای از وقتم به مشق عید بگذره. از تلویزیون غیر از سریال مرد هزار چهره و چند تا فیلم سینمایی مثل جایی برای پیرمرد ها نیست و روز سوم و سه و ده دقیقه به یوما چیز دیگه ای ندیدم که خیلی خوب بود (هم این چیز هایی که دیدم و هم اینکه بیشتر ندیدم)

 البته چیز های دیگه ای هم تماشا کردم. مثلا برای دوازدهمین بار کارتون مولان رو با دقت نگاه کردم. من یه خورده توی فیلم دیدن مشکل دارم. مثلا فیلم بچه های آسمان مجید مجیدی رو بیست و یک بار دیدم و یا فیلم خوب بد زشت رو هجده بار دیدم. البته اینایی که گفتم غیر از فیلمهایی مثل رابین هوده که از عید سال شصت تا عید سال هفتاد و هشت نوزده بار از برنامه کودک پخش شد و من همه اش رو دیدم. یا سریال بچه های آلپ که از تابستان شصت و چهار تا پاییز هشتاد و شش نه بار پخش شد که من شش بار شو کامل دیدم. یا کارتون بچه خرسهای قطبی که از عید شصت و چهار تا عید شصت هشت پنج بار از برنامه کودک پخش شد. فکر کنم صبا هم به من رفته که بعضی کارتون ها مثل سیندرلا یا شیر شاه رو بیش از ده بار تا حالا دیده و هنوز هم وقتی برای یک کار درسی کامپیوتر رو روشن می کنم زود میاد و و میگه: ((بابایی سیندرلا)). میگم: ((نه الان کار دارم دیروز نگاه کردی. برو با عروسکت بازی کن.)) به عروسکش که کنارش روی صندلی نشونده اشاره میکنه و میگه: ((خب سارا هم میخواد نگاه کنه. (صبا اسم عروسکش رو گذاشته سارا) خب پس سیمبا رو بذار))

 یک فیلم دیگه هم دیدم. که به چند دلیل خیلی دلم می خواست ببینم. یکی اینکه توقیف شده و دیگه اینکه چند تا از بزرگوارانی که فیلمنامه ای که من نوشته بودم رو خونده بودند وقتی این فیلم رو دیده بودند گفتند یاد داستان من افتادند. بله فیلم سنتوری. خیلی فیلم قشنگی بود. هر چند خیلی تلخ بود. واقعا دست استاد مهرجویی درد نکنه. و همچنین تهیه کنندگان و همه هنر پیشه و ها و عوامل دیگه. خیلی متاسفم که این فیلم خوب هنوز اکران نشده. البته شماره حساب تهیه کنندگان فیلم رو از اینترنت گیر آوردم. امیدوارم همه کسانی که فیلم رو دیدند پول یک بلیط سینما رو به این حساب بریزند حد اقل قسمتی از هزینه ای که برای ساخت این فیلم خرج شده جبران شود.

 البته هر چی دقت کردم نفهمیدم شباهت داستان این فیلم با فیلمنامه من چیه که دلیلش هم از یکی از این دو حال خارج نیست. یا من خنگم و یا اینکه من خیلی خنگم. البته دیدن فیلم یک اثر دیگه ای هم در من داشت. اینکه انگیزه ام خیلی بیشتر شد که زود تر عیب های فیلم نامه ام رو رفع کنم و تلاشم رو انجام بدم که اون رو جایی مثل خانه سینما ثبت کنم و اگه بشه یک کارگردان یا تهیه کننده اون رو بخونه. شاید از طرح من استفاده ای بشه.

 عید امسال یه سفر هم رفتیم ولایتمون و خانواده و اقواممون رو دیدیم. یک کمی هم گردش رفتیم و بالاخره بعد از یکسال پام به توپ خورد و یک فوتبال داغ بازی کردیم. البته غیر از فوتبال این بازی های خانوادگی (مثل پانتومیم و یا اسم و فامیل و ...) که همه از مادر بزرگ تا نوه و نتیجه همه مشغول بازی می شوند خیلی جو این جور مهمونی ها و یا گردش ها رو دوست داشتنی میکنه. یک کمی هم خاله بازی کردیم. ما رفتیم خونه اونا و هنوز نرسیده بودیم خونه اونا اومدن خونه ما و ...

 آدم چی بگه از دست این مجله شهروند امروز. نه قبلا میشد روزنامه شرق رو توی یک روز خوند نه الان میشه هفته نامه شهروند امروز رو توی یک هفته خوند و نه شد که این ویژه نامه عید رو توی این تعطیلات بخونم. البته همون نصفه ای که خوندم خیلی جالب بود. دستشون درد نکنه.

 از اینکه تعطیلات تموم بشه خیلی احساس خوبی نداشتم. چون یکی از دوستان قراره یکی دو هفته بعد از عید بره. درسته که از جای خوبی پذیرش گرفته و قراره با یک استاد خوب توی واترلو کار کنه. اما قسمت عمده ای از جو دوستانه و صمیمانه محل کار ما به خاطر این دوست خوب بود. ایشون همون همکاریه که وبلاگ دیر تش باد رو به من معرفی کرد. امیدوارم ایشو ن و همه موفق باشند.

 این سالی که میاد امیدوارم اونایی که میخوان خونه بخرن بتونن خونه خوبی بخرن. اونایی که می خوان جایی مشغول به کار بشن کار خوبی گیر بیارن. اونایی که می خوان ازدواج کنن ازدواج موفقی داشته باشند. اونایی که می خوان درس بخونن جا و رشته خوبی قبول بشن و اونایی که ... ... ...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٧ - سیاوش