باد صبا
 

اميد وارم شب يلداي امسال در يک جمع گرم و دوستانه به شما خوش بگذره. به ياد همه کساني که سر پناه گرمي و يا کانون خانواده گرمي هم ندارند باشيم.

 

 

صد دانه ياقوت               دسته به دسته

با نظم و ترتيب               يک جا نشسته

هر دانه اي هست          خوش رنگ و رخشان

قلب سفيدي                 در سينه آن

ياقوتها را                      پيچيده با هم

در پوششي نرم            پروردگارم

هم ترش و شيرين         هم آب دار است

سرخ است و زيبا           نامش انار است

                                                               مصطفي رحمان دوست

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٦ - سیاوش

 

احتمالا شما بزرگواران فيلم حاجي واشنگتن ساخته زنده ياد علي حاتمي را ديده ايد. و يا وصف آن را شنيده ايد. همان فيلمي که زمان پخشش (سال 64) عده اي با چماق ريختند سينما آزادي و ... . همچنين احتمالا وبلاگ پر خواننده حاجي واشنگتن را ديده و يا مي خوانيد. يک آقاي ايراني که در شهر واشنگتن به خبرنگاري مشغول است. با توجه به اين جمله در اين وبلاگ که ((استفاده از نوشته هاي اين وبلاگ با ذکر منبع آزاد است)) من اين داستان واقعي را از آن جا نوشتم. داستاني ظاهرا خنده دار ولي ...

تا زمان ناصر الدين شاه به عقيده مردم، آن هم مردمي که سواد داشتند و در صدر امور بودند، آمريکا در زير زمين واقع بود و فکر مي کردند با حفر يک چاه دويست ذرعي به اين سرزمين خواهند رسيد. فتحعليشاه قاجار در زمان دريافت استوارنامه سر هارد فورد جونز اولين سفير بريتانيا در ايران، ضمن سوال از اوضاع انگليس و جهان پرسيد: ((راستي آقاي سفير اينکه مي گويند ينگه دنيا در زير زمين است، حقيقت دارد و آيا اگر من دستور بدهم در اين قصر يک چاه دويست ذرعي بکنند، به ينگه دنيا خواهم رسيد؟)) مستر جونز که هاج و واج مانده بود به شاه گفت: ((اصلا ربطي به کندن زمين ندارد و ما با کشتي به آمريکا سفر مي کنيم)) فتحعليشاه با شنيدن اين پاسخ اوقاتش تلخ مي شود و مي گويد: ((معلوم است حواست پرت است، سفير عثماني براي من قسم خورد که اگر دويست ذرع زمين را بکنيم به ينگه دنيا مي رسيم))

گذشت و گذشت تا اينکه در سال ۱۸۸۳، چستر آرتور رئيس جمهور جمهوريخواه آمريکا به خاطر همجواري ايران با عثماني و روسيه، شخصي به نام آقاي بنجامين را به عنوان اولين سفير ايالات متحده روانه تهران کرد. بعداز مدتي ناصرالدين شاه به فکر تعيين سفير لايقي براي نمايندگي ايران در آمريکا افتاد و بعد از مطالعات زياد و احضار چند تن از رجال، کسي حاضر به عهده دار شدن اين ماموريت خطير نشد. دليل عمده اين بي علاقگي هم ترس عده اي از رجال بود که خيال مي کردند اگر به آمريکا بروند، مثل اين است که در ته چاه رفته اند و خروج از ته چاه هم مشکل است. به هر حال ناصرالدين شاه توانست در سال ۱۸۸۸ يکي از فرزندان ميرزا آقا خان نوري خبيث که حاجي حسينقلي خان صدر السطنه نام داشت را به عنوان سفير کبير ايران روانه واشنگتن کند. حاجي صدر السلطنه که تازه از سفر مکه بازگشته بود و هفته اي دو بار به حمام مي رفت و ريش خود را حنا مي بست و تمام ناخن هاي انگشتان دستش هم به واسطه اعتقادات مذهبي رنگين بود. او قبل از سفر به واشنگتن با سفير آمريکا در ايران ملاقات کرده و از او درباره تعداد مسلمانان و مساجد اين کشور سوال کرد. وقتي جناب سفير اظهار بي اطلاعي کرد و به طور خلاصه گفت در آمريکا مسلمان نيست و از مسجد و محراب خبري نيست، حاجي صدر السلطنه تصميم گرفت در درجه اول يک خورجين مهر و تسبيح و جانماز با خود همراه داشته باشد تا جماعت کافر را از فيض قدسي بي نصيب نگذارد و آنها را به دين قيم دعوت کند. بعد به استاد حسن مسگر سفارش کرد برايش چند آفتابه مسي بسازد تا در ديار کفر مجبور نشود بر خلاف ديانت اسلام رفتار کرده و احتياج به غسل پيدا کند. حاجي صدرالسلطنه همراه با خروارها اسباب و لوازم سفر که بيشتر آنها مهر و تسبيح و آفتابه بود از طريق امامزاده حسن به طرف تبريز حرکت کرد و از راه استامبول روانه اروپا شد. سپس به وسيله کشتي از جنوب بريتانيا راه نيويورک را در پيش گرفت. گفته مي شود تا آن تاريخ براي نمونه يک ايراني در آمريکا نبود و بيشتر آمريکائي ها مثل دوران کنوني ايران را نمي شناختند و نمي دانستند در کدام نقطه عالم واقع است.

اولين کار حاجي صدرالسلطنه پس از ورود به واشنگتن، تهيه ساختماني مناسب براي استقرار سفارت و اقامتگاهش بود. او با رئيس تشريفات وزارت خارجه آمريکا وارد مذاکره شد و از او خواهش کرد براي او منزلي که داراي حوض، آب انبار و شاه نشين باشد، تهيه کند. رئيس تشريفات و ساير اعضا وزارت خارجه که از حوض و شاه نشين سر در نمي آوردند از سفير ايران توضيحاتي خواستند و حاجي صدرالسلطنه مرتبا توضيح مي داد حوض آب چيزي است که در آن خروارها آب به طور راکد جمع شده باشد و يا شاه نشين آن چيزي است که در ايوان بزرگ عمارت واقع بوده و مخده و ملحفه در آن گسترده باشد تا بتوان ساعتي در کنار پنجره نشست و قلياني چاق کرد و دود آن را به فضاي اتاق پراکنده کرد. خلاصه آمريکايي ها دست سفير ايران را گرفتند و به اغلب خانه هاي واشنگتن بردند تا بالاخره در خيابان فيلادلفيا وارد خانه دو اشکوبه اي شدند که داراي فضاي زياد و استخر بود. حاجي به محض ديدن استخر ذوق زده شد و گفت اين منزل باب پسند من شده و نظر به داشتن حوض که همان استخر است براي محل سفارت پسنديده است. اما اجاره بهاي 500 دلاري ساختمان که برابر نيمي از بودجه در نظر گرفته شده براي کل سفارت بود، مانع از اجاره آن ساختمان شد. خلاصه طفلک حاجي قصه ما مجبور مي شود به يک آپارتمان قناعت کند.

حاجي در مدت اقامت ۱۳ ساله در واشنگتن هيچ کاري مهمي نداشت. نه ايراني در آمريکا بود که به وضع او رسيدگي کند و نه آمريکايي ها قصد سفر به ايران داشتند که او ويزاي ورود به ايران به آنها بدهد. لباس حاجي همان لباس شير شکري و کلاه قجري بود و ريش توپي حنا بسته قرمز رنگ او نظر آمريکائي ها را جلب مي کرد. حاجي در اين آپارتمان تا اندازه اي راحت بود، چون آفتابه مسي مستراح را با خود آورده بود و از آن استفاده مي کرد. ولي تنها نقص آپارتمان نبودن خزينه در حمام بود. با وجودي که حمام به وان و دوش مجهز بود، حاجي به علت اين که مقدار آب موجود در وان کر نيست، از ورود به آن خودداري مي کرد. در يکي از روزها که حاجي عينک به چشم زده و در صفحات تقويم نجومي غوطه ور شده بود، ناگهان چشمش به روز يکشنبه هفته بعد افتاد و آن روز، روز عيد قربان بود. حاجي به منشي باشي خود که حمزه علي نام داشت و او را از ايران آورده بود گفت هفته ديگر عيد قربان است و بايد حتما گوسفندي قرباني و ثواب آن را دريافت کنيم. هرچه حمزه علي گقت قربان اينجا ينگه دنياست و کافرستان و جز مسخرگي چيز ديگري عايدمان نمي شود، حاجي زير بار نرفت. عاقبت حاجي روانه مزرعه اي در مريلند، ايالت همجوار واشنگتن شد و گوسفندي خريد و در آشپزخانه سفارت بست. گوسفند زبان بسته دو روز در آشپزخانه سفارت محبوس بود و عاقبت آنقدر بع بع راه انداخت که حاجي تصميم گرفت شخصا سر از تن گوسفند جدا کند. بلافاصله لنگ قرمز رنگي را که با خود از ايران آورده بود به کمر بست و گوسفند را از آشپزخانه به بالکن برد. اتفاقا آن روز، يکشنبه بود و مردم دسته دسته به سوي کليساها روان بودند. کارد تيز حاجي صدرالسلطنه در عرض چند دقيقه سر از تن گوسفند جدا کرد و خون از ناودان سفارت جاري شد و خونابه در خيابان جاري شد. جاري شدن خون و وحشت شهروندان باعث هجوم پليس به سفارت ايران شد. پليس ها در بالکن طبقه چهارم سفارت، در کمال تعجب مردي را مي بينند که پارچه قرمزي به کمر زده و مشغول کندن پوست گوسفند است. قبل از اين که افسران توضيحي بخواهند، حاجي صدرالسلطنه که به زبان انگليس آشنايي پيدا کرده بود، توضيح مي دهد که امروز روز عيد قربان است و هرکس در اين روز گوسفندي بکشد در اين دنيا و آن دنيا نزد خدا رو سپيد خواهد شد.

فرداي آن روز روزنامه هاي واشنگتن داستان مراسم عيد قربان و ذبح گوسفند در سفارت ايران را با شرح و بسط چاپ کردند و اين داستان به قدري جالب و خوشمزه بود که مدتها نقل محافل آمريکا بود. جالب تر اين که حاجي صدرالسلطنه گزارش جريان به انضمام روزنامه هاي واشنگتن را که او را دست انداخته بودند، براي اطلاع خدمت ناصرالدين شاه فرستاد و شاه قاجار نيز به تصور اين که کار خوبي کرده و مراسم اسلام را در ديار کفر بسط داده، حاجي را به لقب حاجي واشنگتن و دريافت جبه و دستار نائل کرد.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٦ - سیاوش

آفتابه لگن هفت دست اما ...

چند وقت پيش که براي کاري از نزديکيهاي خوابگاه رد مي شدم چيز جالبي ديدم. از زمين کنار خوابگاه که مدتي دست اداره برق بود و مدتي هم خالي بود اثري نبود و به جاش يک سالن سر پوشيده ورزشي بود. وقتي با يکي از دوستاني که بيش از من از خوابگاه خبر داشت در باره آن سالن پرسيدم گفت اين زمين به دانشگاه داده شده و يک سالن ورزشي خيلي مجهز و خوب ساختند.

خيلي از اين موضوع خوشحال شدم اما وقتي فهميدم بيشتر وقتها اين سالن خالي است و بعضي وقتها هم که در آن خبري است بچه هاي قديم هم دوره اي هستند که به آنجا مي آيند حالم گرفته شد. چرا شور و شوقهاي قديم کمتر ديده مي شود. چرا در کوچه و محله ها بساط گل کوچک پسر بچه ها و لي لي دختر بچه ها کمتر به چشم مي خورد. اگر فيلمهاي ايراني دهه شصت را به خاطر بياوريد هميشه وقتي کوچه ها و محله ها را نشان مي دادند يک جزء جدا نشدني از اين صحنه ها بساط بازي بچه ها بود.

اين خوابگاهي که من از مهر 74 تا بهمن 81 در آن زندگي مي کردم اوائل يک بلوک داشت که هم سن دانشگاه بود (ساخته شده در سال 44) و از سال 76 يک بلوک ديگر هم به آن اضافه شد. بين دو بلوک فضاي سبز بود و پشت بلوک قديمي يک زمين آسفالت نا هموار بود که غير از ناهمواري کلي هم خرت و پرتهايي مثل تخت شکسته و رادياتور شوفاژ از کار افتاده و ... دور برش بود. ولي توي همين زمين ناهموار و درهم و بر هم دو تا دروازه گل کوچک از قديم (نمي دانم از کي) بودند. ولي در طول اين دوراني که در خوابگاه بودم خيلي کم بودند روزهايي که بساط فوتبال در آن زمين برقرار نباشد. با همين امکانات يعني يک زمين کج و کوله و يک توپ پلاستيکي سه لايه و دو تا دروازه درب و داغون که گاهي همان دروازه ها هم نبود و به جايش چهار تا سنگ گذاشته مي شد چه صحنه هاي زيباي ورزشي که خلق نمي شد. هر روز بيش از بيست يا سي نفر چندين ساعت به معتاي واقعي کلمه تفريح مي کردند و چهل پنجاه نفر هم از پنجره اتاقهايشان يا دور زمين از تماشاي بازي لذت مي بردند. حتي چند ماهي که زمين قابل بازي نبود قضاي بازي ها در خيابان جلوي خوابگاه به جا آورده مي شد. با يک حساب سر انگشتي ديدم که خيلي از ما ها مثلا خود من در طول دوران خوابگاه در هرسال بيش از 200 روزش را به بازي گذرانديم. يعني بيش از 2500 ساعت بازي در طول آن دوره زندگي.

شايد بد نباشد ببينيم چرا الان کمتر چنين فعاليتهايي در بين کودکان و نوجوانان و جوانان ديده مي شود؟ چيزي که من به چشمم در کوچه و محله ها مي بينم شلوغ بودن مغازه هاي بازي هاي رايانه اي است. و احتمالا بيش از اين تعداد بچه هايي هستند که در خانه به چنين بازي هايي مشغولند. درست است اين بازي ها خيلي جذابند و چند بار خود من را به کلي از کار و زندگي انداختند. اما واقعا قابل مقايسه با بازي هاي پر تحرک نيستند. حد اقل از نظر سلامتي

آن موقع در بين بچه هاي خوابگاه شايد از هر 20 نفر يک نفر رايانه داشت و معمولا هم براي پروژه هاي درسي و کار هاي دانشگاه کار کردن با رايانه دوستان راحتتر از منتظر ايستادن در سايت کامپيوتر و نگراني براي از دست رفتن اطلاعات بود. به همين دليل رايانه شخصي دوستان هم براي بيش از 4 يا 5 اتاق کاربر داشت و وقتي براي بازي و فيلم باقي نمي ماند. براي همين هم وقتي بعد از کلي برنامه ريزي وقت خالي پيدا مي شد و توي اتاق دوستان اکران عمومي فيلم بود لذت ديدنش خيلي زياد بود. توي اتاق خودمان در بين 10 باري که فيلم بچه هاي آسمان پخش شد کمترين تعداد بيننده 10 نفر بود.

اما الان در هر اتاق 5 نفره بيش از 2 يا 3 تا رايانه شخصي هست و دليل اينکه بيشتر نيست اين است که ديگر روي ميز ها جا براي رايانه ديگري نيست.

نتيجه چنين امکاناتي هم قابل پيش بيني است. تفريحات دسته جمعي مثل بازي فوتبال و واليبال جاي خودش را به تفريحات يک نفره مثل بازي هاي رايانه اي داده است. در بين دختران هم آنطور که من شنيده ام همينطور است. يکي از نزديکان که در خوابگاه دانشگاه زندگي مي کند چنين مي گويد که زمين واليبال خوبي دارند ولي معمولا خالي است ولي قبلا خيلي شلوغ بود.

دليل اين تغييرات چيست؟

شايد وضع مالي پذيرفته شدگان فعلي دانشگاهها بهتر از قبل شده است. ظاهرا چنين است. نه فقط با امکاناتي مثل موبايل و لپ تاپ و رايانه شخصي. قبلا هر کدام از بچه هاي تهراني که با خودروي شخصي به دانشگاه مي آمدند به راحتي در کوچه بالاي دانشگاه جاي پارک کردن پيدا مي کردند ولي الان بايد سه دور دور دانشگاه را بگردند تا جاي پارک پيدا کنند. اگر وضع مالي کل جامعه بهتر شده باشد که جاي خوشحالي است. اما وقتي مي شنوم بيشتر کساني که دانشگاه قبول مي شوند چند ميليون تومان براي معلم خصوصي و موسسه هاي مشکين قلم و شنگولان دانش و بزور بران کنکور و ... خرج مي کنند حالم گرفته مي شود که نه. وضع مالي جامعه بهتر نشده. امروزه پولدار تر ها دانشگاه قبول مي شوند. براي همين هم بعضي وقتها دانشگاه با نمايشگاه مد لباس و موبايل و لوازم آرايشي اشتباه گرفته مي شود.

کمي اين نوشته تلخ شد. يک خاطره هم بنويسم و خلاص.

ماه رمضات سال 77 حدودا ديماه بود. روزهاي امتحانهاي پايان ترم. به خاطر امتحانها هم کمي غلظت بازي فوتبال گل کوچک کم شده بود. روز 29 ماه رمضان گشته بود و فردايش امتحان داشتيم. همه بچه هاي (سال اول و چهارم و بچه هاي فوق) درگير درس بودند. سالنهاي مطالعه خوابگاه شلوغ بود و هم در اتاقها و هم در نمازخانه بچه ها مشغول درس بودند. ساعت 12 شب بود که اعلام کردند ماه ديده شده و فردا 30 رمضان نيست و عيد فطر است و ...

يک دفعه در يک چشم بر هم زدن سالن شلوغ نمازخانه تقريبا خالي شد و جيغ و داد بچه ها در همان زميني که وصفش رفت به هوا رفت. راستي زميني که به اولترافورد معروف بود امکاناتي ديگري هم داشت که نگفتم. به کمک مسئول تاسيسات که خودش هم گاهي با ما بازي مي کرد يه لامپ يک طرف زمين نصب کرده بوديم و اتاقهاي سمت ديگر زمين هم چراغ بالکن اتاقشان را روشن مي کردند و نورپردازي زمين براي بازي در شب هم فراهم بود و ديگر چيزي از اولترافورد کم نداشت. فقط چون مدت زيادي بود که کسي بازي نکرده بود (مدت زياد يعني مثلا دو هفته) زمين خيلي شلوغ شده بود. فکر کنم 7 تيم 4 نفره که اگر در طول 7 دقيقه هرتيمي با يک گل مي باخت از زمين بيرون مي رفت و اگر بدون گل مساوي مي شدند هر دو تيم بيرون مي رفتند. اوائل که همه تيمها بودند دير به دير نوبت بازي هر تيم مي رسيد. ولي کم کم که خواب و خستگي شديد تر مي شد و بچه ها مي رفتند بازي ها جذابتر شدند. از ساعت 2 شب ديگر سه تيم ماندند. فکر کنم شوت محکم يکي از بچه ها به تيزي گوشه دروازه خورد و توپ خراب شد و بالاخره بازي قطع شد و همه به اتاقهايمان برگشتيم. وقتي داشتم بر مي گشتم اتاقمان اذان صبح داشت پخش مي شد. نمي دانم شب زنده داري شب عيد فطر هم ثوابي دارد يا نه ولي فقط لطفا نپرسيد نمره امتحاني که به جاي روز عيد فطر روز بعد از آن برگزار شد چند شد؟

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦ - سیاوش

فرزند جان!

خدمت بزرگواراني که نگاهي به نوشته هاي باد صبا مي اندازند عرض کنم فکر مي کنم نوشته هايي که خاطره اي را از قديم داشته اند براي خوانندگان بزرگوار جذابتر بوده اند. اميدوارم اين نوشته دلنشين باشد. اما چيزي که کمي فکر خودم را مشغول مي کند اين است که آيا لزوما داشتن يک وبلاگ موجب مي شود در باره هر موضوعي در آن مطلب نوشت؟ من هم مثل ديگران از اينکه در آن سر دنيا در فيلم و يا کاريکاتوري به هموطنانم توهين کنند ناراحت مي شوم و هم از اينکه همينجا کساني بخواهند سر ملت را گول بمالند. هم ظلم به زنان و مردان و کودکان درد آور است و هم و هم زنداني شدن کساني که بيان عقايدشان به مذاق خيلي ها خوش نمي آيد. هم ظلم به طبيعت و حيوانات بسيار بسيار تلخ است و هم از بين رفتن آثار باستاني و ميراث فرهنگي. اما فکر مي کنم اگر درباره هر خبر و اتفاقي چيزي نوشته شود که معمولا تلخ و ناراحت کننده هستند زماني مي رسد که بايد شيريني ها را با ذره بين بگرديم و پيدا کنيم. اينها را گفتم که از بزرگواراني که موضوعات مورد انتظارشان را نمي نويسم عذر خواهي کنم.

در مورد شکار هم که بعضي نوشته هاي من به شکار ربط پيدا مي کند عرض شود که باور کنيد من هم خيلي حيوانات را دوست دارم و خدمت به طبيعت را کار بسيار با ارزشي مي دانم. اين خاطرات شکار مربوط به زمانهاي قديم هستند. و همچنين من از نزديک مي شناسم کساني را که هم اهل شکار بودند و هم کارهاي زيادي براي طبيعت و حيوانات مي کردند. کارهايي مثل کاشتن درخت و ساختن حوضچه آب بر سر چشمه ها و درمان کردن يک يوز پلنگ زخمي و ...

قبل از نوشتن این خاطره. دیدن این وبلاگ و این سایت خالی از لطف نیست.

و اما اين نوشته يکي از خاطراتي است که پدرم براي ما (همه بچه ها و بزرگ هاي قوم و خويش ها) تعريف کرده است. پدرم چنين مي گويند:

من کلاس ده يا يازده بودم. اواخر تابستان بود و طبق معمول شهرهاي کويري فصل پسته پاک کني بود. همه خانواده به روستاي صفوت آباد (پانزده کيلومتري سيرجان در جاده سيرجان به بندرعباس) رفته بودند. (خانواده پدر من يک خانواده پر جمعيت بود شامل پدر بزرگ من که ايشان را آقا صدا مي زدند مادر بزرگ من که ايشان را بي بي صدا مي زدند و صدا مي زنند. و 9 تا بچه قد و نيم قد.)

من مسئول اين بودم که پسته هاي پاک شده را با موتور به شهر (سيرجان) مي آوردم و روي مهتابي پهن مي کردم تا خشک شوند و بعد بر مي گشتم. موتور را توي باغ گذاشته بودم و تفنگ را برداشتم (آن موقع يک تفنگ دولول بغل هم داشتند) که روي درختهاي پسته دنبال فاخته بگردم. داشتم لا به لاي درختها مي رفتم که برادر کوچکترم آمد و به من گفت ((آقا مي گويند تفنگ رو بيار. يه مرغابي توي آبهاي کرت چغندر نشسته)). گفتم ((نه نمي دم بگو کجاست. خودم ميخوام بزنم.)) برادر کوچکتر که مردد بود بين اجراي دستور آقا و يا سرپيچي از دستور و اجراي دستور برادر بزرگتر با من من گفت ((بيا نشونت بدم)).

(معمولا در ابتداي فصل پاييز کرتها را پر از آب مي کنند تا جاي جوانه ها در خاک محکم شود و همچنين پرنده هاي مهاجري مثل مرغابي ها هم که از سيبري به آفريقا مهاجرت مي کنند در سر راه اگر آب ببينند توقف مي کنند. به همين دليل در نقاط کويري ايران هم در ابتداي پاييز و آخر زمستان پرنده هاي مهاجر يافت مي شود.)

دنبالش رفتم و ديدم آقا پشت ديوار خرابه پشت کرت هاي چغندر نشسته اند و دور را نگاه مي کنند. ما را که ديدند با آن لهجه شمالي که با لهجه سيرجاني قاطي شده بود و به خاطر دروس الهيات کمي کتابي بود گفتند ((زود باش فرزند جان. تفنگ را بياور. تفنگ را بياور.))

از دور گفتم ((بذاريد خودم بزنم)) انتطار داشتم آقا که جسارت مرا ديده اند عصباني شوند اما احتمالا پيش خود گفنتد ميدان را به جوانها بدهيم ببينيم چه مي کنند. با اشاره به برادرم گفتم که تو نيا.

ضامن تقنگ را آزاد کردم. تفنگ را آماده توي دستم گرفته بودم.

از خشکي بين دو کرت مي رفتم و با دقت توي کرتها را نگاه مي کردم تا قبل از پريدن بتوانم مرغابي را ببينم. در همين فکر ها بودم که يک دفعه با صداي هف هف هف هف بال زدن مرغابي متوجه اش شدم که از سمت چپ من از فاصله حدود 40 متري پريد. بلافاصله تفنگ را نشانه رفتم و ... دنگ   لول سمت راست را شليک کردم و نخورد. بلا فاصله دوباره مرغابي را که دور تر شده بود براي شليک لول سمت چپ نشانه گرفتم و اين بار کمي جلو تر از پرنده را نشانه گرفتم و ... دنگ . ... پرنده شالاپ وسط آبها افتاد. و صداي فرياد و خوشحالي خودم و آقا و برادرم ... . اما نکته جالب اخلاق آقا بود که گاهي فاصله بين خوشحالي و عصبانيتشان کمتر از پلک بر هم زدن بود.

من هنور بعد از 40 سال دقيقا اين صداي آقا (با لهجه کتابي) در ذهنم مانده که :

(سکوت و هيجان) ... دنگ ... ((مرگ بر جانت بيايد فرزند جان درست تير بزن)) ... دنگ ... ((آفرين فرزند جان بارک الله مرحبا))

شب بعد که کلي مهمان داشتيم آقا جلوي همه سر سفره با اشاره به من گفتند ((براي اين فسنجان فرزند هم زحمت کشيده است)) و پنج تومان به من ناز شصت مرحمت فرمودند و از خطاي من و برادرم (سرپيچي از دستور) گذشتند.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦ - سیاوش