باد صبا
 

مدرسه ها وا شده          همهمه بر پا شده

          با حضور بچه ها          مدرسه زيبا شده

کتاب و کيف و دفتر          دست دختر و پسر

          همه سوي مدرسه          هم قدم و هم سفر

مدرسه سنگر ماست          تفنگ ما قلمهاست

          با جهل می ستيزيم          اسلام ياور ماست

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦ - سیاوش

خوشمزه ترین هندونه دنیا

بعضی از نوشته های من که مورد توجه خوانندگان بزرگوار قرار گرفته اند خاطرات من بوده اند. خاطرات داستانهایی هستند که هرکسی در طول زندگیش بازی می کند. به همین دلیل فکر می کنم شاید بهتر باشد وقتی بعضی حرفها را نمی خواهم در وبلاگم بنویسم بروم سراغ خاطرات. یکی از آنها ماجرای شلوار قرض گرفتن من بود که هنوز برای خودم جزو خاطرات خنده دار است. به سالهای قبل که بر می گردم خاطرات جالب دیگری هم هستند ولی راحت نمی توان آنها را نوشت. یکی از دلایل آن این است که بیشتر این خاطرات در سفر های شکار اتفاق افتاده اند. نمی دانم این نوشته ها چه عواقبی برایم دارد و آیا از طرف خوانندگان به صفاتی مثل قسی القلب بودن متهم می شوم یا نه؟ ولی به هر حال اینها جزو گذشته من هستند.

 

تابستان سال 66 ماشینمان خراب شده بود. عموی من یک موتور سوزوکی 250 سی سی داشت که مثلا برای درست کردن ماشین از او قرض گرفته بودیم و دست ما بود. ولی در عمل هر بیراهه و کوه و کتلی که می شد موتور را برده بودیم. روزی یکی از دوستان پدرم نشانی یک چشمه جدید را که تا آن موقع بلد نبودیم به پدرم داد. حدودا 70 کیلومتری شهر (سیرجان) بعد از 50 کیلومتر جاده آسفالت و 20 کیلومتر جاده خاکی جاده به پای کوه می رسد و بعد از حدود 2 ساعت پیاده روی نفس گیر به چشمه پر آب و خنکی می توان رسید که خستگی راه را از تن به در می کند.

 

بعد از یک شب پرکار (از فشنگ پر کردن و تمیز کردن تفنگ گرفته تا آماده کردن وسایل و آماده کردن موتور و جا دادن وسایل توی خورجین موتور ...) صبح زود راه افتادیم. چون راه را خوب بلد نبودیم نزدیکی های ظهر رسیدیم. پای کوه. موتور را گذاشتیم و وسایل را درون کوله هایمان گذاشتیم. بیشتر وسایل توی کوله پدرم بود و تفنگ را هم ایشان می آورد. کوله من سبک بود وغیر از کوله تفنگ بادی را هم من می آوردم. وقتی نزدیکی های عصر به چشمه رسیدیم واقعا دیدن آن چشمه پر آب برای من که بیشتر چشمه هایی که دیده بودم بسیار کم آب بودند خیلی شادی بخش بود. یک حوضچه تقریبا دو متر در یک متر به عمق سی سانتیمتر پر از آب که تمام روز در سایه یک صخره بلند قرار داشت و از شکاف صخره قطره قطره آب توی حوضچه می چکید. به همین دلیل آب بسیار خنک و گوارایی داشت. البته آن حوضچه را شکاربانی با سیمان درست کرده بود. و قبل از درست شدن آن همه آبی که می چکید به درون زمین شنی می رفت و هیچ آبی جمع نمی شد. شب را همان جا ماندیم و آسمان پرستاره را تماشا کردیم.

 

کسی که نشانی چشمه را به ما داده بود نشانی چشمه دیگری را هم به ما داده بود که در همان کوه بود ولی نزدیکی های قله با حدود سه ساعت پیاده روی از چشمه اول. با توجه به اینکه بیشتر به قصد بررسی و آشنایی با چشمه ها آمده بودیم ظهر روز دوم راه افتادیم به سمت چشمه دوم. یک گالن آب داشتیم که آن را پر کردیم. با وجود دو کوله سنگین و دو تفنگ و یک گالن آب بعد از یک ساعت پیاده روی بهتر دیدیم که تفنگ بادی را جایی توی کوه لای بوته ها قایم کنیم و بقیه راه را با بار کمتری برویم. با سختی زیاد نزدیکی های غروب به چشمه دوم رسیدیم. اینقدر هوا گرم بود و مسیر سخت و نفسگیر بود که وقتی رسیدیم فقط یک لیتر از آبمان مانده بود. چشمه بالا حدود 200 متر از قله پایین تر بود و به همین دلیل سفره آب زیر زمینی که آب چشمه را تامین می کرد ارتفاع کمی داشت. و این چشمه بر خلاف چشمه اول نه تنها آب گوارایی نداشت بلکه اصلا آب نداشت. روزها فقط کمی زمین گلی بود و آب چشمه در اثر گرمای خورشید بخار می شد. شبها کمی آب (در حد نیم لیتر) جمع می شد که قبل از آنکه این آب به پرنده ها و چرنده ها برسد زنبور ها آن را می خوردند. از روی رد پای حیوانات کنار چشمه می شد حدس زد که چه دعوا هایی بر سر آب خوردن بین حیوان ها در می گیرد.

 

شب را کنار چشمه بالا ماندیم. بین پدرم که به شدت اهل چای است و من که گریزان از چای بودم بر سر نحوه مصرف یک لیتر آب باقی مانده اختلاف بود. خلاصه حدود یک استکان از آن را چای دم کردیم و بقیه اش را هم نگه داشتیم. ولی من که در آن سن خیلی اهل ملاحظه کاری نبودم تا صبح حدود نصف آب باقی مانده را خوردم. فردا صبح که دیگر خوب چشمه ها را یاد گرفته بودیم بعد از صبحانه نصفه و نیمه راه افتادیم به سمت موتور که بیاییم خانه.

 

با وجود اینکه پدرم هم خیلی تشنه بود ولی بیشتر آب کمی که همراهمان بود را من خوردم. هوا هم لحظه به لحظه گرمتر می شد. هر چه پایینتر می آمدیم آثار تشنگی بیشتر خودش را نشان می داد. من کم کم به غر زدن افتاده بودم. بعد از هر چند صد متری که برای استراحت می ایستادیم کمی از بار کوله من را پدرم بر می داشت و در کوله خودش میگذاشت. نزدیک های ظهر بود که تفنگ بادی را هم پیدا کردیم. با وجودی که آن تفنگ بادی را خیلی دوست داشتم ولی آن روز از دیدنش نزدیک بود اشکم در بیاید. تفنگ سه کیلویی به نظرم سی کیلو می آمد. هر چند دقیقه ای که می آمدیم می ایستادیم و گالنهای خالی آب را بالای دهانمان تکان می دادیم شاید یکی دو قطره ای توی دهانمان بچکد. کمی پایین تر پدرم که هر دو کوله را خودش به دوش گرفته بود تفنگ را هم از من گرفت و آن را هم خودش آورد. در آن شرایط همان بار هم برای یک پسر بچه 10 ساله راحت نبود.

 

عصر شده بود. از نظر ارتفاع به نزدیکی های سطح زمین رسیده بودیم. جایی که موتور را گذاشته بودیم. ولی هنوز موتور را پیدا نکرده بودیم. به یک دو راهی رسیدیم که بعد ها فهمیدم این دو راهی ده پانزده متر بالا تر از موتور بوده. بعد از کلی تردید راه سمت چپ را که بیشتر شباهت به مسیر رفتمان می داد انتخاب کردیم. شاید به خاطر غلیظ شدن خون حافظه مان درست کار نمی کرد. آمدیم و آمدیم و کوه تمام شد. جاده خاکی را پیدا کردیم ولی هنوز موتور را ندیده بودیم. من همان جا وسط جاده ولو شدم. پدرم وسایل را گذاشت و جاده را دنبال کرد و رفت. من که از زور خستگی و تشنگی حال فکر کردن به چیزی را نداشتم چشم هایم را بسته بودم و وسط جاده دراز کشیده بودم. بعد از چند دقیقه صدای موتور آمد. صدا نزدیک و نزدیکتر شد و نزدیک من رسید و ایستاد. با بی حالی چشمهای را باز کردم و به چهره خسته و تشنه پدرم نگاه کردم که داشت توی خورجین دنبال چیزی می گشت. از پیدا کردن موتور خوشحال بودم اما نای خوشحالی کردن نداشتم. تا اینکه یک هندوانه کوچک که با یک دست می شد آن را گرفت از توی خورجین در آورد و با خوشحالی به طرف من آمد. هندوانه را بریدیم و با حرص و ولع مشغول خوردن شدیم. نمی دانم اگر بخواهم عیب هندوانه را بگویم باید بگویم که خیلی داغ بود یا اینکه باید بگویم توی آن گرما بعد از سه روز نصف آن پوسیده بود و ترش شده بود. به هر حال هر چه بود خیلی خوشمزه بود. خیلی دست و دلبازی به خرج دادیم و پوستهای هندوانه را نخوردیم. کمی جان گرفتیم و وسایل را جمع کردیم و راه افتادیم. توی راه من که عقب نشسته بودم به این فکر می کردم که چه سفر جالبی بود. فقط از یک چیز ناراحت بودم و آن هم اینکه یکی از قسمتهای جالب سریال خانواده دکتر ارنست را از دست داده بودم.

 

سر شب بود که رسیدیم خانه. با موتور رفتیم توی حیاط خانه و با آن سر و وضع خنده دار دیدیم که مهمان داریم و همگی روی حیاط نشسته اند. (چقدر آن موقع ها خوب و بی تکلف بود) خوشبختانه مهمانها غریبه نبودند. خیلی جای سلام و احوالپرسی نبود. فقط همه با تعجب به من و پدرم نگاه می کردند که تند تند پارچهای آب را خالی می کردیم.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦ - سیاوش

چی بنويسيم؟

يکي از وبلاگهايي که من حدود دو سه سال است آن را مي خوانم و مطالب جالبي دارد. نویسنده آن الان حدود سه چهار ماه است که چيزي در وبلاگش نمي نويسد. وقتي با ايميل از ايشان پرسيدم چرا نمي نويسيد؟ ايشان گفتند اينقدر حرف و نوشتني زياد است که نمي توانم بنويسم. حالا خودم بعد از چند ماه وبلاگ نويسي حس و حال ايشان را درک مي کنم. درست است که کلي خاطرات جالب و خنده دار و کلي مطالب خواندني از کتابها و سايتها مي توان در وبلاگ نوشت. اما شنيدن خبر ها از ستم ها و تبعيض ها و فقر ها واقعا نوشتن را سخت مي کند. از دانشجويان در بند گرفته تا بي گناهاني که به اسم اوباش همراه با چند نفر اوباش در بندند و يا فقر خانمانسوزي که ...

آن هم در شرايطي که با وجود ادعاي فلک کر کن نقد پذيري غير از به به و چه چه چيزي تاب آورده نمي شود. با توجه به اولين نوشته وبلاگم که هر کس که به وبلاگ من سر مي زند لبخندي بر لبش بنشيند مانده ام که چه بنويسم.

ببخشيد. براي تلخ نشدن کام شما اين نوشته را به ياد جلال آل احمد نويسنده چيره دست ايران مي نويسم. شايد برايتان جالب باشد.

رک گويي و صراحت آل احمد يکي از جالبترين مشخصه هاي نوشته هاي ايشان است. و همچنين بي توجه بودن به پست و مقام و مدرک. ايشان در نوشته هايش به قدري موقعيت و مقام هاي پوشالي را به باد استهزا مي گيرد که واقعا دل آدم خنک مي شود. در نوشته هاي او داشتن قلم قوي دانستن يک زبان خارجي داشتن يک موقعيت شغلي شايد براي رفع نياز به درد بخور باشد اما هيچ کدام از اينها دليلي براي فخر فروشي نيست. اين خاطره نيشدار ايشان در يکي از کتابها (يادم نيست کدام کتاب) براي من خيلي جالب بود.

در يکي از سفر ها به فرنگ در گفتگو با چند نفر فرنگي ايشان (جلال) به قول خودش با فرانسوي دست و پا شکسته اي (به گفته خودش فنارسه اي) با ديگران صحبت مي کرد که يک بنده خدايي از همراهان با بادي در غبغب گفت صبر کنيد من انگليسي مسلطم. (به قول جلال انگريزي). وصف انگريزي صحبت کردن ايشان توسط جلال خيلي خواندني است و به نوشته جلال چه اِنگی هم مي ريخت!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦ - سیاوش

يک داستان کوتاه

Some times ago, a man punished his 3-year-old daughter for wasting a roll of gold wrapping paper. Money was tight and he was furious when the child tried to decorate a box.

Nevertheless, the little girl brought the gift to her father the next morning and said, "This is for you, Daddy." He was embarrassed by his earlier overreaction, but his anger flared again when he found the box was empty.

He yelled at her, "Don't you know when you give someone a present, there's supposed to be something inside it? The little girl looked up at him with tears in her eyes and said, "Oh, Daddy, it's not empty, I blew kisses into the box. All for you, Daddy."

The father was crushed. He put his arms around his little girl, and he begged for her forgiveness.  An accident took the life of the child only a short time later and it is told that the man kept that gold box by his bed for many years and whenever he was discouraged, he would take out an imaginary kiss and remember the love of the child who had put it there.

In a very real sense, each of us as humans have been given a gold container filled with unconditional love and kisses from our children, friends, family or God. Even our pets!  There is no more precious possession anyone could hold than love.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦ - سیاوش

بون ژو

چند تا از بزرگوارانی که رنج خواندن نوشته های من را بر خود هموار می کنند پرسیده بودند چه رشته ای پذیرفته شده ام؟ خدمت دوستان عرض شود اگر چند تا از نوشته های قبلی من را خوانده باشید (نوشته ای با عنوان برو کار می کن مگو چیست کار و نوشته قبل از آن) چنین نگاشته بودم که من مدتی است که به خواندن تاریخ ایران و تاریخ آمریکا مشغول هستم. یک سمینار هم در مورد تاریخ آمریکا ارائه کردم که فایل آن سمینار را می توانید از همان نوشته ها دانلود کنید.

 

رشته مطالعات آمریکای شمالی از سال گذشته به مجموعه رشته های علوم اجتماعی اضافه شده و یکی از درسهای امتحان آن هم تاریخ آمریکا است. من هم آبانماه گذشته در این رشته ثبت نام کردم. اینجا باید به سیاستهای آموزش عالی و دانشگاه آفرین گفت که آدم کلی تاریخ آمریکا و زبان انگلیسی می خواند و بعد هم همینها را امتحان می دهد و آخر سر مطالعات فرانسه قبول می شود. از امسال سه رشته مطالعات فرانسه و مطالعات روسیه و مطالعات بریتانیا هم اضافه شده است اما جالب است که بعد از امتحان این رشته ها اضافه شده اند با همان درسهای رشته مطالعات آمریکا !

 اگه سوالی درباره این رشته ها داشتید با ایمیل می تونید بپرسید و اگه بدونم در خدمتم.

حالا یکی نیست به من بگوید آخه سر پیری معرکه گیری؟ بابا تو نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ تو که تازه از دردسر های دفاع فوق و سربازی آزاد شده بودی. دیگه تو با این همه مشغله و کار و ... دیگه دوباره فوق خوندنت چی بود؟ قبول دارم که از این شاخه به اون شاخه پریدن کار جالبی نیست. ولی وقتی نشه بین علائقی مثل محیط زیست و جامعه شناسی و کوهنوردی و موسیقی و مکانیک و دو میدانی و تاریخ و دریانوردی و ... اشتراکی پیدا کرد تنها راهی که به ذهن من می رسه از این شاخه به اون شاخه پریدنه.

 

آشنایی من با فرانسه با سریال بینوایان بود که سال 64 از شبکه اول پخش می شد. بعد هم در جام جهانی 86 مکزیک بود که غیر از دریبلهای رویایی مارادونا پنالتی تاریخی میشل پلاتینی به برزیل هم با تیم و کشور فرانسه در ذهن من ماندگار شدند. در سالهای بعد که کتاب بینوایان یکی از کتابهای تابستانی من شده بود آشنایی من بیشتر شد اما وقتی بعد ها در کتابها و فیلمها بیشتر درباره فرانسه فهمیدم احساس می کردم ملت عشقی ای هستند که مقاومتی در برابر اشغالگرهای آلمانی در جنگ جهانی دوم نکردند. و این باعث می شد خیلی احساس خوبی نسبت به فرانسه نداشته باشم. اما باز که بیشتر فرانسه را شناختم و دیدم که خیلی از ریاضی دانها و نویسندگان بزرگ دنیا فرانسوی هستند فهمیدم باید عمیقتر در مورد کشور ها قضاوت کرد.

 

این خبر قبولی هم وقتی به من رسید که وسطهای خواندن کتاب رمز داوینچی بودم و باعث شد من فکر کنم الان به قول پاولو کویلو نشانه ها من را به سمت خاصی هدایت می کنند. اما با این هزار تا مشغله ای که سرم ریخته وقت فکر کردن به نشانه ها را ندارم و فقط توانستم به کمک یکی از دوستان بزرگوار راهنمایی هایی برای کلاس آموزش زبان فرانسه بگیرم و امیدوارم همین ترم اولی حد اقل به خاطر مشکل زبان عذاب وجدان نگیرم که جای یک نفر رو توی دانشگاه گرفتم.

 

با همه این حرفها وقتی آهنگی مثل این آهنگ می شنوم یا فیلمی مثل فیلم خوب بد زشت یا هر فیلم وسترن دیگری می بینم و یا کتابهایی مثل کتابهای جک لندن از آلاسکا می خوانم دوباره شعله های علاقه به تاریخ آمریکا در من زبانه می کشد.

 

یک کم غلظت غربگرایی توی این نوشته ها زیاد شد و برای همین هم این جمله رو اضافه می کنم که هیچ کدام از این حرفهایی که زدم دلیل نمی شود که از ارادت من به موسیقی سنتی و ایران و مفاخر ایران کم شود.

 

    بون ژو

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦ - سیاوش

چرا حرفمو گوش نمی کنی؟

اسم این کوچولو صبا است

ایشون دو سالشه. یکی از توانایی های ایشون اینه که می تونه بیش از بیست دقیقه به طور پیوسته آسمون و ریسمون رو به هم ببافه و از همه چیز سخن بگه و اگه کسی گوش نکنه توی چشماش زل بزنه و بگه چرا ...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٦ - سیاوش