باد صبا
عکسهای دوشنبه شب

این عکسهای دوشنبه شب رو که توی یادداشت قبلی نوشته بودم. دوربین من پایه نداشت و خیلی خوب نشدن اما هر چی باشه عکسایی هستن که خودم گرفتم.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٦ - سیاوش

نمی دونم چی بگم

یکی از سرگرمی های من توی کودکی و نوجوونی تماشای صورتهای فلکی توی آسمون پر ستاره سیرجان بود. توی این آسمون پر از دود تهرون که تا ۲۰۰ متری رو هم به زور میشه دید دیدن صورتهای فلکی توقع زیادیه. (حد اقل برای کسانی که به رصدخونه زعفرونیه دسترسی ندارن) ولی دیشب چند تا عکس از قایم موشک بازی ماه و زهره گرفتم.

ولی اصلا حال و حوصله نوشتن و عکس گذاشتن توی وبلاگ رو ندارم. شما هم شاید اگه این نوشته رو بخونین دیگه حال حوصله وبلاگ خوندن نداشته باشین

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦ - سیاوش

توی اين دنيا

توی این دنیایی که آدما جه بخوان و چه نخوان با روزنامه و مجله و رادیو و تلویزیون و اینترنت و ماهواره و اس ام اس و ایمیل هر روز مورد بمباران خبر ها قرار می گیرن و بعدشم خبر موضعگیری دولتها و جناحها و اشخاص  و بعدشم بازتاب خبر ها و بعد بازتاب بازتاب خبر ها فکر کردم که آیا منم اینجا باید در باره اخبار و اتفاقات چیزی بنویسم یا نه. اما فکر می کنم بزرگواری که به وبلاگ تازه تاسیس من سر میزند دنبال خبر نیست. دنبال موضعگیری من هم نیست. برای همین هم در باره فیلم سیصد و طرح مبارزه با بدحجابی و طوفان گونو و سهمیه بندی بنزین و کارت سوختمند هوش و ... فکر کنم چیزی ننویسم بهتره.

اما این اتفاق تلخ سامرا که اگه برای هر دین و مسلک و مرامی اتفاق بیفته ناراحت کننده است. باعث شد من اینو بنویسم. احترام به عقاید و افکار دیگران از اصولی است که اگه هر کسی حتی اگه تو شرایطی مثل تارزان هم بزرگ بشه وقتی به جمع مردم میاد رعایت می کنه. اما یه عده ای با کتاب و سخنرانی گرفته تا رفتار عملیشون اینو ترویج می کنن که راحتتر از آب خوردن میشه عقاید دیگران رو زیر سوال برد و علیه اون هر کاری کرد.

سودش هم این وسط تو جیب کارخانه های اسلحه سازی و بازیگران پشت پرده سیاست و دشمنان مردمی مثل مردم مظلوم عراق میره

این چ  ن  د  تا لینک هم جالبه

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٦ - سیاوش

بزرگمردي بي نشان

احتمالا دوستان بزرگوار اين شعر را به صورت دسته جمعي در اردو ها يا برنامه هاي کوه خوانده اند.

آن زمان که بنهادم سر به پاي آزادي             دست خود ز جان شستم از براي آزادي

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را               مي روم به پاي سر در قفاي آزادي

در محيط ظوفانزاي, ماهرانه در جنگست              ناخداي استبداد با خداي آزادي

دامن محبت را گر کني زخون رنگين                  مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي

فرخي ز جان و دل مي کند در اين محفل                دل نثار استقلال جان فداي آزادي

شاعراني که بر سر عقيده جان باخته باشند در قلمرو ادبيات فارسي انگشت شمارند.

محمد فرخي يزدي فرزند محمد ابراهيم سمسار يزدي شاعر بنام معاصر ايران در سال ۱۲۶۸ خورشيدي در يزد زاده شد. ديوان سعدي و مسعود سعد سلمان همدم جواني او بودند. به ويژه سعدي طبع شعر او را شکوفا ساخت. فرخي استعداد شعري و جوهر اعتراض را از همان ايام تحصيل در کار و کردار خود آشکار کرد و يک بار به سبب شعري که سروده بود از مدرسه اخراج شد.

علوم مقدماتي را در يزد فرا گرفت و از شانزده سالگي به کار مشغول گردبد. فرخي در همان اوايل جواني به سرودن اشعار اجتماعي با مضامين بکر و بي سابقه پرداخت. وي از اول تا آخر با زور و زورگويي مخالفت مي‌‌ورزيد.

در همان آغاز جواني سر از حزب دموکرات يزد در آورد و به گناه شعري در ستايش آزادي که در نوروز 1289 در اجتماع مردم خوانده بود, ضيغم الدوله قشقايي حاکم يزد لبهاي وي را دوخت و به زندانش افکند. فرخي با دهان دوخته بر ديوار زندان نوشت:
به نگردد اگر عمر طي                 من و ضيغم الدوله و ملک ري
به زندان ار شد مر بخت يار            برآرم از آن بختياري دمار

سرانجام بر اثر فشار مردم به دولت بعد از دو ماه تحمل زجر و شکنجه از زندان آزاد گرديد. سه چهار سالي از امضاي مشروطيت مي گذشت که به تهران رفت. در آنجا مقالات و اشعار مهيجي را در باره آزادي و بر ضد استبداد و زور و زورگويي در جرايد به نشر سپرد و توجه طبقات رنج کشيده ايران را بخود جلب نمود.

در جريان جنگ جهاني اول رهسپار بغداد و کربلا شد، در آنجا تحت پيگرد انگليسي ها واقع شد، از آنجا از طريق موصل ميخواست مخفيانه داخل ايران شود که در کمين روس هاي تزاري افتاد و زنداني گشت. پس از رهايي از زندان فرخي در سال ۱۳۰۰روزنامه توفان را منتشر ساخت.

طي مقالات آتشين و انتقادآميز به جنگ استبداد و بي قانوني رفت. در سال 1307 در دوره هفتم مجلس مردم يزد او را به وکالت برگزيدند و فرخي جزو جناح اقليت مجلس با هيأت حاکمه به مبارزه پرداخت و روزنامه طوفان را که تعطيل شده بود, بار ديگر منتشر ساخت. در جشن دهمين سالگرد انقلاب سوسياليستي اکتبر به اتحاد شوروي سفر کرد و سفرنامه اش را در روزنامه طوفان چاپ نمود. بعد از چند شماره روزنامه دوباره توقيف و سفرنامه ناتمام ماند.

فرخي يزدي سرانجام از طريق شوروي به برلن رفت و در مجله «پيکار» چاپ برلن به نشر مقالات تند پرداخت، آخر به تقاضاي دولت ايران از آلمان اخراج گرديده و در سال ۱۳۱۲ به ايران بازگشت. در کنار ديگر آزادي خواهان با قرارداد۱۹۱۹ وثوق الدوله به مخالفت برخاست. يک بار در زندگي سياسي خود از سوء قصد جان سالم به در برد. تا اينکه در سال 1319خورشيدي به دستور رضاخان بعد از شکنجه‌هاي فراوان در زندان به طرز فجيعي با تزريق آمپول هوا زندگي را بدرود گفت. از مدفن وي اطلاع دقيقي در دست نيست.

غير از مقاله هاي سياسي آتشين, از فرخي ديوان مختصري حاوي غزليات و رباعيات او برجاست که چندين بار در چاپ شده است.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦ - سیاوش

در چند قدمی

يکي از روزهاي مرداد سال 75 همه افراد خانواده ما پس از مدتي کار سنگين براي خانه در حال ساخت به همراه ديگر اقوام به روستاي گوغر رفتند.

گوغر روستاي زيبا و بسيار خوش آب و هوايي است در 70 کيلومتري سيرجان و در جاده سيرجان به بافت. خانواده يک روز قبل از من به سفر رفته بودند و قرار شد روز بعد پس از تمام شدن موزائيک کاري حياط من تنها با موتور سيکلت به بقيه بپيوندم. موتور سيکلت من يک موتور سيکلت ايژ قرمز رنگ بود که از سالهاي 72 تا 77 خاطرات زيادي با آن داشتم.

ساعت 9 صبح از خانه راه افتادم. تقريبا 40 کيلومتري از شهر دور شده بودم و نزديکي هاي روستايي به نام اسطور رسيده بودم. سر و صدايي مثل شکستن قطعات فولادي از چرخ عقب به گوشم رسيد. در طي چند ثانيه اي که موتور را نگه داشتم تا ببينم چه شده سر و صدا زياد تر شد و تا اينکه کاملا ارتباط موتور با چرخ محرک عقب قطع شد. موتور را تقريبا 100 متر هل دادم تا به مغازه بقالي وسط روستا رسيدم. از مغازه دار سوالي را پرسيدم که پاسخ آن را مي دانستم.

- سلام. اين طرفها تعميرگاه موتور هست؟

- نه

جعبه آچار موتور را در آوردم و چرخ عقب را باز کردم. در موتور ايژ ارتباط خورشيدي چرخ عقب با رينگ چرخ عقب به کمک 6 تا پرچ است که هر 6 تاي آنها شکسته بودند. هر چه در جعبه آچار موتور و وسايل همراهم گشتم تا چيزي را پيدا کنم که به جاي پرچ خورشيدي را به رينگ وصل کنم چيزي پيدا نکردم. دوباره سراغ مغازه دار رفتم.

- ببخشيد ميخ داريد؟

- داشتيم. تمام کرديم.

آن اطراف کمي گشتم تا اينکه ديدم کنار جاده لاستيک اتوموبيلي آتش داده بودند و سيم هاي لاستيک مانده بودند. خوشحال شدم. کمي از سيمها را با انبر دست جدا کردم و خورشيدي را به رينگ با سيمها وصل کردم. چند لايه سيمها را از سوراخ پرچها رد کردم. اما باز هم فکر نمي کردم سيمها تحمل نيروي محرکه را داشته باشند.

چرخ را بستم. وسايلم را جمع کردم و با احتياط راه افتادم به سمت گوغر. يک کيلومتري که رفتم دوباره همان داستان تکرار شد. سيمها پاره شدند و روز از نو روزي از نو.

دوباره چرخ را باز کردم. کنار جاده روي سنگي نشستم. چند دقيقه اي کمي به سمت سيرجان توي جاده نگاه کردم. چند دقيقه اي به سمت بافت توي جاده نگاه کردم. چند تايي ماشين سواري و تريلي و کامين رد شدند. اما مشخص بود که کمک خاصي نمي توانند بکنند. بعد چند ثانيه اي به آسمان آبي بالاي سرم نگاه کردم. کم کم سرم را پايين آوردم. همينطور که نگاهم با پايين مي آمد تير برق جلو رويم توجهم را جلب کرد. نگاهم را در امتداد تير پايين آوردم تا سيم مهار آن را ديدم. با سرعت به کنار تير برق دويدم. فریاد زدم ((خودشه)). سيم مهار تير از چند مفتول کلفت فولادي به هم پيچيده بافته شده بود. انبر دست را آوردم. اما مگر مي شد از نيم متر اضافه انتهاي سيم بريد. حدود نيم ساعت طول کشيد که بعد از کلي خم و راست کردن مفتول فولادي حدود 30 سانتيمتر از مفتول را جدا کردم. بعد هم 6 تا قطعه به اندازه ميخ متوسط از مفتول بريدم. که بريدن مفتول ها از بقيه تعمير بيشتر طول کشيد. مفتولها را به جاي پرچها جا زدم و محکم کردم. بعد هم چرخ را بستم و وسايلم را جمع کردم. ساعت يک و نيم بعد از ظهر شده بود.

راه افتادم. اما نه به سمت گوغر. از سفرم صرف نظر کردم. تا يک تعمير اساسي موتور قابل اعتماد نبود.

بی خیال در حال رانندگی بودم و نمی دانم در کدام عالم هپروتی بودم که موتور از روی دست انداز کوچکی در وسط جاده رد شد. من هم که در این عالم نبودم فرمان موتور را یک دستی گرفته بودم تا آمدم به خودم بجنبم و دو دستی فرمان را چسبیدم. اما کار از کار گذشته بود و تعادل موتور به هم خورد. بعد از چند تا نوسان به چپ  و راست موتور به سمت راست افتاد روی جاده و من هم کنار موتور افتادم روی جاده. اما جای دشمنتان خالی من و موتور یک سرسره بازی حسابی کردیم. با سرعت اولیه ۸۰ کیلومتر بر ساعت روی اسفالت داغ رها شدیم و ...

حدود ده متر روی اسفالت جاده لیز خوردیم تا کاملا بی حرکت ایستادیم. اما چون ضریب اصطکاک من از موتور کمتر بود اول سرسره بازیمان سرعتمان یکسان بود. اما اواخر مسیر ده متری من یک متر از موتور جلو افتادم.

 

وقتی ایستادیم من که هنوز هاج و واج مانده بودم که چی شد که اینطور شد صدای بوق تریلی را از پشت سرم شنیدم. با سرعت بلند شدم و موتور را هم بلند کردم و از جاده پایین رفتم و تریلی رد شد. چند ثانیه قبل از این اتفاق هم یک تریلی دیگر از من سبقت گرفته بود و رد شده بود. یعنی اگر این اتفاق چند ثانیه زود تر یا دیر تر می افتاد شما الان وقتتان را با خواندن نوشته های من تلف نمی کردید.

نسیم خنکی وزید و من که هنوز از این اتفاق گیج و منگ بودم از سرمای دست راستم متوجه خیس بودن دست راستم از خون و پاره بودن تمام آستین پیراهنم شدم. بعد از کمی نگاه کردن به خودم و دست گرفتن به خودم که ببینم هنوز حس دارم یا نه کمی موتور را بررسی کردم.

مشکل خاصی برای موتور پیش نیامده بود. کمی آب کروم اگزوز در اثر کشیده شدن روی آسفالت از بین رفته بود و بقیه ساییدگی هم مربوط به سپر موتور بود. اگر سپر موتور نبود و موتور روی پای من می افتاد نمی دانم چه بلایی بر سرم می آمد. خنده دار ترین صحنه قهوه ای بودن پاچه راست شلوارم بود. شلوار من قهوه ای بود و در نگاه اول قهوه ای بودن پای راستم زیاد به چشم نمی آمد. اما با کمی دقت می شد دید که تقریبا پاچه راست شلوار به طور کامل از بین رفته و آن رنگ قهوه ای مربوط به مخلوط خاک و خون و آسفالت و قیر بود.

به هر شکلی که بود هندلی به موتور زدم و راه افتادم به سمت شهر. ۱۵ کیلومتر راه را آمدم. از چند خیابان گذشتم. وارد کوچه مان شدم که دوباره همان صدا از چرخ عقب به گوشم رسید. و به ۲۰ متری خانه که رسیدم موتور از حرکت باز ایستاد و دوباره ...

همین

این آهنگ رو هم اگه دوست داشتین همینجوری گوش بدین

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦ - سیاوش

نگاه جنسيتي

چند سال پيش در محل کارمان بر روي پروژه اي کار مي کردم که روزي رئيس بخش ما به من گفت فردا يک نفر از سازمان بازرسي وزارت صتايع قرار است به اينجا بيايد و کار ما را بررسي کند و اگر کارمان کامل باشد مي توانيم تاييديه وزارتخانه را بگيريم. من از رئيسمان پرسيدم: ((اين بنده خدا که قرار است بيايد خانم است يا آقا؟)) با تعجب به من گفت: ((چه فرقي مي کند؟ يا خانم است يا آقا ديگر!)) از آن روز به بعد هر وقت گفته آن روزم را به خاطر مي آورم خيلي خجالت مي کشم. بيشتر آدمهايي که مي بينم با توجه به فضايي که از کودکي در آن بزرگ شده اند و خط کشي هايي را که بين جنس مخالف ها وجود داشته است درک کرده اند باعث شده که جنسيت ديگر افراد جامعه که با آنها سر و کار دارند برايشان مهم باشد. وقتي سريالي مثل پرستاران را مي بينم از اينکه چند انسان به يک کار خدماتي مشغولند و اصلا جنسيتشان اثري در رفتارشان ندارد هضم آن برايم سخت است. خيلي خوشحالم که در محيط مجازي اينترنت اين خط کشي ها در حال رنگ باختن است. البته اصلا منظور من سايتهاي زرد نيست. منظور من وبلاگها و سايتهايي است که مطالبشان تراوشهاي انديشه انسانها است. جايي که انسان ها مي نويسند. انسانها مي خوانند و انسانها نظر مي دهند. و همه اين رفتار ها مستقل از جنسيت است. به نظر شما آيا اين نگاه جنسيتي حداقل در کشور ما وجود دارد؟ اگر وجود دارد دليل به وجود آمدن آن چيست؟ ذات بعضي آدمها؟ دستور هاي فقهي؟ رفتار حکومت؟ و يا دلايل ديگر؟

 ***************************************************************

اين قسمت هم مثل نوشته قبلي هيچ ربطي به نوشته بالا ندارد. فقط حدس زدم آهنگ تيتراژ آغازين سريال کارتوني حنا دختري در مزرعه براي شما جالب باشد. داستان دختري اهل فنلاند به نام کاترين که در ايران با نام حنا شناخته مي شود و در پخش اين سريال از شبکه اول فقط چند ثانيه بي کلام اول آهنگ پخش مي شد. موفق باشيد.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٦ - سیاوش

چقدر بايد از اخلاق در زندگي مايه گذاشت؟

1- اوائلي که در محل کارمان استخدام شده بودم يک روز براي کاري به خط توليد يکي از خودروي هاي ساخت داخل رفتم. بعد از انجام کارم با کارگران خط در باره مونتاژ آن خودرو صحبت مي کردم. خيلي ناراضي بودند. آن خودرو غير از خطاهاي ساخت در طراحي هم اشکال داشت و نصب اکثر قسمتها با اشکال روبرو بود. کارگر ها مي گفتند اين خودرو با از خودگذشتگي و زحمت زياد بچه هاي خط توليد مي شود. پيش خودم آنها را تحسين مي کردم و مي گفتم واقعا براي من افتخار است که هموطنان من چنين به سختي کار مي کنند.
2- در جايي تدريس مي کردم. يکي از دانشجويان که از کارگران خط توليد جايي بود مي گفت يکي از کارشناسان سوئدي که به شرکتشان آمده بود چنين مي گفت که شما ايراني ها چقدر خوب کار مي کنيد. اگر در سوئد کارگر ها شرايط شما را داشته باشند و حقوقشان به اندازه شما باشد اصلا کسي کار نمي کند و کارخانه را به هم مي ريزند. اين گفته ها هم مرا به اين فکر برد که چقدر کارگران خوبي داريم.
3- در آزمايشگاهي که من کار مي کنم از بالا تصميم بر اين شد که آزمايشگاه ما هم گواهينامه ايزو 17025 بگيرد. براي همين هم من و چند تا از کارکنان آزمايشگاه به مدت 2 روز در يک کلاس توضيح اين گواهينامه شرکت کرديم. استاد در مورد بند هاي مختلف توضيح مي داد و از شرکت کنندگان هم سوال هايي مي پرسيد. رسيديم به يکي از بند هاي ايزو که در مورد کارکنان آزمايشگاه بود. استاد پرسيد به نظر شما کارکنان آزمايشگاه بايد چه خصوصياتي داشته باشند؟ هر کسي چيزي گفت مثل داشتن تخصص و تحصيلات لازم در مورد آن کار و سلامت حواسي مثل بينايي و شنوايي و استاد هم حرفها را تاييد مي کرد تا اينکه من گفتم کارکنان آزمايشگاه بايد از نظر اخلاقي سالم باشند چون ممکن است رشوه بگيرند و نتايج آزمايش را عوض کنند. استاد گفت نه. اصلا چنين مشخصه اي براي کارکنان يک آزمايشگاه ضروري نيست و در هيچ کدام از بند هاي ايزو هم چنين چيزي نيامده است. چنين آمده است که بررسي صحت نتايج آزمايش و محيط کاري و اداري و وضعيت رفاهي يک آزمايشگاه بايد طوري باشد که امکان گزارش اشتباه وجود نداشته باشد.
با شنيدن اين پاسخ و کمي بحث با استاد همه ذهنيات من به هم ريخت. واقعا نبايد يک کار خدماتي, توليدي و يا تحقيقاتي اينقدر وابسته به اخلاقيات کارکنان باشد.
از آن به بعد زياد در مورد اين موضوع فكر مي كنم. صحبتهايي كه در مورد رفتار مردم در كشور هاي مرفه شنيده ام يا در وبلاگها خوانده ام عمدتا بر اين نكته صحه مي گذارند كه آنجا به خاطر يك تصادف كوچك اتوموبيل با هم دست به يقه نمي شوند. در رفتار هاي اجتماعي به حقوق ديگران احترام مي گذارند. و خيلي تفاوتهاي ديگر با مردم هموطن ما.
من خوم تا حالا آن طرف مرزهاي ايران را نديده ام. اما دوست بزرگواري در پاسخ به چند سوال من نوشته اي در وبلاگشان دارند كه شايد خواندنش خالي از لطف نباشد.
من فكر مي كنم ارزشهاي اخلاقي مثل مهرباني و از خود گذشتگي و ... سرمايه هايي هستند كه كم و يا زياد در وجود هر آدمي از طرف خداوند به وديعه گذاشته شده است. اگر براي هر كار روزمره و هر رفتار اجتماعي مثل كار و خريد و ... مجبور شويم از اين سرمايه استفاده كنيم ديگر در جاهايي كه لازم است اين رفتار ها را بروز دهيم كم مي آوريم. و ملتي كه مجبور باشد براي هر رفتار روزمره اش از اين سرمايه مايه بگذارد به ملتي عصبي و تندخو  و  بي احترام به حقوق ديگران تبديل مي شود.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

اين قسمت ربطي به قسمت بالا ندارد. ولي حدس زدم شايد آهنگ زال و سيمرغ ساخته استاد مجيد انتظامي كه در تيتراژ آغازين سريال كارتوني بچه هاي آلپ پخش مي شد براي شما جالب باشد.
به خاطر كيفيت پايين آهنگ از شنوندگان بزرگوار پوزش مي خواهم.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦ - سیاوش

...

- نرو
- مي رم
- آخه مي خواي بري اونجا چه کار؟
- يعني چي می خواي بري اونجا چه کار؟ اينجا بمونم چه کار؟
- اه بازم حرف خودشو مي زنه. مگه اينجا مدرسه نرفتي؟ اينجا دانشگاه نرفتي؟ مگه خونوادت اينجا نيستند؟ دلت تنگ نميشه؟
- داغ دل منو تازه نکن. دشمن من که نيستي. خودت از مشکلات من خبر داري. اما ...
 
اينها قسمتي از گفتگوهاي طولاني ده سال پيش من بود با يکي از اقوام که بعد از دوندگي هاي زياد و گرفتن ويزاي مهاجرت قصد سفر به کانادا را داشت. و گفتگو هاي شبيه آن با خيلي از دوستاني که براي درس يا کار قصد رفتن به آن ور آب را داشتند.
حرف درباره اين موضوع بسيار زياد است اما فعلا دو داستان از داستانهاي کليله و دمنه (اگر اشتباه مي کنم و در کتاب ديگري است دوستان گوشزد بفرمايند) را در اينجا مي آورم.
در برکه اي سه ماهي زندگي مي کردند. يکي زرنگ بود و يکي نيمه زرنگ و ديگري نه زرنگ و نه نيمه زرنگ.
ماهيگيري با پسرش از کنار برکه رد مي شد که ماهي ها را ديد و به پسرش گفت يادت باشد که دفعه بعد که از اينجا رد شديم تور بياوريم و ماهي ها را بگيريم. ماهي زرنگ همين که اين حرف را شنيد آب باريکه اي پيدا کرد و از برکه به رودخانه فرار کرد. چند روز بعد ماهيگير و پسرش با تور سراغ ماهي ها آمدند. ماهي نيمه زرنگ هراسان شد و خود را به اين در و آن در زد و از چنگ ماهيگير گريخت و از همان آب باريکه به رودخانه فرار کرد. ماهي سوم هم که خيالش راحت بود مي گفت بابا چرا فرار مي کنيد و خبري نيست به دام افتاد و کشتندش و خوردندش.
 
داستان ديگر اگر کارتون آن را ديده باشيد داستان ابر قدقد است. مرغ ماهي خواري بود که از ماهي هاي يک برکه شکار مي کرد. اين پليکان که پير شده بود و راحت نمي توانست ماهي ها را شکار کند تصميم گرفت کلکي براي شکار ماهي ها سر هم کند. براي ماهي ها شروع کرد به تعريف کردن از درياچه زيبايي که دور از برکه وجود داشت. به ماهي ها گفت اگر بخواهيد شما را به آن برکه مي برم. ماهي ها را در منقار خود جاي مي داد و وقتي به وسط بيابان مي رسيد مي نشست و سر فرصت آنها را مي خورد. بعد هم براي ماهي هاي برکه از خوشي هاي ماهي هاي سفر کرده مي گفت. تا اينکه خرچنگ برکه هم از مرغ ماهي خوار خواست که مرا هم به آن درياچه زيبا ببر. خرچنگ پشت مرغ ماهي خوار سوار شد و وقتي به بالاي آن بيابان رسيدند و اسکلت ماهي هاي خورده شده را ديد با چنگال هايش پليکان را خفه کرد و انتقام ماهي ها را گرفت و خودش هم از بالا افتاد و کشته شد.
 
براي همه کساني که به آن ور آب رفته اند و نمي خواهند برگردند و يا مي خواهند بروند و بر نگردند آرزوي موفقيت مي کنم. براي همه کساني هم که رفته اند و بر گشته اند يا رفته اند و مي خواهند بر گردند و يا مي خواهند بروند و برگردند هم آرزوي موفقيت مي کنم. براي همه کساني هم که مخالف رفتن هستند آرزوي موفقيت مي کنم.
براي کساني هم که نرفته اند و مايل به رفتن هستند و به دلايلي نتوانسته اند آرزوي موفقيت مي کنم. دلايلي مثل اينکه دانشگاهي که مايل به ادامه تحصيل در آن هستند به آنها پذيرش نمي دهد. يا مشکل زبان و تافل و ... دارند و يا براي مقدمات رفتن مشکل مالي دارند و يا به محل کارشان تعهد دارند و يا خانواده و همسرشان مخالف رفتن هستند و يا هر دليل ديگري براي همه اينها آرزوي موفقيت مي کنم.
بابا خسته شدم ايتقدر براي ديگران آرزوي موفقيت کردم!
يک سوال: خريد يک آپارتمان معمولي در يک جاي معمولي شهري مثل تهران راحت تر است يا با شرايط شبيه به آن در يک شهر اروپايي و يا يک شهر آمريکاي شمالي؟

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦ - سیاوش

خاطره ای از ۱۲ سال پيش

اين خاطره را من براي دوستان زياد تعريف کرده ام. و چند سال پيش با تغييرات زياد و به طور خيلي خلاصه توسط يکي از دوستان در مجله سروش جوان چاپ شد. بهتر ديدم که به عنوان يکي از اولين نوشته هايم در اين وبلاگ اين خاطره را بدون واسطه و دستکاري خودم بنويسم.

روز 21 ديماه سال 74 بود. روزي بسيار سرد و برفي. آن روز امتحان پايان ترم درس فيزيک 1 برگذار مي شد و تقريبا براي همه ما ترم اولي ها آخرين و يکي از مهمترين امتحانها بود. خوابگاه ما يک بلوک 4 طبقه داشت و هر طبقه هم حدود 27 اتاق. در طبقه سوم يک سالن تلويزيون بود با يک تلويزيون درب و داغان که معمولا خاموش بود. به همين دليل هم در ايام امتحان از آن اتاق به عنوان سالن مطالعه استفاده مي شد. شايد به دليل اينکه ما 74 اي ها ورودي سي امين سال تاسيس دانشگاه بوديم و يا شايد هم به دلايل ديگر به همه ما ترم اولي ها در اين خوابگاه اتاق داده بودند و غير از حدود 20 نفر از بچه هاي سال بالايي و يا بچه هاي کارشناسي ارشد بقيه ساکنين خوابگاه 400 نفري زنجان را ما 74 اي ها تشکيل مي داديم. بيشتر درسهامان هم مشترک بود و براي امتحانهايي مثل ميان ترم و پايان ترم رياضي 1 و فيزيک 1 با هم به دانشگاه مي رفتيم و با هم به خوابگاه بر مي گشتيم.

خلاصه. شب قبل از امتحان من يک اشتباهي کردم و شب تا صبح توي سالن تلويزيون يکي توي سر خودم مي زدم ويکي توي سر کتاب فيزيک هاليدي. ده پانزده نفر ديگر هم توي همين سالن بودند آنها هم مشغول همين کار.

ساعت 7 صبح بود که ديدم واقعا نمي توانم خودم را بيدار نگه دارم. امتحان ساعت 9 بود. پيش خودم گفتم همين جا تا ساعت 8 يک چرتي مي زنم و بعد هم مي روم به اتاقمان و لباسهايم را مي پوشم و مي روم به دانشگاه. پيش خودم گفتم اگر هم بيدار نشدم يکي از اين بچه ها بيدارم مي کنند. بعد از اين چرت چشمهايم را باز کردم و ديدم هيچکس در اتاق تلويزيون نيست. ساعت 5 دقيقه از 9 گذشته بود. هراسان بلند شدم و دويدم به سمت اتاقمان که ديدم در قفل است و بچه ها براي امتحان رفته اند به دانشگاه. با سرعت دويدم به طبقه اول و اتاق مسئول خوابگاه که کليد يدکي بگيرم. که ديدم آنجا هم قفل است. خدايا چه کار کنم. چه جوري بروم دانشگاه. در آن روز سرد با يک پيراهن و يک شلوار راحتي و بدون جوراب! شانس آوردم که کفشهايم همراهم بود. والا با دمپايي که ديگر شايد قيد امتحان را مي زدم. خلاصه. با چهره اي نگران از طبقه اول به طبقه چهارم و از طبقه چهارم به طبقه اول مي دويدم تا شايد يک آشنا ببينم و کمکي بخواهم. اما همه دوستانم هم مثل خودم امتحان داشتند و رفته بودند. بالاخره در آشپزخانه طبقه چهارم يکي از بچه هاي کارشناسي ارشد را ديدم که تا آن موقع نديده بودم. حتي سلام و عليک هم نداشتيم. داشت ظرف مي شست و چاي هم روي گاز در حال دم کشيدن بود. با نگراني گفتم: ((سلام. آقا ببخشيد من امتحان دارم و در اتاقمان هم قفل است. مي شود شما شلوارتان را به من قرض دهيد.)) کمي با لبخند و تعجب نگاهم کرد و گفت (( ما رو گرفتي؟)) من هم گفتم ((ببخشيد.)) دوباره کمي توي راهرو ها گشتم و کسي را پيدا نکردم. به آشپزخانه رفتم. آن بنده خدا ظرفهايش را شسته بود و چايش هم دم کشيده بود.

- من واقعا امتحان دارم. از هم اتاقي هاتون مي تونم شلوارشون رو قرض بگيرم؟

در حالي که به سمت اتاقشون مي رفت

- بيا

ايشان رفت به اتاقشان و برگشت و شلوارش را به من داد. خيلي خوشخال شدم.

- دستتون درد نکنه. خيلي لطف بزرگي کردين.

- من ظهر کار دارم. حتما تا ظهر برام بيار.

- باشه من اتاق 319 ام. حتما تا ظهر براتون مي ارم. باز هم ممنون.

همان توي راهرو شلوار را روي زير شلواري پوشيدم. اما شلوار فقط يک وجب پاينتر از زانويم بود. زير شلوار از پايين آن پيدا بود. سگک بالاي آن را بستم و کمر بند را هم تا قسمت آخر بستم اما باز هم اگر شلوار را با دست نگه نمي داشتم مي افتاد پايين.

مي توانيد در فاصله حدودا 800 متري خوابگاه تا دانشگاه در حالي که همه لباس گرم و کلاه و کاپشن پوشيده اند. يک نفر را مجسم کنيد که با يک پيراهن نازک با يک شلوار که زير شلواري از پايين آن پيدا است و جوراب هم نپوشيده است. با يک دستش کيفش را گرفته و با دست ديگرش شلوارش را گرفته و با سرعت مي دود.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٦ - سیاوش

سلام

سلام

بالاخره بعد از ۵ سال وبلاگ خوانی من هم شروع کردم به وبلاگ نویسی. کلی طول می کشد تا مدیریت وبلاگ را یاد بگیرم و هم صفحه وبلاگ و هم نوشته هایم آن طور که می خواهم شوند. فکر می کنم اگر از خودم و از افکارم و از دیده ها و شنیده هایم بگویم هر کس که به این صفحه مراجعه می کند جدا از اینکه بار دیگری هم مراجعه کند یا نه لبخند کوچکی بر لبش بنشیند.

پیروز و سر بلند باشید.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦ - سیاوش