باد صبا
خانه دل خانه گل

يكي بود يكي نبود در روستايي پيرمردي زندگي مي كرد كه دو پسر داشت روزي مقداري پول به دو پسرش داد و گفت برويد و با اين پول براي خودتان خانه بسازيد. پسر اول پول را گرفت و رفت. رفت و رفت تا به روستاي خوش آب و هوايي رسيد. در آنجا زميني را كنار رودخانه انتخاب كرد. از مردم روستا هم چيزي در باره زمين نپرسيد. با پولي كه داشت مصالح مورد نيازش را خريد و خانه اي ساخت. چند روزي را ماند و به روستاي پدرش برگشت. پسر دوم هم بعد از اينكه پول را گرفت به راه افتاد رفت و رفت تا اينكه به روستاي خوش آب و هواي ديگري رسيد. در آنجا با مردم روستا آشنا شد به آنها در كارهايشان كمك كرد و بعد از چند روز فهميد حمام روستا خراب شده است. پسر با پولي كه همراه داشت مصالح خريد و با كمك مردم حمام روستا را ساختند. پسر بعد از چند روز بيش خانواده اش برگشت. پيرمرد از ديدن پسرانش خوشحال شد و بعد از چند روز تصمصم گرفت ببيند پسرانش با پولي كه گرفته بودند چه كرده اند. ابتدا پيرمرد و دو پسرش به روستايي كه پسر بزرگتر رفته بود رفتند. در راه روستا پسر بزرگتر كلي از خانه اش تعريف كرد ولي وقتي رسيدند سيل خانه پسر بزرگتر كه كنار رودخانه بود را خراب كرده بود. پيرمرد و دو پسرش خسته با حالي گرفته سرگردان بودند. مردم روستا هم آنها را نمي شناختند. با سختي شب را سر كردند و روز بعد به سمت روستايي كه پسر كوچكتر رفته بود راه افتادند. مردم اين روستا از ديدن پسر و خانواده اش خوشحال شدند و چند روز از آنها به گرمي پذيرايي كردند. پيرمرد و پسرانش به روستاي خودشان برگشتند. پيرمرد به پسرانش گفت من به شما گفتم خانه بسازيد . اما خانه دل بسازيد نه خانه گل

مجله كيهان بچه ها - سه شنبه بيست و چهارم مهر ماه هزار و سيصد شصت و چهار

                              

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦ - سیاوش

تلخ و شيرين

نمي دانم براي شما هم که چند وقت اخير درباره پديده گرمايش زمين و پديده ال نينو و گاز هاي گلخانه اي و ذوب شدن برفهاي قطب و ... در روزنامه و مجله و راديو و تلويزيون و اينترنت خواسته و نا خواسته کلي مطلب ديده و خوانده ايد و يا شنيده ايد هم اين برف و يخبندان بي سابقه عجيب بود يا نه. براي من که واقعا عجيب بود. جدا از اين مسئله اين چند روز براي همه ما با صحنه هاي تلخ و شيرين هم همراه بود. تعطيلي اداره ها باعث شد کار خيلي ها عقب بيفتد. اما انصافا بهره وري خيلي جا ها افزايش يافت و به صفر نزديک شد. جاهايي هستند که هزينه هاي سرويس رفت و آمد و غذا و گرمايش و ... بيش از سود يک ساعت کار مفيدي است که در طول هشت نه ساعت به اصطلاح کار انجام مي شود. البته اصلا زحمات سنگين خيلي از کارمندان و کارگران زحمتکش را زير سوال نمي برم. ولي هستند جاهايي که در اين دو روز تعطيلي بهره وري بيشتري داشتند. (يکي اش خود من)

به سهم خودم از همه کارکنان محترم پليس راهها و راهداري ها و اورژانس و آتش نشاني و شهرداري ها و همه بزرگواراني که اين چند روز در برف و سرما در جاده ها و سطح شهر ها به در راه ماندگان و سرما زده ها کمک کردند تشکر مي کنم. شرمنده ام که در اين کمک ها نقشي نداشتم.

از صحنه هاي تلخ و شيريني که در اين چند روز به چشم مي خورد ديده ايد کساني که اصلا اهل مسافرکشي نبودند ولي هر مسافري را مي ديدند سوار مي کردند . يا پول نمي گرفتند و يا کمتر از قيمت عادي مي گرفتند. کساني که پياده رو خيابانها را از برف تميز مي کردند. اما تلخ بود ديدن مغازه داري در راه بند آمده از برف که نيم کيلو کالباس با کيفيت بد را شش هزار تومان مي فروخت. يا راننده اي که مسيري که کرايه اش دوازده هزار تومان است را هشتاد هزار تومان مي گرفت.

به هر حال ما که نفهميديم به خاطر افزايش گاز هاي گلخانه اي مثل گاز کربنيک در آينده زمين گرمتر مي شود يا به خاطر افزايش آلودگي در طبقات بالاي جو و کمتر رسيدن نور خورشيد به زمين در آينده زمين سردتر مي شود.

خدا به خير بگذراند.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦ - سیاوش

چند تا اعتراف

پارسال که هنوز خودم وبلاگ نمي نوشتم چند تا از بازي هاي وبلاگي مثل اعترافات يلدا و ... رو خوندم. فکر نمی کردم یقه خودم رو بگیرند. امسال چند بار به خاطر نوشته هايي مثل ((اعتراف کن)) ((وطن يعني ...)) يا ((عشق يعني ...)) از من خواسته شد که بنويسم. از بزرگواران عذر مي خواهم که به خاطر مشغله ها يا ننوشتم و يا با تاخير نوشتم. حالا از من پنج تا اعتراف خواستند.
1- اعتراف مي کنم که همين چند وقت اخير از طرف محل کارمان کلاس آموزش يک نرم افزار مربوط به کارمان را برايمان گذاشته اند سر کلاس نه به استاد گوش مي دهم و نه تمرينهايش را انجام مي دهم. ولي هر چند دقيقه درباره نوشته هاي روي تخته از استاد سوالي مي پرسم و همه فکر مي کنند من حواسم به کلاس هست. حواس من به همه جا هست غير از کلاس. به ليست خريد خانه. به کرايه آخر برج. به يک خاطره کوهنوردي که ميشه ازش يک نوشته براي وبلاگ در آورد ...
2- اعتراف مي کنم که سال چهارم دبيرستان (سال 73) (من نظام قديم بودم) با وجود اينکه خيلي از درس هندسه تحليلي خوشم مي اومد اما سر کلاس آقاي هاشمي هيچ وقت تمرين نمي نوشتم و از کلاس بيرونم مي کردند. به چند تا از بچه ها هم که نوشته بودند مي گفتم بگوييد که ننوشتيم و وقتي بيرونمان مي کردند گل کوچک بازي مي کرديم. بازي فوتبال ما سر کلاس هندسه تحليلي بيشتر از زنگ ورزش بود.
3- اعتراف مي کنم که دوران دبيرستان وقتي به مغازه تنظيم موتور پدرم براي کمک مي رفتم يک بار بعد از فيلر گيري ماشين يکي از مشتري ها زود موتورم را توي مغازه گذاشتم و در رابستم و مشغول درس و راديو گوش دادن شدم. شب هم توي خانه گفتم يک نفر بيشتر نيومد.
4- (بابا چرا تموم نميشه؟) اعتراف مي کنم کلاس اول راهنمايي يک معلم بد اخلاقي داشتيم که هر جلسه قبل از درس دادن درس را شفاهي از چند نفر مي پرسيد. اگر هم کسي بلد نبود با تسمه پروانه چند تا ضربه نوش جان مي کرد. يک بار بچه ها تصميم گرفتند آنقدر در کلاس گرد و خاک به پا کنند تا کلاس غير قابل تحمل شود و تشکيل نشود. وقتي معلم آمد و کلاس پر از گرد و خاک و سرفه چند تا از بچه ها ديد از من که مبصر بودم پرسيد کي اين کار رو کرده؟ من که خودم هم خيلي در گرد و خاک نقش موثري داشتم کمي من و من کردم و هم کسي را لو ندادم و هم اينکه بالاخره کلاسمون تشکيل نشد.
5- بقیه شو ديگه اعتراف نمي کنم. هر کار مي خواهيد بکنيد.
من از کسي نمي خوام ولي اگه کسي دوست داره خودش با زبون خوش اعتراف کنه. ولي از من مي شنويد بي خيال شويد.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٤ دی ،۱۳۸٦ - سیاوش

در يک روز برفی

با سلام خدمت بزرگواراني که افتخار مي دهند و وبلاگ مرا مي خوانند عرض شود که مي خواستم نوشته ديگري هم درباره ((ما مي مانيم)) بنويسم. اما ديروز برف زيبايي در تهران باريد و جا داشت که عکسهايي از اين برف زيبا در وبلاگم بگذارم. عکسهاي زيبايي هم از در وبلاگهاي ديگر دوستان ديدم. اما مراسم ديروز در دانشکده مان باعث شد بيشتر اين نوشته را به آن بپردازم.

البته از ابتداي وبلاگ نويسي اصلا دوست نداشتم وبلاگم مثل يک سايت خبري باشد و مرتب از اينجا و آنجا گزارش بنويسم و يا اينکه در مورد هر خبر سياسي و اقتصادي و اجتماعي نظراتم را در وبلاگم بنويسم. گاهي يک خاطره از 4 نسل قبل از خودم را به خبر داغ روز ترجيح مي دهم. اما چون برنامه جلسه ديروز به طور کامل در هيچ رسانه اي منعکس نمي شود من هم اين شبه گزارش را اينجا مي نويسم.

قبل از آغاز از شما بزرگواران عذر مي خواهم که خبر برنامه ديروز را قبل از برگذاري آن در وبلاگم ننوشتم. چون اصلا فکر نمي کردم ممکن است براي ديگران هم جالب باشد و شايد بخواهند در آن شرکت کنند. به هر حال ببخشيد.

برنامه ديروز سخنراني چند بزرگوار بود در سالن دانشکده زبانهاي خارجي دانشگاه تهران. البته متولي آن گروه فرانسه موسسه مطالعات آمريکاي شمالي و اروپاي دانشگاه تهران بود. مهمانان و سخنرانان اين بزرگواران بودند. آقاي ژان کلود کارير, شاعر, نويسنده, فيلمنامه نويس و کارگردان بزرگ فرانسوي به همراه همسرشان سرکار خانم دکتر نهال تجدد نويسنده و پژوهشگر ادبيات. همچنين استاد عزت الله انتظامي هنرمند خوب سينما و تئاتر کشورمان و آقاي دکتر ايوبي معاون وزير کشور که چند سال کاردار فرهنگي سفارت ايران در پاريس بودند.

عنوان برنامه ديروز اين بود: ((از ادبيات تا سينما))

ابتدا خانم دکتر تجدد از کتاب آخرشان ((عارف دلسوخته)) که زندگي نامه و منتخبي از اشعار مولوي است و به زبان فرانسه که  به تازگي در فرانسه به چاپ رسيده است سخن گفتند. جالب بود که مي گفتند متاسفانه در فرانسه و دنياي غرب مولوي را به خوبي نمي شناسند. و تا قبل از چاپ اين کتاب تنها ترجمه فرانسوي اشعار مولوي نوشته هاي يک پژوهشگر فرانسوي بوده است که زبان فارسي را بلد نبوده و بعد از ياد گرفتن زبان ترکي از روي ترجمه اشعار مولوي به زبان ترکي آنها را به فرانسه ترجمه کرده است. به همين دليل اصلا نوشته هاي زيبايي نبودند. اما خانم دکتر تجدد مي گفتند ترجمه بعضي از غزل ها چند ماه طول مي کشيد و از اساتيد مختلف زبان فارسي و فرانسه کمک مي گرفتند تا بتوانند حس و حال مولوي را بهتر برسانند. ايشان مي گفتند ژان کلود غير از چند کلمه دست و پا شکسته فارسي بلد نيست. و همچنين آقاي شهرام ناظري که چند ماه پيش براي دريافت نشان شواليه هنر از وزارت فرهنگ فرانسه چند روزي را مهمان اين خانواده بودند فرانسه بلد نيست. اما ژان کلود آنقدر در انتقال حس و لحن آهنگين شعر هاي مولوي مي کوشيد که وقتي يک بار يکي از ترجمه هاي فرانسوي را براي آقاي ناظري مي خواند, ايشان از روي لحن آن متوجه شد که اين شعر فرانسوي ترجمه کدام شعر مولوي است.

بعد از سخنان خانم دکتر تجدد ايشان به همراه همسرشان مشترکا يکي از شعر هاي مولوي را به فارسي و فرانسه خواندند که ترجمه فرانسوي آن بسيار زيبا بود و دقيقا با همان لحن و آهنگ شعر فارسي.

(( . . . گفت که سرمست نه اي   رو که از اين دست نه اي . . . )) که اميدوارم در اولين فرصت اين شعر فارسي و ترجمه فرانسوي آن را در وبلاگم بياورم.

بعد سخنان آقاي کارير بود درباره زبان ادبيات و زبان سينما. مطالب بسيار جالبي بود و درباره رشد زبان سينما در صد سال اخير.

بعد سختان دکتر ايوبي بود و فيلم کوتاهي از جشنواره شمس تبريزي که آبان ماه امسال در خوي برگزار شده بود. قسمتهايي از فيلم که به رقص سماع و آوازهايي از مولوي که آقايان سراج, ناظري و مختاباد در جشنواره اجرا کرده بودند بسيار زيبا بود.

در پايان سخنان شيرين استاد انتطامي بود و خاطراتي از دوران دانشگاهشان.

در اين عکس که پايان برنامه گرفته شد از راست نفر سوم خانم دکتر تجدد هستند و آقايي که کت قهو اي دارند و کنار آقاي انتظامي نشسته اند آقاي کارير.

باز هم عذر خواهي مي کنم  از اينکه قبل از برنامه خبر آن را ننوشتم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٦ - سیاوش

ما می مانيم

ما مي مانيم يعني ساده ها فريب مي خورند و مي مانند. حقه باز ها غش غش مي خندند و محو مي شوند.

مسئوليت پذير ها حرص مي خورند و مي مانند و بي مسئوليت ها ديگران را حرص مي دهند و نمي مانند.

مهربانها غم همه را مي خورند و زود پير مي شوند ولي مي مانند. بدجنس ها از اين که مشکلاتشان گردن ديگران بيفتد راحتند و مي روند.

ما مي مانيم يعني بعضي ها بعد از سالها مبارزه و زندان و شکنجه, تغييري را که مي خواستند انجام مي دهند و به قدرت مي رسند و امکان انتقام گرفتن برايشان فراهم مي شود, امکان اينکه تا آخر عمر در راس قدرت باشند برايشان فراهم مي شود اما از همه چيز کناره مي گيرند. نه وقت و انرژي شان را صرف انتقام مي کنند و نه علاقه اي به قدرت دارند.

ما مي مانيم يعني نه تاريخ و نه حافظه مردم و نه داستانهاي عاميانه از حريص ها از نمک نشناسها و از کينه اي ها به نيکي ياد نمي کند.

ما مي مانيم يعني از لبخند زدن به خوش قلب ها لذت مي بريم ولي علاقه اي به لبخند زدن به نا مهربانها نداريم.

ما مي مانيم

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٦ - سیاوش