باد صبا
از این روز ها

قبلا که زود به زود تر می نوشتم راحت تر هم می نوشتم. الان هر چند وقت که میام سراغ وبلاگم اول باید یه چاق و سلامتی با خواننده ها بنویسم که منو یادشون بیاد.

قبل از ادامه یه خاطره در همین مورد بگم. یکی از دوستان خوابگاهی تعریف می کرد: ((یه بار داشتم با تلفن عمومی خوابگاه با خونه صحبت می کردم. صدا کمی خش و خش داشت و من بلند تکرار کردم: ((من صادقم)) دوستم که اونم پشت سر من توی صف تلفن ایستاده بود به شوخی می گفت: ((اینقدر دیر به دیر زنگ می زنی که نمی شناسنت و باید چند بار خودتو معرفی کنی تا یادشون بیاد کی هستی !! ))

اول یه طلبی از مراسم هفته پیش توی مسجد دانشگاه بنویسم. خیلی جالب بود که بسیاری از بچه ها که مشغله های زیادی دارند و خیلی به سختی ممکنه پیش بیاد همه شون رو یه جا جمع کرد به مراسم مصطفی آمده بودند. خیلی مراسم خوبی بود و حس من این بود که خود مصطفی هم حضور داشت.

یه چیز جالب هم که احتمالا در رسانه با خبر شدید درخواست تغییر رشته بود که یه طومار بلند و بالا (طومار درسته یا تومار؟) نوشته بودند و زیرش رو بچه ها با اسم و رشته امضا می کردند برای تغییر رشته. غیر از اون یه چیز دیگه ای که جالب بود و استقبال خوبی ازش شد درخواست همکاری با سازمان انرژی اتمی بود. توی این وانفسای بیکاری با شور و شوق هم من و هم خیلی از دوستان اون یکی برگه رو هم امضا کردیم. شاید اگه سعادت داشتیم یه پایان خاص و ارزشمند برای زندگی مون رقم خورد و اگه هم سعادت نداشتیم یه جایی تی کشیدنی نظافتی بالاخره یه کاری شاید برامون جور می شد.

یه مطلب دیگه می خواستم بگم و اینکه جو و حسی که به طور غالب به بیشتر مردم دنیا تزریق میشه اینه که فقط باید به زندگی و رزومرگی جات پرداخت. احساس من اینه که پرداختن به موضوعات عمیق فکری و فلسفی در بین فعالیتهای روزانه بسیاری از مردم متاسفانه جایی نداره. شاید خیلی ها فکر می کنند این افکار فقط مال دوره نوجوونیه و یه کمی هم دوره جوونی. بعدش دیگه فقط باید به امور خیلی خیلی مهم روزمره پرداخت و اگه هم وقت زیادی پیش اومد بحث سیاسی و اقتصادی به راه انداخت. فکر و فلسفه هم تعطیل.

شاید یکی از دلایل این رفتار که متاسفانه داره غالب هم میشه درگیری روز افزون زندگی مردم دنیا با تکنولوژی و مظاهر اونه. ناخواسته این فکر کنار وسایل جدید به مردم تزریق میشه که همه چی گل و بلبله و باید خودتو بسپاری دست جریان غالب فکری. هر چی شد خوبه.

فکر می کنم ابدا اینطور نیست. این دور و زمونه باید خیلی ریز تر و دقیقتر به افکار و اندیشه ها حساس بود و به جریانی فکری که غالب زندگی سوق میده سختگیرانه تر نگاه کرد.

حتی جا داره که قسمتی از فعالیتهای روزمره معطل بمونن تا تمامی پایه های فکری به طور دقیق و کامل و اگه لازمه دوباره ژی ریزی بشوند. اینایی که میگم منظورم اهمیت موضوعه. و الا توصیه به تنبلی و بیکاری نمی کنم ها!

من که این ها را می گویم صدایم از جای گرمی نمی آید. واقعا با مشکلات بزرگی در حال دست و پنجه نرم کردن هستم که نه نوشتن دردی از من دوا می کند و نه خواندنش توسط خوانندگان بزرگوار سودی خواهد داشت. ولی ...

این روز ها به یکی از الگو هایی که مردم دنیا جا دارد بیش از اینها از ایشان درس بگیرند زیاد فکر می کنم. به حضرت ایوب زیاد فکر می کنم.

تحمل هفتصد سال فقر و بیماری و رنج و سختی کار آسانی نیست. نه در خلال این سالها خودکشی کرد و نه افسرده شد و نه زبان به گله و شکایت و کفر گشود. هفتصد سال !!!! خیلی سخت است. در دنیایی که ظاهرش روز به روز مادی تر می شود نیاز به درس گرفتن از الگو های قدیم و جدید به شدت بیشتر می شود.

اوائل وبلاگ نویسی که خیلی شور و شوق نوشتن داشتم وقتی می خواستم با عجله یه موضوعی رو بنویسم که با حس و حال و اخبار روز هماهنگی نداشت قبلش یه مطلب می نوشتم با عنوان شاید وقتی دیگر. حالا که اون شور و شوق فروکش کرده و خیلی ملایم تر اینجا دستی به صفحه کلید می برم آخر همین نوشته می گم شاید وقتی دیگر یا راحت تر نوشته شد یا بی تکلف تر از خاطرات گفت و یا ...

این هم یه عکس از سایت یه عکاس خوش ذوق

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۸ دی ،۱۳٩٠ - سیاوش

روحت شاد دوست بزرگوار

ای دوست بزرگوار که از این پس لقبی داری که القاب دیگر را نیازی نیست. هنوز در بهتم که آن همسایه خوش مشرب ما در چند سال زندگی خوابگاهی چنین سرنوشتی در انتظارش بوده. بعد از دانشگاه سعادت دیدار نبود ولی دورادور از کارهای ارزشمندی که انجام می دادی خبر داشتم. تا اینکه این خبر شوکه کننده ...

ببخش که زیاد نمی توانم بنویسم.

با تمام وجود برای خانواده و عزیزان و بازماندگانت آرزوی صبر و بردباری و تسلای خاطر می کنم.

مطمئن باش یادگاری کوچولویت تنها نخواهد ماند.

امیدوارم فردای روشنتری شاهد باشیم و مسببین چنین حوادثی هم هر چه زودتر به درک اسفل السافلین واصل شوند.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳٩٠ - سیاوش

یک خاطره کوهی

یک از جالبترین گروههای دانشجویی که فعالیتهاش به یاد موندنی تر بود گروه کوه بود. بسیاری از نقاط طبیعت زیبای ایران به کمک برنامه های جالب این گروه برای دیگران هم شناخته شد. هنوز هم بین بچه های جدید این گروه و بچه های قدیمی ارتباط دوستانه هست. جلسه های سالیانه و یا افطاری که توی دانشگاه به میزبانی گروه برگزار میشه باعث میشه هنوز هم باعث میشه کسانی که سالها از تموم شدن درسشون میگذره از دوران دانشگاه دور نشن.

فعالیتهای این گروه یه تمرین خوب هم بود برای مدیریت. هر برنامه یه سرژرست داره که بسته به تجربه و توانایی های فنی برای برنامه های سبک افراد با تجربه کمتر و برای برنامه های سنگین افراد با تجربه تر سرژرست می شدن. همه حرفاشون هم باید اجرا می شد. مثل قدرت ناخدا توی کشتی. (ناخدا یعنی کسی که خدا نیست. و منظور اینه که یه پله پایین تر از خدا هر چی گفت باید اجرا بشه و اگه دستور اشتباهی بده بعدا توی خشکی میشه ازش بازخواست کرد ولی روی آب همه دستوراش بی چون و چرا باید اجرا بشه))

یه بحث فلسفی هم توی گفتگوها دور آتشی که در برنامه ها برگزار می شد این بود که راه بهتر برای این برنامه ها دیکتاتوریست یا دموکراسی. البته من در خیلی از برنامه های گروه شرکت کردم و تجربه دموکراسی رو نداشتم. چون توی همه برنامه ها حرف حرف سرپرست بود. یه نکته دیگه هم در مورد این گروه بگم و بعد برم سراغ خاطره. در بین گروه های مختلف دانشجویی که فعالیتهای سیاسی و علمی و تفریحی و چاپ مجله و برگزاری بازدید علمی و غیره بیشترین آمار ازدواج بین اعضای گروه مربوط به همین گروه کوه بود.

این خاطره مربوط میشه به بهمن ماه هفتاد و شش. یکی از بچه های خوش مشرب و کمروی گروه بود که در بیشتر برنامه ها بیشترین زحمت رو می کشد و با بودنش به همه خوش می گذشت سرپرست اون برنامه بود. اون برنامه هم یه برنامه سگین یعنی قله بینالود در نزدیکی نیشابور بود که با توجه به برف سنگین و دور بودن مسیر سنگین محسوب می شد. ضمنا این رو هم بگم که به خاطر عطش دیدار خانواده همیشه شرکت در برنامه های بین دو ترم سخت بود و من نبودم. اما یکی از دوستام که توی اون برنامه بود و مفصل برام تعریف کرد و من از این به بعد از اون نقل قول می کنم.

با مینی بوس بعد از یه سفر پانزده ساعته خسته و لورده ما پونزده نفر رسیدیم به پای قله بینالود. همین که از مینی بوس پیاده شدیم باد سردی بهمون خورد و یه نگاهی به قله سفید پوش انداختیم به شوخی به هم می گفتیم ((آخه مگه مغز خر خوردیم بریم اینجا. ...)) به هر حال کوله ها رو آماده کردیم و لباس مناسب هم پوشیدیم و راه افتادیم. هوا تقریبا آروم بود و ساعت دو بعد از ظهر بود. با راننده مینی بوس قرار گذاشتیم که پس فردا عصر همون جا بیاد دنبالمون. تا رسیدن به پناهگاه اول مشکل خاصی نداشتیم. فقط دو سه باری برای خوردن آب و عکس گرفتن ایستادیم و هو تازه تاریک شده بود که رسیدیم به پناهگاه اول. البته پیدا کردن پناهگاه توی تاریکی کار آسونی نبود ولی یکی از اهالی همونجا که از این مسیر رو زیاد رفته بود همراهمون بود. خوشبختانه هیزم توی پناهگاه بود و اجاق خوبی هم داشت. کیسه خواب ها مون هم خوب بود و تقریبا راحت خوابیدیم. صبح روز بعد هوا هنوز تاریک بود که راه افتادیم به سمت پناهگاه دوم و بعد هم قله. با توجه به اینکه قسمت اول مسیر رو خوب اومده بودیم پیش بینی کردیم که بعد از ظهر میشه رسید قله و بر میگردیم و غروب هم میرسیم به پناهگاه اول. به همین دلیل بیشتر وسایل سنگین رو گذاشتیم توی پناهگاه پایین و با کوله حمله سبکبارتر راه افتادیم. (کوله حمله کواه پشتی کوچکتری است که وسائل ضروری تر مثل کمک های اولیه و آب و پرچم و خوراکی های سبک توش گذاشته میشه و معمولا وسائل سنگینتری مثل کیسه خواب و اجاق و کتری و چادر توی کوله های بزرگتر گذاشته میشه)

نزدیک ظهر بود که رسیدیم به پناهگاه دوم و کمی استراحت کردیم و چیزی خوردیم. یه کمی وسائل سنگین رو هم گذاشتیم توی پناهگاه بالا و راه افتادیم سمت قله. حدود ساعت دو و نیم بود که رسیدیم به قله. اما نزدیکای قله بودیم که هوا عوض شد. برف شروع به باریدن کرد و باد شدیدی هم شروع به وزیدن. دونه های برف مثل شلاق می خورد توی صورتمون. رسیدیم قله و با اینقدر شرایط سخت بود که عکس گرفتن و سرود ای ایران و مراسم معمول قله همه اش ماستمالی شد توی چند یکی دو دقیقه و با عجله راه افتادیم به سمت پایین.

این صحنه هنوز توی خاطره ها مونده که سرپرست برنامه هر کاری کرد شال گردنش که با بخار دهنش یخ بسته بود به سبیل هاش و هر کاری کرد نتونست شال گردنشو باز کنه صحنه جالبی بود.

سرعتمون رو زیاد کردیم. برف اونقدر شدید شده بود که پیدا کردن مسیر رفت آسون نبود و بیشتر جای پا ها با برف پوشیده شده بود. حالا هر چی می رفتیم به پناهگاه نمی رسیدیم. کم کم هوا هم داشت تاریک می شد. از نظر ارتفاع از پناهگاه دوم پایین تر اومده بودیم ولی هنوز پناهگاه رو ندیده بودیم. وقتی رسیدیم به یه صخره بزرگ که بین پناهگاه اول و دوم قرار داشت سرپرست گروه رو نگه داشت تا فکر کنیم چکار باید بکنیم. خوشبختانه جای پناهگاه بالا طوری روی یه بلندی قرار داشت که پیدا کردنش از پایین آسونتر بود و به کمک اون صخره که صبح هم اونو دیده بودیم سرپرست یه تصمیمی گرفت. هوا دیگه کاملا تاریک شده بود. و ما هم خسته و گرسنه و نگران ایستاده بودیم.

یه دفعه سرپرست یه کار بزرگ کرد. کوله راهنما رو گرفت تا بارش سبکتر بشه و به راهنما گفت با سرعت بدو به سمت پناهگاه بالا و بقیه هم دنبالش. فاصله بچه ها از هم زیاد شده بود و به خاطر سرما و گرسنگی راه رفتن سخت شده بود. واقعا راهنما هم کار کارستونی کرد و تونست پناهگاه بالا رو پیدا کنه. سرپرست هم با دو تا کوله عقبدار بود و به هر ضرب و زوری بود بچه ها رو جمع کرد تا همه رسیدن به پناهگاه بالا. یکی از بچه ها که با این تصمصم بالا رفتن مخالف بود نمیومد. به دعوا و فحش و کتک سرپرست مجبورش کرد که راه بیفته. توی اون شرایط اقتدار به خرج دادن کار سختی بود ولی هر طوری بود سرپرست همه رو رسوند به پناهگاه بالا. حالا نه کیسه خواب داشتیم و لوازم دیگه. مقدار کمی خوراکی سبک بود که بین هم تقسیم کردیم ولی هیچ کس سیر نشد. به هر ضرب و زوری بود تا صبح همه مون پشت به هم نشستیم و یه کمی چرت زدیم. صدای زوزه باد هم یه لحظه قطع نمیشد. نزدیکای صبح بود که هوا کمی آرومتر شد و اینقدر شرایط اونجا سخت بود که همه زود آماده شدن که راه بیفتن. ولی خستگی و گرسنگی کار رو سخت می کرد.

همه وسایل باقیمونده رو جمع کردیم و راه افتادیم. یه ساعتی بود که راه افتادیم که دوباره برف و باد شدید شروع شد. رسیدیم به یه صخره بزرگی که میشد پشتش پناه گرفت و از برف در امان بود. هر چی سعی کردیم نشد آتش روشن کنیم. چون همه چوب ها خیس بودند. بعد از دو ساعت استراحت راه افتادیم پایین اما دوباره اتفاق روز قبل تکرار شد. پناهگاه پایین رو پیدا نکردیم. از طرفی راننده مینی بوس هم منتظرمون بود. دیگه برگشت به پناهگاه بالا هم عاقلانه نبود و نمی شد پیداش کرد.

خلاصه تقریبا از کوه اومده بودیم پایین و به جای صاف رسیده بودیم. ولی نه پناهگاه رو دیدیم و نه مینی بوس رو. بعدا شنیدیم که بنده خدا راننده مینی بوس هم برای اینکه ما پیداش کنیم آتش مفصلی درست کرده بود ولی ولی یه گرده بزرگ بین ما بود و ما ندیدیمش. دومین شب با شرایط سخت شروع شد.

سرپرست و بچه های قوی تر شروع کردن به آواز خوندن و بوته کند و هر جنگولک بازی که کسی نخوابه. ولی اون شبهای طولانی زمستون مگه تموم میشد؟ بعضی از بچه ها شروع کردن به غر غر و اعتراض که تقصیر فلانی بود. نه تقصیر فلانی بود. سرپرست هم اصلا به این حرفا گوش نمی داد. فقط حواسش بود که کسی خواب نره و اگه داشت خواب می رفت با هر روشی که می تونست از کتک زدن گرفته تا سر و صدا دادن نمی ذاشت کسی بخوابه.

بالاخره نزدیک ساعت دوازده شب بود که باد کمی آروم شد و تلاش یکی از بچه های برای آتش روشن کردن نتیجه داد و کمی هم دور آتش گذروندیم. به هر بدبختی بود بالاخره اون شب صبح شد. بالاخره صبح روز چهارم سفر مینی بوس رو پیدا کردیم. خدا خیری به راننده مینی بوس بده. آدم با تجربه ای بود و چند تا پتو توی ماشینش داشت و خودش و همکارش تونستن توی ماشین بخوابن. صبح هوا آروم بود و یکی از بچه ها که از بالای بلندی مینی بوس رو دیده بود راننده رو هدایت کرد که به سمت بچه ها بیاد. کمک راننده و سه تا از بچه ها که قوی تر بودند رفتند به پناه گاه اول و کوله هایی که اونجا مونده بود رو آوردند.

بعد از دو روز گرسنگی بیشتر خوراکی ها خورده شد ولی توی مینی بود.

اون برنامه تموم شد و همه سالم برگشتیم خونه. ولی واقعا خیلی خیلی کار سختی بود که توی اون شرایط سخت همه رو مجبور کرد که دستور رو اجرا کنند و با تلاش همون دوست محجوب که توی اون برنامه سرپرست بود پانزده نفر از مرگ نجات پیدا کردند.

 

اگه نظم و ترتیب مطالب یه کم نامنظمه و مشکل تایپی زیادی داره مشکل از نویسنده است. چون با خوردن کلی مسکن و شربت سینه گیاهی و غیر گیاهی بهتر از این نمیشه نوشت.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳٩٠ - سیاوش

...

سواره ها از حال پیاده ها خبر ندارند. خدایا به سواره ها کمک کن تا از سواریشان لذت ببرند. هر چند نه چنین لذتی لذت است و نه چنین سواری ای سواری

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳٩٠ - سیاوش

خدایا چه مخلوقاتی آفریده ای !!!

به دلایلی که فکر نمی کنم هیچ وقت بتوان در وبلاگ نوشت غم و غصه آزار دهنده ای بر جسم و جان من سایه انداخته. بعضی وقتا ایمیل های جالبی به دستم میرسه که معمولا به دیگران هم می فرستم. اما وسط مشغله های فکری ایمیلی  به دستم رسید که اونقدر فکرم رو مشغول کرد که هم به دیگران فرستادم و هم اینکه فکر کردم بهتر است در وبلاگم هم آن عکس ها و نوشته ها را بگذارم.

عکاسی در یکی از مناطق آفریقا مشغول عکاسی از شیر ها بوده که این ماده شیر را در حال خوردن یک ماده آهو می بیند و از آن عکس می گیرد.

طبق گفته عکاس این عکس ها این شیرماده پس از شکار آهو و شروع به خوردن آن متوجه می شود که شکارش باردار بوده است. بلافاصله از خوردن شکار دست بر میدارد و سعی می کند بچه را به شکم مادر برگرداند. پس از نا امید شدن از تلاش و اطمینان از مرگ بچه آهو، آن را آرام با دهانش بر میدارد و در کنار جسد مادرش می خواباند.

 

 

 

طبق گفته عکاس او مدتی کنار آهو و بچه اش می نشیند و نظاره گر آنها می شود و سپس کمی آنطرف تر دراز کشیده و استراحت می کند.

 

 

 عکاس در ادامه می گوید که حدود سه ساعت از خوابیدن شیر گذشت و ساکت بودن و بی حرکتی آن او را به شک انداخته بود تا اینکه دل را به دریا زد و به سمت شیر رفت.

 

 با رسیدن به شیر متوجه میشود که او مدتهاست در اثر فشار روحی سکته کرده و مرده است!!!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٩ آذر ،۱۳٩٠ - سیاوش

کمی از ادیان مختلف

یکی از جالب ترین و بامزه ترین و در عین حال تلخ ترین پیامکهایی که اخیرا دریافت کردم این بود:

به چند نفر دانشجوی خودجوش جهت گند زدن به روابط ایران و چین نیازمندیم.

جمعی از تولید کنندگان به خاک سیاه نشسته داخلی

 

موضوعی که در این نوشته طولانی به آن می پردازم دین است. قبل از شروع لازم است چند نکته را بگویم. اولا اینکه با توجه به طولانی بودن نوشته می توانید آنرا در چند نوبت بخوانید یا هر وقت که وقت فراغت بیشتری داشتید بخوانید یا اصلا نخوانید.

دوم اینکه من به هیچ وجه قصد توهین یا زیر سوال بردن دین و یا آیینی را ندارم و اگر لازم شد خوانندگان اعتراضی به نوشته من داشتند از طریق ایمیل یا یادداشت وبلاگ و یا هر روشی که دوست داشتند نقدشان را به من بگویند و من در همین وبلاگ قرار خواهم داد.

و دیگر اینکه این نوشته حاصل شنیده ها از استادان و مطالعه کتابهایی که معرفی می شود و اطلاعات جسته و گریخته خودم است.

 

 

دین موضوعی است که آمیخته موارد ضد و نقیضی است که در طول تاریخ محور بسیاری از اتفاقات بوده. هر چند پس از دوران رنسانس اروپا در قرنهای شانزدهم و هفدهم در بسیاری از آثار هنری و ادبی و رفتار بسیاری از حکام غربی دین زدایی از امور زندگی رواج یافته اما همچنان دین یکی از مهمترین و تاثیر گذار ترین موضوعات زندگی بشر است. شاید عده ای فکر کنند که دوره دین به سر آمده است. اما حتی اگر همه حکومتهای دنیا هم سکولار و لائیک باشند هنوز بشر در هیچ کجای دنیا تجربه زندگی و رفتار تاثیر نگرفته از دین را ندارد.

برای شناخت ادیان و آیین ها تحقیقات زیاد و مفصلی انجام شده و در بسیاری از مراکز علمی و تحقیقاتی روی این موضوع کار می شود. چند تا از مهمترین منابع شناخت ادیان این کتاب ها هستند. لینک یک لینک دو لینک سه لینک چهار لینک پنج لینک شش

 

با وجود اینکه بیش از چند هزار دین و آیین در طول تاریخ وجود داشته که برخی منسوخ شده اند و دیگر هیچ پیرویی ندارند و چند هزار دین و آیین هم در حال حاضر در دنیا وجود دارند که پیروان کم و یا زیادی دارند ولی در بیشتر منابع معتبر فقط یازده دین را جزو آیین های اصلی و مهم مورد بررسی به شمار می آورند. ظاهرا ملاک اصلی محققین هم تعداد پیروان و سابقه تاریخی ادیان است. به عبارت دیگر یازده دین اصلی ادیان مهمتری هستند که سابقه طولانی تری دارند و تعدا پیروان آنان هم قابل توجه است.

این یازده دین بر حسب پراکندگی جغرافیایی شامل سه دین خاور دور یعنی آیین شینتو که عمده پیروان آن در کشور ژاپن زندگی می کنند، آیین کنفوسیس و آیین تائو که بیشتر پیوان آن در چین زندگی می کنند. هستند.

چنج دین دیگر ادیان هند و آریایی هستند. آیین هندو که سابقه چند هزار ساله دارد. در طول تاریخ در اعتراض به بعضی از آموزه ها و رفتار های آیین هندو ادیان دیگری از دل دین هندو به وجود آمدند. آیین جین و آیین بودا که هر دو در اعتراض به آیین هندو شکل گرفتند و آیین سیک که از تلفیق آیین هندو و دین اسلام به وجود آمد. و دین دیگر منطقه هند و آریایی دین زرتشت است.

و همچنین سه دین ابراهیمی که به ترتیب تاریخی شامل یهود، مسیحیت و اسلام هستند.

 

در تصویر زیر چند تا از نماد های مهمتر این آیین ها را می بینید.

این ادیان را با معیار های مختلفی می توان بررسی و مقایسه کرد. به عنوان مثال

- شناخت و مقایسه ادیان بر حسب تاریخ پیدایش و شکل گیری تاریخی آنها

- شناخت و مقایسه ادیان بر حسب پراکندگی جغرافیایی و جمعیتی پیروان آن

- شناخت ادیان بر حسب احکام و وظایفی که برای پیروان مشخص شده است.

- شناخت و مقایسه ادیان بر حسب نگاه و جهان بینی آنان به خلقت و آفرینش و مفهوم خالق

- شناخت و مقایسه ادیان بر حسب مراسم و آیین های دینی چون زیارتگاه ها ، عبادتگاه ها و غیره

- شناخت و مقایسه ادیان بر حسب کتاب مقدس این ادیان

و بسیاری از موارد دیگر

اما من به اقتضای کاربرد و علائق خودم فکر می کنم برای این نوشته وبلاگ یکی از جالبترین موضوعات شناخت و مقایسه جهان بینی این ادیان است.

 

به طور کلی می توان این جهان بینی ادیان را به پنج دسته تقسیم کرد.

- جهان به عنوان نعمت

- جهان به عنوان غایت

- جهان به عنوان فرصت

- جهان به عنوان محنت

- جهان به عنوان محل نبرد

در آیین شینتو جهان و هستی نعمتی است که الهه خورشید یعنی آماتراسو به فرزندانش یعنی مردم هشت جزیره ژاپن هدیه کرده است و طبق این جهان بینی کشور و خاک ژاپن هدیه و نعمتی آسمانی است. طبیعی است که این نگاه اهمیت ویژه ای به خاک و کشور می دهد. همچنین تاثیری بر اهمیت به نژاد می دهد. جالب است که آمارهای مربوط به مهاجرت به دیگر کشور ها هم نشان می دهند که با وجود اینکه کشور ژاپن جمعیت قابل ملاحظه ای دارد اما تعدا مهاجرین آن به دیگر کشور ها بسیار کم است.

همچنین در طول تاریخ رفتار ژاپنی ها با همسایگان خود بسیار رفتار خشنی بوده است. شاید به دلیل اینکه خود را قوم برتر می دانسته اند. از این نظر شباهتی بین آیین شینتو و دین یهود وجود دارد. و همچنین احتمالا همین گرایش های نژادی در ژاپن اشتراکاتی را بین ژاپن و آلمان در زمان هیتلر که برتری نژادی یکی از ارکان آن حکومت بوده می توانسته یکی از دلایل اتحاد این دو کشور در جنگ جهانی دوم باشد.

هر چند عمده شناخت مردم دنیا از کشور ژاپن بعد از جنگ دوم و به واسطه پیشرفت خیره کننده در علم و تکنولوژی است و امروزه مردم ژاپن به عنوان مردمی بسیار باسواد و با فرهنگ و کاری شناخته می شوند، اما در طول تاریخ مردم چنین رفتاری از سر فرهنگ و احترام با دیگر ملل نداشته اند و احتمالا این مسئله ریشه در آیینشان دارد.

دو آیین دیگر در منطقه چین و خاور دور وجود دارند که با وجود اختلاف در موضوع مورد توجه در آموزه ها اشتراکی دارند و هر دو جهان را به عنوان غایت نگاه می کنند.

آیین کنفوسیوس یک آیین کاملا اجتماعی است که جهان را غایتی برای انسان می داند و راه سعادت را تلاش برای خوشبختی در همین دنیا می داند. و راه این خوشبختی هم آموزه هایی اخلاقی است که در کتاب ها و گفتار های کنفوسیوس آمده است. عمده این آموزه ها مربوط به اداره جامعه و ارتباط بین انسان هاست.

دین دیگر هم تائو یا دائو است که با وجود اینکه تمامی آموزه های آن فردی و شخصی است جهان را غایتی می داند که انسان سعادتند در آن به خوشبختی می رسد. از منظر دین تائو جهان آمیزه ای از خیر و شر در هم تنیده است و شخص باید حکمت نهفته در این طبیعت را کشف کند. و در صورت کشف این حکمت می تواند به سعادت و خوشبختی برسد.

اما ادیانی که خواستگاه آنان کشور هند بوده جهان را به عنوان یک محنتگاه می نگرند.

از نظر دین هندو جهان محلی است که روح انسان در کالبد های مختلف قرار می گیرد و ممکن است این چرخه بینهایت بار تکرار شود. فقط در صورت تعالی روح ممکن است روحی از این چرخه خارج شود و به الوهیت بپیوندد. در بین چند هزار خدایی که در آیین هندو وجود دارد برهما خالق اصلی است و روح متعالی به آن می رسد. اما در صورتی که روح مسیر تعالی را نپیماید ممکن است در بدن انسان های مختلف بچرخد و یا حتی در صورت بدکاره بودن به جسم حیوانات و یا حتی اشیا هم وارد شود. و در صورت نیکو کاری بعد از هر زندگی در زندگی بعدی به مقامی بالاتر می رسد. چنین جهانی از نظر آیین هندو محل رنج و بستر تعالی روح و یا سقوط روح است. جالب است که از نظر این آیین خدا های این آیین هم چنین چرخه ای دارند و ممکن است هر خدا در آواتار های مختلفی ظاهر شود. (آواتار ها شکل های مختلف خدا ها هستند)

طبق چنین جهان بینی ای مردم جامعه هم به کاست های مختلف تقسیم می شوند و برخی طبقه ممتاز تری محسوب می شوند و برخی پست تر. نکته جالب اینکه هندو با این تقسیم بندی خو گرفته اند و به آن ایمان دارند. چهار طبقه اصلی در این آیین وجود دارد و هر کدام چندین زیر مجموعه و در کل تا دو هزار گروه مختلف هم به ترتیب از پست به والا تقسیم شده اند. نکته لازم به ذکر این است که شرط ایمان در آیین هندو احترام به کاست و این طبقه های است و نه پرستش. به عنوان مثال هر شخص هندو ممکن است به هر خدا یا بتی که دلش خواست احترام بگذارد اما باید کاست را رعایت کند.

چنین آیینی ممکن است برای همه مردم همه پذیر نباشد و طغیان ها و مخالفتهایی با این آیین اتفاق افتاد. مهاویرا بنیانگذار آیین جین از کسانی بود که کاست را نفی کرد و راه سعادت را تهذیب نفس و تزکیه از طریق سختی و رنج جسمی می داند. در این آیین که ریاضت از توصیه های موکد آن است دوری از دنیا و حتی خودکشی فضیلت بزرگی محسوب می شوند. اما چرخه روح در کالبد های مختلف همچنان در این آیین وجود دارد و از این نظر جهان یک محنتگاه است. البته لازم به ذکر است که همه جینی ها در زندگی چنین ریاضتی را متحمل نمی شوند. هر چند که بسیاری از جوکی ها و مرتاضهای هندی از پیروان جین هستند اما بسیاری از مهاراجه های بسیار ثروتمند هند هم جینی هستند.

شخص دیگری که کاست را نفی کرد و آیین جدیدی در مخالفت با هندو بنیان نهاد بودا بود که راه سعادت را نه ریاضت بلکه تربیت نفس می داند. اما چرخه روح همچنان قسمتی از این اعتقادات این آیین است و جهان به عنوان محنتگاه نگریسته می شود.

در آیین سیک هم که تلفیقی از اسلام و هندو است برخی از تعالیم اسلام وجود دارد اما مفاهیمی مثل معاد و عالم پس از مرگ کم رنگند و جهان یک محنتگاه نگریسته می شود.

 

ادیان ابراهیمی هر سه جهان را به عنوان یک فرصت می نگرند. اما این نگاه در هر سه یکسان نیست.

در دین یهود طبق عهدی که خداوند با قوم بنی اسرائیل انجام داد به شرط عمل به دستور خداوند مقرر شد که خداوند سرزمین موعود را به قوم یهود اهدا کند. اما بسیاری از یهودیان (به ویژه غیر صهیونیست ها) معتقدند به خاطر گناهان و خطاهایی که قوم بنی اسرائیل در طول تاریخ انجام داده اند چنین وعده ای محقق نخواهد شد. اما یهودی های صهیونیست و صهیونیست های غیر یهودی معتقدند این امر باید به دست خود این قوم و با هر قیمتی که شده محقق شود. از این نظر دین یهود جهان را به عنوان فرصتی برای تحقق وعده الهی نگاه می کند.

اما در دین مسیحیت نگاه اصلی به دنیا فرصتی است برای نجات و رستگاری.

مسیحیان معتقدند که انسان با لفطه گناهکار است. چون که معتقدند که بشر در نتیجه گناه نخستین (خوردن میوه ممنوعه توسط آدم و حوا و رانده شدن به زمین از باغ عدن) به دنیا آمده است. و طبق عقاید مسیحیان شخص عیسی با رنج هایی که در زندگی و هنگام به صلیب کشیده شدن دچار شد موجب پاک شدن خودش شد. و هر کس که خودش را با مسیح پیوند بزند نجات یافته و رستگار خواهد شد. طبق عقاید اینان راه نجات در ابتدای تولد غسل تعمید است و در طول زندگی به وسیله مراسم عشای ربانی و خوردن نان و شراب باید گوشت و خون بدن خود را با گوشت و خون مسیح پیوند بزند و بدین وسیله نجات خواهد یافت.

اما از نظر اسلام جهان فرصتی است برای هدایت و تقرب به خداوند. این نگاه در بسیاری از آیات قرآن و احادیث آمده است.

نگاه دیگری که به دنیا وجود دارد دنیا به عنوان محل جنگ بین نیرو های خیر و شر است. از نظر دین زرتشت در دنیا اهورامزدا مظهر نیکی است و یاران و سپاهی دارد و اهریمن مظهر بدی است و یارانی دارد. این دو دائما در حال جنگ و ستیز هستند و بسیاری از اتفاقات دنیا نتیجه این جدال است. و انسان باید تلاش کند که به وسیله گفتار نیک و پندار نیک و کردار نیک خود را جزو سپاهیان نیک قرار دهد. لازم به ذکر است که مفهوم شیطان در ادیان ابراهیمی موجودی است که فقط انسان ها را به اعمال شر وسوسه می کند و قدرت رویارویی با خدا را ندارد. اما در عقاید زرتشت اهریمن موجودی است که خالق بدی هاست و در جنگ نهایی شکست می خورد.

نمی دانم که چقدر از این نوشته طولانی را خواندید. اما فکر می کنم دانستن این اطلاعات لازم است. در این دنیایی که روز چند صد دین من در آوردی اختراع می شود و با رسانه ها و فیلم و سریال ها مرتب موضوعات فکری و فلسفی به چالش کشیده می شود دانستن آنها لازم است.

مطالبی که من در نظر داشتم در این نوشته بنویسم تقریبا سه برابر مقدار فعلی بود. اما هم چشمم خسته شده و هم دستم از تایپ کردن خسته شده و هم اینکه کار دارم و باید جایی بروم.

اگر لازم بود در پاسخ یادداشت ها یا پی نوشت ها و یا نوشته ای دیگر باقی را خواهم نوشت.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳٩٠ - سیاوش

سرور آزادگان

سلام بر همه شهیدان راه حق و حقیقت

به نظر من یکی از زیباترین اوصافی که برای حضرت امام حسین به کار می رود سرور آزادگان جهان است.

در طول تاریخ بسیاری از آزادگان از قومیت ها و ملیتهای و ادیان مختلف توسط واقعه عاشورا درس گرفته اند. امیدوارم از این روز ها به خوبی استفاده کنیم و ذخیره ای برای باقی روز های سال داشته باشیم.

من در مورد موضوعهایی که در نوشته قبلی گفته بودم می خواستم بنویسم. اما با توجه به این ایام و کشتار بعضی مردم دنیا و اتفاقات تلخی که در دنیا می افتد به بعد موکول می کنم. ولی در مورد این رفتار بعضی مردم در ایام محرم من همین پرسش را در کلاسهای این روزها ها از حاضرین پرسیدم. که آیا این رفتار ها ناشی از اعتقاد و باور است یا ناشی از مد و جلب توجه؟ تقریبا همگی متفق القول پاسخ دادند که مد تاثیر بیشتری دارد. به عنوان مثال هم می توان پرسید که کدام یک از کسانی که خودرویشان را باظاهری عجق وجق درست می کنند یا علم به آن بزرگی را حمل می کنند اگر در کشور دیگری با فرهنگی متفاوت زندگی کنند همین کار ها را می کنند؟ پاسخ روشن است. هیچ کدام. چنین رفتار هایی مثل رنگ و لباس و کفش و مدل مو و غیره تابع شرایط خاص زمان و مکان و جو غالب زمانی مد می شوند و زمانی از مد می افتند. آنچه که تابع شرایط و زمان و مکان و جو نیست باور های درونی آدمهاست.

دیشب از مسیری به خانه بر می گشتم. بعد از مدت زیادی در سرمای استخوان سوز منتظر تاکسی ماندن بالاخره یک آقایی که با دقت به ماشینش می شد تشخیص داد که خودرویش پراید است مسیرش به مسیری که من می خواستم بروم می خورد. آنقدر گل و رنگ به سر و روی ماشین مالیده بود که به سختی می شد اطراف را دید و تشخیص داد که چه خودرویی است. با اکراه سوار شدم و گوشم از صدای بلند دوپس دوپس یکی از نوحه ها در حال آزار بود که کمی جلو تر پلیسی ماشین را نگه داشت و مدارک راننده را گرفت. و گفت برو ماشینت را بشور و بیا مدارک را بگیر. در هنگام صحبت پلیس همه مسافران و راننده ساکت بودند. ولی همین که ماشین راه افتاد همه نطقشان گل کرد و شروع به فحش دادن به پلیس کردند که چرا حرمت این روز ها را نگه نمی دارد. راننده هم مرتب غرولند می کرد که وقتی پلاک معلوم است چرا گیر می دهند. من که موقع پیاده شدن غیر از نوشته های عجیب و غریب اثری از پلاک ندیدم.

این اتفاق باعث شد که هم صدای آن به اصطلاح نوحه کم شود. (قبلش گوشش بدهکار نبود) و هم اینکه من در دلم به کار پلیس آفرین می گفتم. اما بقیه مسافر ها و راننده به نوبت در حال اظهار فضل و اظهار اخلاص بودند.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳٩٠ - سیاوش

همممم

سلام به همه دوستان

پارسال در چنین روزی یه نوشته مربوط به مشغله های اون موقع نوشته بودم.

چه زود گذشت.

نمی خوام وعده و وعید الکی بدم.

ولی چند تا موضوعی که توی ذهنم رژه می روند اینها هستند:

کمی در مورد جنبشهای اعتراضی آمریکا و تحلیلهایی که اینور و اونور شنیدم.

ادامه خلاصه تحقیقات راجع به وبلاگها و پایان نامه.

رفتار بعضی مردم در ایام محرم و صفر: مد یا اعتقاد ؟

اطلاعات عمومی ای در مورد ادیان و آیین ها و مقایسه آنها با یکدیگر .

مشغله های این روزها .

چند تا خاطره کوه از قدیما

 و ...

فکر کنم همین ... از همه بهتر باشه. اینقدر ابهامش بالاست که هر کی ندونه فکر می کنه چی هست. ولی منظور من فقط و غیره بود.

بسته به شرایط یه چیزی می نویسم. ولی لطفا برداشت سر کاری از این نوشته نکنید.

آه ای خوانندگان خاموش که سر می زنید و یادداشت نمی نویسید. یادداشت نمی نویسید ننویسید. ولی لطف سر زدنتان را قطع نکنید.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳٩٠ - سیاوش

باز هم سلام و احوالپرسی

متاسفانه در طول چند سال وبلاگ نویسی از یه مدتی به بعد که اکثرا می دونید از کی، نوشته هام با تاخیر های زیادی توی وبلاگ گذاشته میشه.

کار و مشغله هم اصلا توجیه قابل قبولی نیست. چون روز ها و شرایطی بوده که مشغله های من خیلی بیشتر بوده ولی اینجا زود به زود تر به روز میشد.

هرچند نه من وبلاگ نویس خیلی قابلی هستم و نه این وبلاگ جزو بهترین وبلاگهاست ولی عده ای دوستان بزرگوار لطف می کنند و منظم یا نامنظم به اینجا سر می زنند. این خیلی باعث افتخار و خوشحالی من است. قبلا گفتم و با توجه به آمار وبلاگها که به خاطر کار پایان نامه یه مدتی آمار رو داشتم واقعا جای تشکر داره که یه بزرگواری به اینتنت وصل بشه و از بین چندصد میلیون وبلاگ و چند صد میلیون سایت و صفحه اینترنتی بیاد سراغ این وبلاگ.

میدونم که شما هم میدونید که این چند خط بالا حرفهای اصلی دل من و دلمشغولی های این روز ها نیستند. ولی ...

فقط به خاطر اینکه بعدا که به نوشته های پیشن وبلاگم که سر می زنم یادم باشه که توی آبان سال نود چه چیزهایی در ذهنم بود اینجا فهرستوار چیزهایی می نویسم. شاید بعدا در مورد هر کدوم بیشتر نوشتم.

اول اینکه هر چه شکر گذار رحمت خداوند باشیم کم است. خدا رو شکر که امسال در بسیاری از مناطق کشورمان باران و برف که قبلا در این ماه کم سابقه بود بارید. نکته جالبی را یکی از کاشناسانی که در یک برنامه تلویزیونی در مورد بارندگی و اثرات آن صحبت می کرد خالی از لطف نیست. ایشان می گفت در طی سالهایی که آب زاینده رود در شهر اصفهان خشک شده بود علاوه بر مشکلات زیست محیطی و کشاورزی و غیره آمار جرم و جنایت هم در این شهر بالا رفته بود. امیدوارم از این پس شاهد زیبایی های بیشتری باشیم.

دیگه اینکه خدا رو شکر یه عمل سخت با موفقیت انجام شد و جا داره از پزشک و پرستاران و عزیزانی که خیلی زحمت کشیدند و به ویژه عزیزی که به هیچ وجه نمی توان از زحماتش با ابزار های دنیوی قدر دانی کرد تشکر کرد و آرزوی اجر معنوی

دیگه اینکه به لطف خدا اگه خبر بدی پیش بیاد در کنارش چنان خبر خوب بزرگی پیش میاد که خبر بد جرات ابراز وجود نکنه. در مورد این دو شاید همین قرن یا قرن دیگه مطالبی بنویسم.

در مورد موضوعات دیگه هم مثل ... و ... و ... هم حرف زیاده که شاید اگه در سینه بمونه بهتر باشه.

من از دیدن این عکس لذت بردم و خواستم که در این لذت شما هم شریک باشید.

 

متاسفانه نمی دونم عکاسش کیه و از چه سایت یا وبلاگی اومده. اما امیدوارم اون لوگوی بالا سمت راست و پایین سمت چپ عکس بتونه حق پدید آورنده اثر رو نگه داره.

شبیه پیامکی که نوشته بود ((چراغ دوستی تو در قلب من روشنه. بی خیال ساعت اوج مصرف)) در مورد این تصویر امیدوارم از دودکش چنین خونه هایی همیشه دود بیرون بیاد. بی خیال آلودگیش.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳٩٠ - سیاوش