خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
سیاوش
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
لینک دوستان
ابتکار سبز
پردیس
آوای وحش
انگیزه زندگی
ایده های زیبا
بامداد صادق
بهشت دل
پشه
تا خورشيد
تمبور
تنهايی های يک دونده استقامت
تولد دوباره
خنده و فراموشی
دفترخانه 177
دنیای بهتر
ديده بان محيط زيست
دیگه
سخن
سفید و سیاه
شعله رميده
گاه نامه زندگی من
عرصه سیمرغ
مثل تو
من لاگ
موسيقی فيلم
واگویه هایم
وبلاگوار
یاد آنروز ها بخیر
یادداشتهای من
یادداشتهای نوید
یک ایرانی در آمریکا
آوایی از دوردست
آمار وبلاگ
بر گرفته از کتاب نشت نشا نوشته رضا امیرخانی

در زمینِ که میکاریم؟
ما در زمینِ که میکاریم؟ اینیاتسیو سیلونه در رمانِ فونتامارا شخصیتی دارد به نام ((براردو)). این براردو که یک انقلابیِ شاد و سرِ حال است، از ظلمِ فئودالها به تنگ آمده و کم مانده است که سر به بیابان بگذارد و یاغی شود. مثلِ همیشه در چنین موقعیتی فیالفور، یکی دو تا ایدئولوگ و مصلح دورش را میگیرند و از او میخواهند که سعی کند تا کار کند و با کارش مبارزه کند و در عینِ حال این مصلحان با ((دون چیر کوستانتسا)) یکی از فئودالهای خوشقلب گفتمان میکنند تا او هم راضی میشود که یک تکه زمین به براردو بدهد.
دون چیر کوستانتسا عاقبت بعد از گفتمانهای بسیار، دلش برای براردو که از بیزمینی به تنگ آمده بود، سوخت و زمینی بالای تپه به او داد تا آنجا زراعت کند. براردو با جدیت به زراعت پرداخت. سرخوش از این که در زمین خودش میکارد.
اما متاسفانه به خلافِ ضربالمثلِ متواتر، از آنجا که همیشه درهای عالم بر یک پاشنه میچرخند، به محضِ این که اولین باران بارید، سیلآب، محصولِ ذرتِ او را برداشت و به سمتِ تهِ دره و زمینهای اربابی برد. یعنی چهار قلم محصولِ براردوی فقیر که پایش یک فصل مجاهدت کرده بود، ریخت وسطِ دریای محصولِ کوستانتسای فئودال
حالا حکایتِ دانشگاههای ما هم همین گونه است. خیال کردهایم که در زمین خودمان دانشگاه ساختهایم و نیرو میپرورانیم و آیندهسازان، مملکت را زیر و زبر میکنند و انقلابِ فرهنگی و توسعهی علمی و مشتی محکم... اما دیدیم که اولین سوراخِ پذیرش که باز شد، بهترین نیروهایمان ظرفِ سه سوت کندند و رفتند و به قولِ متواتر فرار کردند... اصلا فراری در کار نیست. فرار از کجا به کجا؟ جهانِ سوم موظف است تا مقطعِ کارشناسی، برای جهانِ اول نیرو تربیت کند، ارشد و دکترایش را هم شاید بعدتر به برنامهمان اضافه کنند! بعد حضراتِ از ما بهتران خودشان دست به گزینش و انتخاب میزنند و چاق و چلهها را سوا میکنند. به همین راحتی. ما خیال میکنیم که صاحب دانشگاه شدهایم. دانشگاهِ ما ارتباطی به کشورِ ما ندارد. دانشگاههای ما شعباتی از دانشگاههای اروپا و امریکا هستند. اما شعبههایی بد... ما در زمینِ خودمان میکاریم، اما زمین بالای تپه... و به عبارتِ اصح و ادق، در زمینِ آنها
به دانشجوی کشاورزیمان آموزش میدهیم که از جنگلها چهگونه محافظت کند. به او توصیه میکنیم که در آب و هوای مرطوب چه درختانی را به عمل آورد. به او یاد میدهیم که حفظِ محیطِ زیست چه اهمیتی دارد... بندهخدا از زیرِ آن پنجاهتومانیِ بزرگ که بیرون آمد، کویر میبیند و بیابان و کوهستان! پرس و جو میکند و میفهمد که اصالتاً از تکستِ اروپایی درس خوانده است. رمقِ دانشجوی مهندسیمان را میکشیم که یاد بگیرد چهگونه طراحی کند. به زور کتاب طراحیِ اجزای جوزف ادوارد شیگلی را طیِ شش واحد تنقیهاش میکنیم که خوب حالیاش شود. حالا او میتواند مسائلِ سه بعدیِ نامعینِ انتزاعی را حل کند. مثلاً طراحیِ شترگلوی توالتِ فرنگیِ پلاستیکیِ مقاوم در برابرِ حرارتِ بالای 2000 درجه! بعد میبینیم این با مستراحهای سنتیِ ما جور در نمیآید، استادان به این نتیجه میرسند که سنتها را قاتیاش کنند. نتیجه این میشود که دانشجو روی کاغذ آفتابهای مسی طراحی میکند که لولهاش در برابر امواج مایکروویو! مقاومتِ خوبی دارد! اینها شوخی نیست. این عینِ سؤالی است که زمانِ ما در درسِ انتقالِ حرارت به عنوانِ پروژه به دانشجویان داده بودند:
((طراحی کنید پرهی شوفاژی را به صورتِ مثلثِ متساویالساقین با قاعدهی a و زاویهی راس O که از انتهای آن وزنهای به وزنِ M آویزان است، به صورتی که کمترین خمش (خیز) را داشته باشد، و توأمان بیشترین انتقالِ حرارت را. ضمنا به دلیلِ محدودیتِ جا، مادهای را برای ساختِ آن انتخاب کنید که کمترین ضریبِ انبساطِ طولی را داشته باشد )) یک مسألهی مشکلِ پارامتریک! یک لغز! یک چیستان مزخرف! و البته از دیدِ آقایان، انتهای سؤالِ علمی. علم به معنای ترجمهایِ آن. برای حلِ آن تصویرِ سیاه و سفیدِ جد و آبائت پیشِ چشمت میآید و از ریاضیِ دبستان تا معادلاتِ دیفرانسیلِ دو را باید از بر باشی. اما... خیال میکنی با حلِ آن گرهی از مشکلاتِ فروبستهی این مملکت حل میشود؟ فرداروز که فارغالتحصیل و جویای کار، رفتی در یک ساختمان و زیرِ دستِ یک تاسیساتی شروع کردی به نصبِ شوفاژ، جرینگی میفهمی که این مسأله نه به دردِ دنیایت خورده است و نه به دردِ آخرت. دو زاریات میافتد و میفهمی که دانشجویانِ زرنگتر از تو، همان موقع این را دریافته بودند که چنین مسائلی را دودره میکردند و از رو دستِ تو کپی میکردند.
میبینی چیزهایی را آموختهای که در هیچجای این مملکت کاربرد ندارد. چهار سال یا شش سال یا هشت سال زندهگیِ دانشجویی، فقط تو را از زندهگیِ واقعی دور کرده است. همین. تازه نه فقط به اندازهی همین مدتی که وقت صرف کردهای که پارهای اوقات به قاعدهی یک عمر از زندهگی پرت میافتی! چرا؟ برای این که دانشگاه، دستگاهِ فکریِ تو را قرمقات کرده است. چیزهایی یادت داده است که در هیچ کجای این ملک به کارت نمیآید. و اتفاق را در ممالکی که از ایشان علم را ترجمه کردهایم، بیشتر به کار میآید. چه باید کرد تا خود را عاطل و باطل نپنداریم؟ راهی نداری جز این که بروی سراغِ اصلِ سرچشمه و مظهرِ آب
دانشگاهِ ما از زندهگیِ مردمِ کشورش فاصله گرفته است. نه دانشگاه که کلِ سیستمِ آموزشیِ ما از چنین داء معضل و کارِ بیبیرونشدی رنج میبرد. سؤالی از بیرون به دانشگاهِ ما ارائه نمیشود. صنعت هرگز دانشگاه را در حد و اندازهای نمیداند که از او سؤال بپرسد. او طاقتِ دیدنِ ریختِ اتوکشیدهی یک استادِ متفرعن را ندارد که بدونِ این که حتا تا به حال یک قابلمهی واقعی طراحی کرده باشد، از صدر و ذیلِ صنعت انتقاد میکند. دانشگاه هم توانِ گفتگو با صنعتگرِ روغنیِ دست به آچارِ خسیس را ندارد. کسی که حتا حاضر نیست یک بخشِ یک اتاقهی تحقیق و توسعه در کارخانهاش راه بیاندازد. هر دو هم حق دارند. یا دستِ کم اینگونه میپندارند.
در همهجای دنیا دانشگاه ساخته میشود تا مشکلاتِ علمیِ آن کشور را حل نماید، اما در جهانِ سوم مسأله جورِ دیگری است. اینجا دانشگاه ساخته نشده است. دانشگاه ترجمه شده است. لذاست که میبینی دانشگاه به جای حلِ مشکلاتِ مملکتِ ما، مشکلاتِ ممالکِ دیگر را حل میکند
باز هم در زمینِ که میکاریم؟ و این قصهی یکبارمصرفی نیست که یک بار اتفاق افتاده باشد و تمام شده باشد و خلاص. مانندِ یک قصهی دنبالهدار هر روز باید منتظرِ قسمتِ تازهای بود.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - سیاوش
این نوشته جالب با ایمیل به دستم رسید.


با دیدن این عکسها تا حدودی مطلب دستتون میاد.
و این متن مصاحبه ای که با ایشون انجام شده:
- لطفاً خودتون رو معرفی کنید.
من مجتبی میرخوند چگینی هستم و 39 سال سن دارم. ازدواج کردم و دو فرزند دارم.
- تحصیلاتتون در چه سطحیه؟
راستش من تحصیلاتم زیر دیپلمه. با اینکه هوش خوبی داشتم اما به دلیل فوت پدرم و افتادن خرج خانواده رو دوش من، که پسر بزرگ خانواده بودم، نتونستم به تحصیلاتم ادامه بدم.
- تاکسی شکلاتی چه جوری به وجود اومد؟
من مغازه داشتم و لاستیک می فروختم اما ورشکست شدم و تاکسی گرفتم. هفته های اول برام خیلی سخت بود، داشتم عذاب می کشیدم. از راننده های تاکسی گرفته تا مسافرا، همه عصبی و ناراحت بودن و با موج منفی اونا منم تا شب عصبی بودم و خسته برمی گشتم خونه. تصمیم گرفتم تو دنیای کوچیک خودم متفاوت باشم. این بود که یه جعبه شکلات گذاشتم تو ماشین و هر مسافری که سوار میشد بهش تعارف می کردم. دیدم جواب میده. مسافرا اولش اخماشون تو همه اما بعد از اینکه شکلات برمی دارن و باهم صحبت می کنیم روحیشون عوض میشه. از اینجا بود که تاکسی شکلاتی به وجود اومد و من الان 12 ساله که مشغول این کارم. یه ویژگی دیگه این تاکسی هم اینه که برعکس همه ماشینا بوق نداره.
- چی شد که اسمش رو گذاشتید تاکسی شکلاتی؟
چند روزی میشد که این کارو شروع کردم که یه روز دختر دانشجویی مسافرم شد و ازم دلیل کارم رو پرسید. منم ماجرا رو براش تعریف کردم. بعد از اینکه داستان رو شنید بهم پیشنهاد کرد که اسم این تاکسی رو بذارم تاکسی شکلاتی. گفت یه روز میاد که این اسم فقط مختص خودت میشه و همه جا این تاکسی شناخته میشه.
- هدف اصلیتون از این کار چیه؟
تنها هدف من اینه که بتونم برای چند لحظه ام شده لبخند رو به لبای مردم بیارم. دلم می خواد مردم متفاوت بودن رو یاد بگیرن. یاد بگیرن که تو هر صنفی که هستن می تونن این کار رو به نوعی انجام بدن. اینطوری هر کسی اگه بخواد باهاشون حرف بزنه و مشکلی رو در میون بذاره، بدون هیچ ترسی اینکار رو انجام بدن و حرفشون رو بزنن. من همیشه می گم اگه میم مشکلات رو برداریم میشه شکلات.
- راجع به دفترچه های شکلاتیتون برامون بگید.
همون روز وقتی اون خانم این پیشنهاد رو داد، با خودم فکر کردم چقدر خوب میشه اگه من یه دفترچه بذارم تو ماشین و از مسافرا بخوام تا نظراتشون رو برام بنویسن. هر مسافری که وارد ماشین میشد بهش شکلات تعارف می کردم و می گفتم به تاکسی شکلاتی خوش اومدید. بعد بین راه ازشون می خواستم تا هرچی دوست دارن برام بنویسن. خودمم شب که بر می گردم خونه تو یه دفترچه دیگه تمام خاطرات اون روز رو می نویسم.
- در این 11 سال چند تا دفترچه پر شده؟
تا الآن 115114 نفر برام خاطره نوشتن که نزدیک به 260 تا دفتر شده. دفترچه های خودمم تا الان1300 تا شده

- ما شنیدیم تو تاکسی شکلاتی، فقط شکلاتِ خالی نیست! درسته؟
بله، بعد از یکی دو ماه آبمیوه رو هم بهش اضافه کردم. البته اوایل خیلی اعتماد نمی کردن. خب حقم داشتن، نباید به همه اعتماد کرد اما میشه برای احترام برداشت و نخورد... بعد از اون صبحانه و نهارم اضافه شد.
- تا حالا تو دردسر افتادین؟ مسافری بوده که از رفتار شما بترسه؟
بله، خیلی از موارد پیش اومده. اما جالب ترینش موقعی اتفاق افتاد که تازه شروع کرده بودم به آبمیوه دادن. غروب بود و فقط یه خانم مسافرم بود. بهش شکلات رو تعارف کردن و گفتم به تاکسی شکلاتی خوش اومدید. پشت چراغ قرمز بودیم که پرسیدم: آبمیوه میل دارید؟ هنوز جمله من تموم نشده بود که اون خانم جیغ کشید و از تاکسی پیاده شد. همه هاج و واج نگاه می کردن و می پرسیدن چی شده. سه روز بعد اتفاقی همون خانم با همسرش سوار ماشین شد. مثل همیشه پذیرایی رو شروع کردم. اونا شک داشتن که من همون راننده ام. همسر اون خانم ازم پرسید که چرا این کارو می کنم. منم براش توضیح دادم و مجلات و روزنامه هایی رو که با من مصاحبه کرده بودن رو نشون دادم. بعد ازم پرسید تا حالا مسافری داشتی که خیلی از رفتار شما ترسیده باشه؟ میشه آخریش رو برامون تعریف کنی؟ منم ماجرای اون خانم رو تعریف کردم، غافل از اینکه اون خانم همون موقع تو ماشینم بود. ازم پرسید اگه اون خانم رو ببینی می شناسیش؟ گفتم نه من خیلی به چهره مسافرام دقت نمی کنم، مخصوصاً اگه خانم باشن. گفت اون خانم الان دوباره مسافر شماست و از شما معذرت میخواد. از تعجب زدم رو ترمز! خیلی خوشحال شدم. خیلی دلم می خواست دوباره اون خانم رو ببینم و براش توضیح بدم.
- خانوادتون با این موضوع چطور برخورد کردن؟
من وقتی ازدواج کردم، سه سال بود که این کار رو شروع کرده بودم. همسرم اوایل به شدت با این کار مخالف بود. می گفت تو از حق خانوادت میزنی و میدی به بقیه. منم بهش می گفتم رزق و روزی ما دست خداست. اما قانع نمیشد. تا اینکه با هم رفتیم و سوار تاکسی های مختلف شدیم. اون روز دید که راننده ها با مسافرا چطوری رفتار می کنن. از همه راننده ها پرسیدیم که روزانه چقدر در میارن. اینطوری شد که ما یه جعبه شکلاتی درست کردیم و قرار شد من یه مبلغی رو روزانه به خونه بیارم. همسر من از اون روز به بعد نه تنها قانع شد بلکه تو این کار به من کمک می کنه. بیشتر موفقیت من در این سال ها به دلیل حمایت های بی دریغ همسرم و همدلی و همکاری ایشونه. هر شب وقتی برمی گردم خونه باهم خاطرات اون روز رو می خونیم و لذت می بریم.

- شما، رو در تاکسیتون نوشتید " لطفاً با لبخند وارد شوید". میشه برامون راجع بهش توضیح بدین.
من دیدم خیلی از مسافرا با اخم و ناراحتی وارد تاکسی میشن و با شکلات و آبمیوه و اینجور چیزام اخماشون باز نمیشه. واسه همینم رو در ماشین نوشتم لطفا با لبخند وارد شوید و تا این جمله رو نخونن نمیذارم سوار بشن! بعضیا تعجب می کنن و میگن: مگه شما این مسیر رو نمیرید؟ منم میگم: چرا میرم اما اول اون جمله رو بخونید و بعد سوار بشید. از همون جاست که استارت خنده زده میشه!
- هزینه این تاکسی چقدره و چه جوری تأمین میشه؟
تقریبا روزی 20000 تومان هزینه می کنم که میشه ماهی 600000 تومان. خیلی از مسافرا هستنکه دوست دارن تو این کار سهیم باشن. اما من همیشه می گم هزینه این تاکسی رو خدا میده. حتی اگه شما کرایه من رو میدید این خدا بوده که شما رو وسیله قرار داده تا روزی من تأمین بشه. من از مسافرام حتی یک ریال هم اضافه نمی گیرم و از هیچ کس هم توقع ندارم. حتی اگه مسافری باشه که واقعاً پول نداشته باشه من ازش کرایه نمی گیرم.
- یکی از شیرین ترین خاطراتتون رو تعریف کنید (حتماً بخونید).
اکثر خاطرات این تاکسی شیرینه، اما الان یکی که همیشه تو ذهنم هستش رو براتون میگم. یه روز یک آقایی وقتی خواست سوار ماشین من بشه بهم گفت: من پول ندارم. من سوارش کردم و مثل همیشه پذیراییم رو شروع کردم. وقتی به مقصد رسیدیم ازش پرسیدم کجا می خواد بره و برای ادامه مسیرش بهش پول دادم. ازم قبول نمی کرد. گفت آقا من گدا نیستم. سوار یه تاکسی شخصی شدم و همه پولهام رو ازم دزدیدن، شماره حسابت رو بده تا برات پول بریزم. من گفتم اگه می خوای پول رو برگردونی، وقتی به یه آدمی برخوردی که مطمئن بودی واقعا محتاجه و کمک می خواد، این پول رو بده بهش. اون مسافر تشکر کرد و رفت. یکی از مسافرا از رفتار من خیلی تعجب کرده بود. بهم گفت آقا شما چرا این کارو می کنی؟ شما نه تنها از اون آقا پول نگرفتی و پذیرایی کردی، بلکه بهش پولم دادی! فکر نمی کنی این کار برای یه راننده تاکسی زیادیه؟ جواب دادم: خدا از یه جای دیگه می رسونه. اون آقا متقاعد نشد و معتقد بود که من دارم در حق زن و بچم ظلم می کنم. بهش گفتم همه ما رو خدا آفریده، پس خودش روزیمون رو هم فراهم می کنه. من برای خانوادم کم نمیذارم و همه امکانات رو براشون فراهم می کنم. وقتی به دم منزلش رسیدیم. گفت من کرایم رو نمیدم! برو از خدا بگیر. گفتم اگه پول نداری به سلامت ولی اگه پول داری و نمیدی هم تو این دنیا و هم تو اون دنیا مدیونی، چون داری حق خانواده من رو می خوری. درسته خدا روزی رسونه، اما اون تو رو وسیله قرار داده تا خرج زندگی من تأمین بشه.
اشک تو چشماش جمع شد. گفت همین جا وایسا، الان برمی گردم. چند دقیقه بعد با شربت و شیرینی برگشت. یه پاکت بهم داد و گفت اینو تو خونه با خانوادت باز کن. تو این چندتا شعر زیباست که می خوان بهت هدیه کنم. وقتی به خونه برگشتم، دخترم پاکت رو باز کرد، توش 16 فقره چک پول 50000 تومانی بود و داخل پاکت نوشته بود: "این را من
نداده ام، این را خدا به تو، خانواده ات و جعبه شکلاتیت هدیه داده است." شمارش رو از دفترچه پیدا کردم، بهش زنگ زدم و دلیل کارش رو پرسیدم. گفت: تو به من ثابت کردی که خدا وجود داره، پشت تلفن گریه می کرد. من همیشه خدا رو تو پول می دیدم اما تو به من نشون دادی که خدا از رگ گردن هم به ما نزدیکتره و همیشه همراه ماست... .
- بزرگترین آرزوی شما چیه؟
آرزوی قلبی من اینه که همه مردم شاد باشن و دستشون جلوی نامرد دراز نشه. دلم می خواد همه باهم مهربون باشن. همدیگر رو خواهر و برادر هم بدونن. همون طور که من وقتی خانمی سوار تاکسیم میشه اون رو خواهر خودم میدونم و از حقش دفاع می کنم و همونطور که آقایون رو برادر خودم میدونم و باید همیشه یار ویاورش باشم بهش کمک کنم. دلم می خواد همه همین حس رو نسبت به هم داشته باشن. اما بزرگترین آرزوم اینه که یه روز بتونم در سر تاسر تهران شعبه های تاکسی شکلاتی رو راه اندازی کنم. تاجایی که هیچکس دلش نخواد با ماشین شخصیش بیاد بیرون. مطمئن باشید یک روز این کار رو می کنم. چون بهش باور دارم و معتقدم انسان ها با باورهاشون زندگی می کنن.
- چندتا از جمله هایی که مسافراتون نوشتن و روی شما تأثیر گذاشته.
هیچ وقت خودتان را آتش نزنید، چون دیگران از سوختن شما لذت می برن
بزرگترین اقیانوس آرام است، آرام باش تا به بزرگی برسی.
- سخن آخر.
رحمت خداوند برای همه بندگان از آسمان می بارد، مشکل نگرفتن این رحمت، از خداوند نیست، از ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفتیم! و همون طور که کوروش کبیر میگه:" باران می بارد و ظرف های خالی را پر می کند، هرگز نپرسید این کاسه های خالی از آن کیست! "
- ممنون از وقتی که بهمون دادین، برای شما و خانوادتون آرزوی سلامتی داریم، در پناه حق.
پيام هاي ديگران () link شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - سیاوش
موضوعهای زیادی برای نوشتن در ذهنم رژه می روند. بعضی وقت ها هم که موضوعات مسکوت مانده در حال استراحتند موضوعات جدید سرازیر می شوند. شاید زمانی توانستم دلیل مسکوت ماندنشان ا در اینجا بنویسم. اما بهترین راه مقابله با چنین شرایطی گفتن از خاطرات قدیم است. شاید لبخندی بر چهره بزرگوارانی که اینجا سر می زنند بنشاند.
این خاطره مربوط به نخستین روزهای پس از عقد من و همراهم بود که ما به همراه خانواده همسرم برای دیدن مادر بزرگ همسرم به روستایی که ایشان زندگی می کند رفته بودیم. لازم به ذکر است که ایشان در آن سفر برای اولین بار مرا می دیدند و زبان فارسی را بلد نیستند و به زبان شیرین ترکی صحبت می کنند. من هم که زبان ترکی بلد نیستم. البته می توانم ادعا کنم که چند کلمه ای متوجه می شوم. (ما شا الله به این استعداد. چهار کلمه در ظرف نه سال)
ظهر روز آخر سفر که خانه مادر بزرگ میهمان بودیم ایشان آبگوشت خوشمزه ای درست کرده بودند. خانه ایشان یک خانه قدیمی و دوست داشتنی روستایی است که درب اتاق هایش کمی کوتاه است و من برای رد شدن لازم بود سرم را خم کنم. در حین خوردن کاسه سوم و یا چهارم آبگوشت بود که من آرام به همسرم گفتم: ((مادر بزرگتان خیلی دوست داشتنی اند. اما حق دارند بگویند این چه دامادی است که شما دارید؟ نه از در رد می شود. نه زبان می فهمد و نه می شود به این سادگی ها سیرش کرد! این سه ویژگی فقط می تونه یک غول بیابونی رو وصف کنه))
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳٩۱ - سیاوش
خدایا شکرت به خاطر همه نعمتها و این باران رحمت زندگی بخش
این خاطره جزو اولین نوشته های وبلاگ من بود و اون موقع حدس زدم میتونه شروع بامزه ای برای وبلاگ نویسی باشه. با وجود حرفهای زیاد شاید فعلا این نوشته تکراری رو اینجا می نویسم. شاید باز هم جالب باشه.
اگه برای برخی از بزرگوارانی که اینجا سر می زنند تکراریست پوزش می خواهم.
روز 21 دیماه سال 74 بود. روزی بسیار سرد و برفی. آن روز امتحان پایان ترم درس فیزیک 1 برگذار می شد و تقریبا برای همه ما ترم اولی ها آخرین و یکی از مهمترین امتحانها بود. خوابگاه ما یک بلوک 4 طبقه داشت و هر طبقه هم حدود 27 اتاق. در طبقه سوم یک سالن تلویزیون بود با یک تلویزیون درب و داغان که معمولا خاموش بود. به همین دلیل هم در ایام امتحان از آن اتاق به عنوان سالن مطالعه استفاده می شد. شاید به دلیل اینکه ما 74 ای ها ورودی سی امین سال تاسیس دانشگاه بودیم و یا شاید هم به دلایل دیگر به همه ما ترم اولی ها در این خوابگاه اتاق داده بودند و غیر از حدود 20 نفر از بچه های سال بالایی و یا بچه های کارشناسی ارشد بقیه ساکنین خوابگاه 400 نفری زنجان را ما 74 ای ها تشکیل می دادیم. بیشتر درسهامان هم مشترک بود و برای امتحانهایی مثل میان ترم و پایان ترم ریاضی 1 و فیزیک 1 با هم به دانشگاه می رفتیم و با هم به خوابگاه بر می گشتیم.
خلاصه. شب قبل از امتحان من یک اشتباهی کردم و شب تا صبح توی سالن تلویزیون یکی توی سر خودم می زدم ویکی توی سر کتاب فیزیک هالیدی. ده پانزده نفر دیگر هم توی همین سالن بودند آنها هم مشغول همین کار.
ساعت 7 صبح بود که دیدم واقعا نمی توانم خودم را بیدار نگه دارم. امتحان ساعت 9 بود. پیش خودم گفتم همین جا تا ساعت 8 یک چرتی می زنم و بعد هم می روم به اتاقمان و لباسهایم را می پوشم و می روم به دانشگاه. پیش خودم گفتم اگر هم بیدار نشدم یکی از این بچه ها بیدارم می کنند. بعد از این چرت چشمهایم را باز کردم و دیدم هیچکس در اتاق تلویزیون نیست. ساعت 5 دقیقه از 9 گذشته بود. هراسان بلند شدم و دویدم به سمت اتاقمان که دیدم در قفل است و بچه ها برای امتحان رفته اند به دانشگاه. با سرعت دویدم به طبقه اول و اتاق مسئول خوابگاه که کلید یدکی بگیرم. که دیدم آنجا هم قفل است. خدایا چه کار کنم. چه جوری بروم دانشگاه. در آن روز سرد با یک پیراهن و یک شلوار راحتی و بدون جوراب! شانس آوردم که کفشهایم همراهم بود. والا با دمپایی که دیگر شاید قید امتحان را می زدم. خلاصه. با چهره ای نگران از طبقه اول به طبقه چهارم و از طبقه چهارم به طبقه اول می دویدم تا شاید یک آشنا ببینم و کمکی بخواهم. اما همه دوستانم هم مثل خودم امتحان داشتند و رفته بودند. بالاخره در آشپزخانه طبقه چهارم یکی از بچه های کارشناسی ارشد را دیدم که تا آن موقع ندیده بودم. حتی سلام و علیک هم نداشتیم. داشت ظرف می شست و چای هم روی گاز در حال دم کشیدن بود. با نگرانی گفتم: ((سلام. آقا ببخشید من امتحان دارم و در اتاقمان هم قفل است. می شود شما شلوارتان را به من قرض دهید.)) کمی با لبخند و تعجب نگاهم کرد و گفت (( ما رو گرفتی؟)) من هم گفتم ((ببخشید.)) دوباره کمی توی راهرو ها گشتم و کسی را پیدا نکردم. به آشپزخانه رفتم. آن بنده خدا ظرفهایش را شسته بود و چایش هم دم کشیده بود.
- من واقعا امتحان دارم. از هم اتاقی هاتون می تونم شلوارشون رو قرض بگیرم؟
در حالی که به سمت اتاقشون می رفت
- بیا
ایشان رفت به اتاقشان و برگشت و شلوارش را به من داد. خیلی خوشخال شدم.
- دستتون درد نکنه. خیلی لطف بزرگی کردین.
- من ظهر کار دارم. حتما تا ظهر برام بیار.
- باشه من اتاق 319 ام. حتما تا ظهر براتون می ارم. باز هم ممنون.
همان توی راهرو شلوار را روی زیر شلواری پوشیدم. اما شلوار فقط یک وجب پاینتر از زانویم بود. زیر شلوار از پایین آن پیدا بود. سگک بالای آن را بستم و کمر بند را هم تا قسمت آخر بستم اما باز هم اگر شلوار را با دست نگه نمی داشتم می افتاد پایین.
می توانید در فاصله حدودا 800 متری خوابگاه تا دانشگاه در حالی که همه لباس گرم و کلاه و کاپشن پوشیده اند. یک نفر را مجسم کنید که با یک پیراهن نازک با یک شلوار که زیر شلواری از پایین آن پیدا است و جوراب هم نپوشیده است. با یک دستش کیفش را گرفته و با دست دیگرش شلوارش را گرفته و با سرعت می دود.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳٩۱ - سیاوش

یه کیک مسموم گنده رو خودش تنها خورده بود که بقیه نخورن مریض بشن.
صبح زود.
تهنای تهنا
مجری گفت چرا ننداختی دور؟
گفت: گفتم خوب گربهها میخورن مریض میشن، مورچهها میخورن مریض میشن
مورچه که نمیشه بهش سرم وصل کرد

معمولا وقتی چند روز به دلایلی به اینترنت دسترسی وجود نداره خونه مجازی گرد و خاک میگیره. اگه این اتفاق در حین عید هم باشه و و هنوز اثر خونه تکونی های عید مونده باشه دیگه تمیز کردنش سخته.
البته گفتن اینکه دسترسی به اینترنت هم وجود نداره خیلی آسون نیست.
اگه پرسیدن مگه کجا زندگی می کنی که توی سال دو هزار و دوازده هنوز دسترسی وجود نداره چی جواب بنویسم؟
یه مشکل دیگه هم آیکون ها و یادداشت های گذاشته شده و گذاشته نشده است که: ((میدونی چند بار سر زدیم چیزی ننوشته بودی؟)) ((کجایی پس؟)) ((وبلاگت رو هر چند سال یه بار می نویسی؟ بگو تا سر سالش بیایم.))
ولی با وجود همه این حرفها الان اومدم توی وبلاگم یه نوشته جدید در باره یه موضوع مهم بنویسم.
نمی دونم توی فروردین کدوم سال بود که یه نوشته توی وبلاگم نوشتم که یه بزرگواری بود که با وجود همه مشکلات باز هم خرید های خونه مادر بزرگ رو سر وقت انجام می داد.
اینقدر اتفاقی که عید امسل افتاد بزرگ و شیرین بود که توی این نوشته بنویسم: ((ای عزیز بهترین آرزو ها را برای تو و همراهت دارم))
سر بلند و پیروز باشید
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳٩۱ - سیاوش
نبینی که گیتی پر از خواسته است جهانی به خوبی بیاراسته است
کمی نیست در بخشش دادگر همی شادی آرای و انده مخور
ازو تو به جز شادمانی مجوی به باغ جهان برگ انده مبوی
بپوش و بپاش و بنوش و بخور ترا بهره این است از این رهگذر
خوری یا بپوشی و یا گستری سزدگر به دیگر سخن ننگری
کزین سه گذشتن همه رنج و آز چه در آز پیچی چه اندر نیاز
الا ای برآورده چرخ بلند چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتی به پیری مرا خوار بگذاشتی
چنین داد پاسخ سپهر بلند کهای مرد گوینده بی گزند
چرا بینی از من همی نیک و بد چنین ناله از داشت کی سزد
تو از من به هر بارهای برتری روان را به دانش همی پروری
از آن جوی راهت که راه آفرید شب و روز و خورشید و ماه آفرید
چو گوید بباش آنچه گوید بدست کسی کو جر این داند او بیهدست
به یزدان گرای و به یزدان پناه براندازه زو هر چه خواهی بخواه
بیا تا جهان را به بد نسپریم به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار همان به که نیکی بود یادگار
همان گنج دینار و کاخ بلند نخواهد بدن مر تو را سودمند
فردوسی
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢ فروردین ،۱۳٩۱ - سیاوش
***
یکی از مفاخر ایران زمین بعد از یک زندگی پر بار و به جا گذاشتن آثاری ارزشمند از این دنیای فانی رخت بر بستند. به سهم خودم درگذشت بانوی بزرگوار سرکار خانم دکتر سیمین دانشور رو به مردم خوب ایران تسلیت میگم و امیدوارم سفر ایشان یاد آوری باشد برای بیشتر خوانده شدن آثار ارزشمندشان
کتاب سووشون ایشان در بسیاری از کشور ها جزو کتاب های پر فروش بوده و امیدوارم در کشور خودمان این کتاب در یاد ها ماندگارتر شود
نکته جالبی از شخصیت ایشان خواندم که مرحوم جلال آل احمد ایشان را چون سفیدی قله دماوند می دانسته این بود که چنین نقل است که ایشان قبل از ازدواجشان به جلال گفته بود ((من سیمین آل احمد نخواهم شد. من سیمین دانشور خواهم ماند.)) درست است که جلال آل احمد یکی از بزرگترین نویسندگان معاصر کشور ماست ولی بهتر است که خانم دانشو به خاطر آثار فاخر خودشان شناخته شوند.
روحشان شاد

***
من در این سال نود که در حال به پایان رسیدن در وبلاگستان خیلی کم کار بودم و از این بابت از همه خوانندگان بزرگوار پوزش می خواهم. باور بفرمایید وقتی در آمار وبلاگ می دیدم که عزیزانی سر زده اند و چون نوشته جدیدی نبوده رفته اند خیلی شرمنده می شدم.
سال نود همراه با اتفاقات تلخ و شیرینی در زندگی شخصی و خانوادگی من بود و این مسئله در نوشتنهای من یا بهتر است بگویم کم نوشتن من هم تاثیر گذاشت.
البته اتفاقات شرینش می چربید و خودم هم سعی می کنم از این سال با این اتفاقات یاد کنم.
اواخر سال هم دست به انجام کار بزرگی زدیم که ...
در یکی از نوشته های قدیمی گفته بودم که بعد از کلی سختی از اجاره نشینی در آمدیم. ولی اواخر امسال در حال تلاش برای یه خونه بزرگتریم. خدا رو شکر تا حالا خوب پیش رفته ولی واقعا کار سختیه
در این چند روز یه بار که سخت مشغول محاسبه و جمع زدن اعداد کمتر از دو بودم و سعی داشتم تا جمعشون رو به یه عدد کمتر از بیست برسونم دیدم واقعا حل یه دستگاه معادله دیفرانسیل درجه دو با سه تا تابع یا به دست آوردن تابع انتقال حرارت یه سیستم پیچیده از سه تا روش همرفتی و رسانایی و تابشی با بسط سری فوریه به کمک تبدیل لاپلاس خیلی کمتر فشار و استرس داره تا این جمع و تفریقهای یه رقمی
از اینجا از همه دوستان و بزرگوارانی که دعای خیر بدرقه ما کردند و کمک کردند و یا نیت کمک داشتند تشکر می کنم. با عرض شرمندگی که این خبر حشک و حالی بود. ولی قویا اعلام می کنم اگر امکان فرستادن شیرینی به کمک پست وبلاگ یا ایمیل یا اداره پست به هر کدام از خوانندگان بزرگوار وبلاگ در هر کجای کره زمین امکان داشته باشد با کمال میل این کار را انجام می دهم.
***
طبق رسم سالهای قبل در نوشته آخر اسفند هر سال نوشته های بهتر آن سال وبلاگ را دوباره لینک میدادم تا اگر روزی بزرگواری خواست سری بزند راحتتر امکان پذیر باشد. راستش هر چه گشتم دیدم تا حدود زیادی نوشته ها نشانه وضعیت خودم بودند و چنگی به دل نمی زنند. ولی در بین آنها این شعر آقای کاشانی را خواستم دوباره یاد آوری کنم. و همچنین این گفتگو.
***
خیلی دلم می خواست حوالی بیست و شش اسفند یه نوشته دیگه در مورد دوستان سفر کرده بنویسم. ولی به دلایلی فکر می کنم فعلا قسمت نباشه. بعدا خوابی را که در آن یکی از این عزیزان را دیدم و با هم گفتگو کردیم را اینجا خواهم نوشت.
روحشان شاد
***
دستشان درد نکند. این سریال باعث شد تا در این سال نود به مدت چند ساعت در هفته دوباره با این سیما آشتی کنم. روح شهید بزرگوار بابایی و همه شهدای بزرگواری که با هر وسیله ای از صلح و آزادی سرزمین صلح دفاع کردند شاد.
***
یه سفره هفت سین قشنگ توی هم کف دانشکده مون درست کردند. دیگه فکر نمی کنم تا آخر سال وقت بشه نوشته دیگه ای اینجا نوشت. ولی در اولین فرصت عکسی از این سفره اینجا خواهم گذاشت. همان دانشکده ای که شاید بعضی از شما بزرگواران به خاطر جلسه دفاع که آگهی اش را در همین وبلاگ گذاشتم تشریف آورده باشید.
***
سال خوبی داشته باشید. ایام به کام. به امید فردایی بهتر. و آرزومند اجابت شدن هر چی دعای خیری که الان به ذهنم نمی رسه برای همه شما بزرگواران
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳٩٠ - سیاوش
در سرزمین صلح صلح بر می خیزد حتی اگر لحظه به لحظه به جنگ تهدیدش کنند
سید علی صالحی - روزنامه شرق نهم اسفند نود - نوشته تجلیل از فیلم افتخار آفرین
پی نوشت: ببخشید که کمتر در وبلاگستان حضور دارم. اگر در همین قرن گرفتاری ها کمتر شد نوشته هایی خواهم نوشت به امید خدا
پی نوشت دو: دستشان درد نکند. قسمت آخر سریال شوق پرواز خیلی مرا گرفت. کاش راحت تر و بیشتر می نوشتم. برای ثبت احساسات و درس ها
و پی نوشتی دیگر در مورد احساس نسبت به سرزمین صلح که بعدا اضافه خواهم کرد
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٩ اسفند ،۱۳٩٠ - سیاوش
سلام به همه دوستان و بزرگواران
پیرو نوشته قبلی وقتی تاخیر هام طولانی میشه اول باید خودمو معرفی کنم که بزرگوارانی که قدم رنجه می فرمایند یادشون بیاد.
من نویسنده وبلاگ باد صبا هستم. اسمم هم که آخر نوشته ها میاد. آهان. یادتون اومد. ممنون. خوبین؟ همه چی رو به راهه؟ البته به غیر از بعضی چیزا که رو به راه نیست. خب. خدا رو شکر
حرف خیلی زیاده فقط یه عذرخواهی کنم به خاطر تاخیر های طولانی. یه دفعه چند تا مشغله وقتگیر پیش اومد. یکی از کارای قشنگی که بعضی دوستان وبلاگ نویس انجام می دهند اینه که قبل از تاخیراشون خبر میدن و باید من هم یاد بگیرم.
به خاطر عکس نوشته قبلی یه خاطره از کودکی خودم تعریف کنم:
یادمه تابستون بین کلاس اول و دوم بود که رفته بودیم باغ مادر بزرگم. معمولا آخرای تابستون موقع چیدن محصول پسته است. البته متاسفانه از اون باغ و شور و حال اون موقع فقط چند تا خاطره مونده و چند تا اتاق خراب شده و چند تا درخت خشکیده. امیدوارم یه روزی دوباره اون باغ سرسبز تر از گذشته زنده بشه.
طبیعیه که ما بچه ها وقتی میرسیدیم اونجا از صبح زود تا شب هر وقت چشمامون جایی رو میدید یا مشغول بازی روی درختا بودیم یا مشغول گل بازی یا گشت و گذار توی قسمتای ناشناخته ده و ...
یه روز وسط دویدن و بازی توی باغ دمپایی من پاره شد. موقع ناهار بود و همه چند تا خانواده زیر درخت سایه خوش * جلو صفه ** نشسته بودند و سفره ناهار پهن بود. همه دور سفره جمع شده بودن و هر چند دقیقه یه بار من رو صدا می زدن. من که دلم نمی خواست با دمپایی پاره برگردم توی یه جوی بدون آب زیر سایه درخت نشسته بودم و منتظر تعمیر شدن دمپاییم بودم.
بالاخره وقتی بزرگترا دیدن من با صدا زدن نمیام خاله ام اومد دنبالم و گفت: ((سفره پهنه. چرا نمیایی؟))
بعد من رو دید که کف جو چهار زانو نشستم و دمپایی پاره رو جلوم گذاشتم و بهش خیره شدم و چهار پنج تا کفشدوزک روی دمپاییم گذاشتم و پرسید: ((چه کار داری می کنی؟))
من هم گفتم: ((این کفشدوزکا از روی دمپایی من فرار می کنن. چند بار دوباره گذاشتمشون روی دمپایی ولی به جای اینکه دمپایی من رو بدوزن میرن این ور و اونور))
و بهد هم صدای خنده خاله ام و بعد هم دیگرانی که شنیدند و ...
* نام دیگر درخت نارون.
** صفه همون سکو است که به خاطر ارتفاع داشتن کف اتاق از کف زمین اتاق اصلی که در هم نداشت رو صفه می گفتن.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩٠ - سیاوش
