باد صبا
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف می‌سازد و باز بر زمین میزندش

 

 

ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد

ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳٩٦ - سیاوش

در کنار اشک و ...

سخت است غصه خوردن. ناممکن است غصه نخوردن. بسنده کردن به لایک و هشتک و عکس پروفایل برای فجایع انسانی حرص در می آورد. از طرفی همین فعالیتهای اینترنتی کمی آگاهی ایجاد می کند و حرکتهایی را راه اندازی می کند برای کمک های مالی و مطالبات جدی از مقامات. نوشتن سخت است. سکوت به حس درونی نزدیک تر است. ننوشتن سخت است.

و هزاران حرف گفته و نگفته در مورد جنگ و آوارگی و ...

در باره این موارد می توان ساعتها حرف زد یا حرف شنید یا نوشت یا خواند اما ...

و همچنین اقدامات جدی و موثر برای کمک و ...

 

نوشتن بیشتر سخت است. هر چند ننوشتن هم

از این روز ها بگویم که عزیزان از سفری طولانی برگشتند و کمی شادی و تجدید دیدار و ...

 

مهمان گرانقدری داشتیم چند روز . دوستان جدیدی پیدا کردیم. و موضوعاتی بزرگ و کوچک از زندگی های فردی و جمعی و ...

 

نوشتن سخت است. هر چند ننوشتن هم

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٤ - سیاوش

یه ماجرای بامزه

پلازا می دونین چیه دوستان؟ Plaza یه سری میدونهای بزرگه که وسطش جای پارک خودرو هست و دور تا دورش مرکز خرید و فروشگاه هست. اینجا خیلی متداوله و برخی آدرس ها هم به کمک همین پلازا مشخص میشه. ولی من توی هیچ کتاب آموزش زبان انگلیسی توی ایران این کلمه رو ندیده بودم و اینجا اولین بار این کلمه رو شنیدم و دیدم. به جاش توی بسیاری از کتابها شونصد تا تمرین روش ساختن جمله شرطی نوع اول و دوم و سوم وجود داره که تا حالا به کارم نیومده و ندیدم کسی توی محاوره ها از این قواعد استفاده کنه.

بگذریم. یکی از دوستان تعریف میکرد توی یکی از پلازا ها از خرید برگشته بود و می خواست بره سمت ماشینش که دیده یه جایی وسط ماشینها صدای بلند موتور یه خودرو میاد و دود و بوی لاستیک هم بلند شده. ایشون میگه با کنجکاوی و نگرانی دویدم سمت صدا. چند نفر دیگه هم که توجه شون جلب شده بود دویدند سمت اون صدا. دیدم یه خانم حدودا هشتاد و پنج ساله نشسته پشت فرمون یه خودرویی و داره گاز میده. جلو خودروی این خانم یه ماشین دیگه پارک شده بود و ایشون ماشینش رو کوبونده بود به ماشین جلویی و ماشین رو هل داده بود جلو و ماشین جلویی هم گیر کرده بود به یه ماشین دیگه و متوقف شده بود. اما اون خانم همچنان داشت گاز میداد. و در اثر این کار دود از لاستیکهای ماشین این خانم بلند شده بود و زمین زیر تایر ها هم سیاه شده بود و قسمتهایی هم از زمین کنده شده بود. بالاخره چند نفری که جمع شده بودند درب ماشین رو باز کردند و این خانم رو بیرون کشیدند. این دوستمون بامزه می گفت تا آخرین لحظه هم پاش روی پدال گاز بود و اصرار داشت که ((بذارید گاز بدم. ))

ظاهرا ماجرا از این قرار بود که این خانم می خواست از پارک در بیاد و به جای دنده عقب دنده جلو رو انتخاب کرده بود. بعد از حرکت که ماشینش نزدیک بوده به ماشین جلویی برخورد کنه ایشون دستپاچه شده بود و می خواسته ترمز بگیره. ولی به جای ترمز پاشو با قدرت فشار داده بود روی پدال گاز.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٦ امرداد ،۱۳٩٤ - سیاوش

چند تا داستان 2

یکی از همکاران قدیم که چند سالی در اواخر دهه شصت برای کار به کشور ژاپن رفته بود تعریف می کرد برای کار پیدا کردن یکی از نکاتی که می توانست شانس یافتن کار را افزایش دهد این بود که به کارفرما هایی مراجعه کنیم که قبلا کارگر ایرانی نداشته اند و شناخت قبلی از ایرانی ها نداشته باشند. چون چند جایی که رفته بودیم و طرف قبلا با ایرانی ها کار کرده بود ذهنیتش از ایرانی ها این بود که کسانی که بلدند با دوز و کلک از تلفن عمومی پولی به طور مجانی استفاده کنند و بلدند که چگونه بدون بلیت سوار مترو شوند و بلندند چگونه در مراسم مرده سوزی با آمپول هوا سر اطرفیان شخص فوت شده را گول بمالند که با ترکیدن کله اش موقع سوختن فکر کنند طرف عاقبت به خیر شده و انعام بیشتری به کارگر دهند و ...

***

یکی از دوستان تعریف میکرد که ده سال پیش برای ماموریت به کشور آلمان رفته بود و یکی از مدیران بخششان هم که تجربه بیشتری داشت به عنوان سرپرست گروه همراهشان بود. بیشترین توصیه ای که این سرپرست به همسفرانشان می کرد این بود که بزرگترین خطری که شما را تهدید می کند ایرانی ها هستتند. ازشان دوری کنید و مواظب باشید به اسم کمک به هموطن و آدرس نشان دادن و کمک به خرید ارز و ... سرتان کلاه نگذارند. حتی ممکن است سرتان کلاه نگذارند اما کلاه از سرتان بردارند.

***

یکی از دوستان که ساکن شهر تورنتو است تعریف می کرد که پارسال موقع جام جهانی برزیل یه پرچم ایران خریده بودیم و بالای سردر خونه زده بودیم. دیگران و یا کانادایی هایی که رد می شدند و پرچم را می دیدند لبخندی می زدند و آرزوی موفقیتی می کردند و گاهی گفتگویی پیش می آمد و در مورد جام حهانی و تیم ایران می گفتم. ولی دو یکبار در طی مدتی که این پرچم را نصب کرده بودیم پیش آمد که واکنش هم وطنان را دیدیم. یکبار یه خانم نسبتا مسن ایرانی که آمد و با بد و بیراه و داد و قال به ما می گفت: ((مزدور های خائن پس شیر و خورشید پرچمتون کو؟ )) و بار دیگر هم یک مرد نسبتا جوانی بود داشت توی خیالان رد میشد و من هم که بیرون بودم و من و پرچم را دید با پوزخند و تمسخر آرزوی شکست و باخت تیم ایران را میکرد تا وطن فروشها حالشان گرفته شود!

شاید سی سال یکنفر در جامعه ای زندگی کند که یکی از بارزترین ویژگی هایش تکثر عقاید و احترام به عقاید دیگران باشد اما سی سال که سهل است سیصد سال زندگی هم نتواند تاثیرگذار باشد.

***

دوست دیگری تعریف میکرد که سال 88 در روز انتخابات ریاست جمهوری با کمک چند تا از استادان ایرانی از طرف دانشگاه اتوبوسی گرفته بودیم تا مسیر چهارصد کیلومتری را تا اوتاوا دسته جمعی برویم برای شرکت در انتخابات و رای دادن. روبروی سفارت و صفی که برای رای دادن بود عده ای با پلاکارد و در حال شعار دادن (مهم نیست متعلق به چه گروه و دسته ای) جمع شده بودند و هرچه فحش و ناسزا بود به افراد در صف می دادند. چقدر دیدن هموطن در هزاران کیلومتر آن طرفتر از مرزها دلمان را باز کرد. خدا پدر پلیس را بیامرزد که اجازه نمی داد کار دیگری بکنند.

***

پی نوشت: دوستان بزرگواری که نوشته قبلی را خواندند شاید به شوخی یا جدی تصویر خیلی مثبتی از اینور بهشان دست داد. امیدوارم این چند تا داستان کمک کند به حفظ تعادل.

همچنان فکر می کنم موضوع جالبی مرتبط با جامعه شناسی می توان مطرح کرد و به تحقیق و پژوهش پرداخت در مورد رفتار های فردی و اجتماعی  و نسبت دادن و ندادن آنها به ملیت و بستر های تاریخی و زبانی و جغرافیایی

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳٩٤ - سیاوش

چند تا داستان

-         چنین روایت شده که حضرت موسی علیه السلام برای قومش خبر آورد که آماده قحطی شوید و برای دوران قحطی مواد غذایی ذخیره کنید. مدتی گذشت و قحطی نیامد. یکی از یاران از حظرت پرسید پس چه شد؟ چرا قحطی نیامد؟ همین پرسش را حضرت موسی از حضرت پروردگار پرسید و پاسخ در پستوی خانه های قوم بود. بسیاری از مردم دیوار خانه هایشان، جایی که گندم ذخیره میکردند خراب کرده بودند و راهی بین انبار خانه ها درست کرده بودند تا هرکه ندارد از انبار آنکه دارد بردارد. و وقتی چنین محبتی بین مردم به وجود آمد قحطی نیامد.

-         یکی از خانواده های دوستان اینجا مشکلی برای فرزندشان پیش آمده بود و فرزندشان چند روزی در بیمارستان بستری بود. جمعی از دوستان اینحا برنامه ای تهیه کرده بودند و به اشتراک گذاشته شده بود برای تهیه خوراک و سر زدن به این دوست توی بیمارستان و رفت و آمد و ... .

-         پدر یکی از دوستان اینجا به رحمت خدا رفت و فرزند بزرگشان درس و امتحان داشت. پدر و مادر خانواده به همراه فرزند کوچکترشان به ایران رفتند و فرزند بزرگتر اینجا ماند. برای زندگی و مایحتاجی مثل خوراک برای فرزند این خانواده که اینجا مانده بود برنامه ای تهیه شد و اجرا شد توسط چند تا از خانواده های دیگر که به شوخی این نوجوان به پدر و مادرش می گفت وقتی شما نبودید اوضاع خوراکی چربتر بود

-         چند وقت پیش خداوند به یکی از دوستان اینجا یک پسر کوچولو داد. برنامه ای نوشته و تهیه شد توسط چند تا از دوستان که در طی روزهای ابتدای تولد توی بیمارستان و خانه برای امور خانه و خوراک و نگهداری از فرزند هر روز یک نفر یا بیشتر از بانوان در کنارشان باشد. مادر این کوچولو می گفت به خانواده اش در ایران می گفته اینجا دوستانی بهتر از آب روان کم از مادر برای او نگذاشتند.

-         پدر من هم که حدود سه ماه پیش به رحمت خدا رفتند برایشان مراسم ختمی در جمع دوستان اینحا برگزار کردیم. برای تهیه مقدمات مراسم و پذیرایی و محل مراسم و سخنرانی توسط یکی از دوستان و تلاوت قرآن و سایر امور آنقدر کمک و همکاری خالصانه توسط دوستان بدون هیچ چشمداشتی صورت گرفت که قابل وصف نیست.

-         و داستانهای دیگر

پی نوشت:

- برای خالی نماندن تقویم این وبلاگ من در آخرین روز خردادماه عنوان نوشته (چند تا داستان) را اینجا نوشتم و منتظر فرصتی بودم که آنرا کامل کنم. اما آنقدر چند روز اخیر شلوع بود که نتوانستم زودتر انرا کامل کنم. از این بابت از همه بزرگوارانی که بار ها به اینجا سر زدند و چیزی ننوشته بودم پوزش می طلبم.

- من وعده نوشتن مطالبی را در چند تا نوشته قبلی دادم که به دلایلی که میدانید نتوانستم آنها را بنویسم. اگر عمری بود در روزهای آتی بیشتر به آنها می پردازم.

- توصیه: در کنار رسانه های اینترنتی مثل نرم افزار های موبایل و فیسبوک و غیره لطفا وبلاگ را بیشتر دریابید. دلایلش مفصل است و چند باری قبلا اینجا نوشته ام.

- داستانهای بالا می تواند مقدمه ای باشد برای نگاهی جدید به تحلیل و قضاوت در مورد رفتار اشخاص و ربط دادن آن به ملیتها و درستی و نادرستی این ارتباط

- به دلیل اشکالات سایت پرشین بلاگ نتوانستم یادداشتهای دوستان را در نوشته های قبلی پاسخ دهم. اما از لطف و محبت فراوانشان بینهایت سپاسگزارم. من دوستان وبلاگی را ندیده ام و ممکن است هرگز هم نبینم. اما مهربانیشان آنقدر محسوس است که ...

شاد و پیروز باشید

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٤ - سیاوش

به نام پدر

سلام به دوستان عزیزی که به این صفحه سر می زنند

ممنون از نوشته های محبت آمیز و تسلا بخشتون که در بخش نظرات نوشته قبلی نوشته بودید. البته من به طور اضطراری راهی شدم و دسترسی هم به اینترنت نداشتم و نوشته قبلی رو همسرم در این وبلاگ نوشتند.

سفری بود سخت و همراه با فکر و خیال که آیا این محرومیت از دیدار روی یک عزیز به چه می ارزد؟ اگر سفر طولانی تر می بود سخت تر هم می شد. اما همراهی عزیزانی زلالتر از آب روان از سختی ها فرو کاست و تلاش برای از عهده بر آمدن باری را گوشزد کرد که برایش باید قوی بود. گذشت و من برگشتم با حسرتهایی بر دل و تصمیم هایی در ذهن. اگر نبود وعده دیدار عزیزان در عقبی این فراغها خیلی سخت تر می شد.

و کلی حرف دیگر. فقط یک اشاره کوتاه اینکه در اردیبهشت هشتاد و نه تقویم این وبلاگ، از وبلاگی گفتم که قسمتی از خاطرات این عزیز سفر کرده در آن منعکس می شد ولی از اردیبهشت ماه امسال شنیدن باقی دلنوشته ها و خاطرات برایمان حسرت و آرزویی شد که به عالمی دیگر محول شد.

امیدوارم خداوند گذشتگان شما عزیزان را بیامرزد و در کنار عزیزانتان شاد و پیروز روزگار بگذرانید.

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳٩٤ - سیاوش

پدرم

 

زندگی بار گرانی است

که بر پشت پریشانی توست

کار آسانی نیست

نان درآوردن و غم خوردن و عاشق بودن

پدرم

کمرم از غم سنگین نگاهت خم باد*

 

آری  پدر رفت...

دیگر طنین صدای مردانه اش در این خانه نخواهد پیچید

و ما که دلخوش بودیم به شنیدن صدای پرمهرش از ورای فرسنگها

اکنون دلخوشیم به فاتحه ای از جانب شما مهربانان برای شادی روح پدر و دعا برای

صبر و آرامش بازماندگان داغدار که هدیه ایست بس تسلابخش

 

 

 

*شعر از مجتبی کاشانی

 



پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳٩٤ - سیاوش

باز می آید پرستو نغمه خوان

سلام به دوستان بزرگوار

می دانم این چند وقت زیاد پیش آمده که به اینجا سر زده اید و چیزی ننوشته بودم. قبلا هم پیش آمده که کم دیر به دیر نوشته ام. شاید کمی عذر و بهانه لازم باشد اما تکرار مکررات مناسب اولین نوشته سال جدید نیست. تا این ماه زیبا تمام نشده اینجا بنویسم که آرزوی سالی خوش همراه با موفقیت و آرامش و شادکامی برای شما عزیزان دارم. این روز های پس از زمستان حسی ایجاد می کند که در بین همه مردم مشترک است. حتی اگر سال تقویمشان هم نو نشود اما حسشان بعد از گذراندن زمستان، حس نو شدن است.

در این ایام غیر از درس و مشق عوامل دیگری هم بود که نوشتن را به تاخیر انداخت. غم ناشی از اتفاقات تلخی این روز ها، روشن شدن آتش جنگی تلخ در منطقه؛ شهادت هشت تن از مرزبانان این مرز و بوم، اتفاق تلخ در یکی از سفر های زیارتی و ... همه موجب شد نوشتن سخت شود. ببخشید قصد نداشتم احساس غم را به شما عزیزان منتقل کنم. اما همانطور که قبلا گفتم این وبلاگ به مانند دفتر خاطرات خودم هم هست و

همجنین روز های تعطیل برای بسیاری از مردم در کنار سفر و مهیمانی شده بود دنبال مردن آخرین اخبار سیاسی و ... . دست همه آن بزرگوارانی که برای منافع مردم زحمت می کشند درد نکند.

نمی دانم نوشتن از اینجا و مناسبتها و نخستین نوروز دور از سرزمین مادری چقدر می تواند مناسب این نوشته باشد. اما احساس نیاز به شریک بودن در حس و حال هموطنان در چنین مناسبتهایی خیلی بیشتر می شود. و چقدر زیبا یکی از دوستان بزرگواری که چند ماهی هست به اینجا سر می زنند (خیلی خوشوقتم) از این نیاز عاطفی برای همه هموطنانی که در سرزمین کهن نیستند نوشته بودند.

البته به لطف وسایل ارتیاطی و آسانتر شدن حمل و نقل و تغییرات مختلف سبک زندگی، به اشتراک گذاشتن این حس و حال فراهمتر از گذشته شده است. برخی برنامه های تلویزیون و به ویژه کلاه قرمزی کمک بزرگی هستند برای اشتراک حسی شیرین در جای جای این کره خاکی ( و آبی)

تعداد قابل توجهی برنامه نوسط ایرانیان آنطرف آبها در ایام نوروز برگزار می شود. اما برای ما همان که دوستان اینجا زحمتش را کشیدند ( و کشیدیم در حد صندلی و میز چیدن و ...) از همه خودمانی تر و جالب تر بود.

برای اینکه نظمی در نوشته هایم به وجود آید و در آینده نزدیک زود به زود تر بنویسم اینحا وعده چند تا نوشته بعدی را می نویسم. نوشتن از فراز و نشیب های زندگی در سرزمینی دوردست، نوشتن از برخی از آداب و رسوم مردم این سرزمین و نوشتن از طبیعت و حیوانات این دور و اطراف نوشته هایی هستند که دوست دارم دانسته هایم را با شما عزیزان به اشتراک بگذارم. امیدوارم عاملی این نوشتن را به تاخیر نیندازد.

در پایان توضیحی هم در مورد عنوان نوشته بنویسم. باز می آید پرستو نعمه خوان عنوان یکی کتابهای شعر و یکی از سروده های خانم پروین دولت آبادی (روحش شاد) است که این شعر یکی از درسهای کتاب فارسی چهارم دبستان هم بود و امیدوارم که باشد. تغییری که همه جا در بهار محسوس است زنده شدن طبیعت و سر و صدای جانوران از حشرات گرفته تا پرندگان که هر بی نوجهی را متوجه این زندگی می کند. هر چند که اینجا هم پرستو ها برگشته اند اما یکی از مهیمانانی که چند وقتی است تشریف آورده اند غاز ها هستند و اگر بخواهم به اولویت بلندی صدا این موضوع را توصیف کنم می توان نوشت باز می آیند غاز ها جیغ و داد کنان

 

علاوه بر سار و غاز و مرغابی و بلبل و طرقه یکی از پرندگانی که این روز ها زیاد می توان در روی درخت ها و پارکها دید این پرنده است که سینه سرخ آمریکایی نام دارد و آواز زیبایی هم دارد.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳٩٤ - سیاوش

آخر اسفند و عید و وبلاگ و ...

سلام به دوستان بزرگوار

مثل همیشه ببخشید که بیشتر و زودتر ننوشتم. مشعله ها و فکر کردن در مورد نوشته و ...

این مواقع سال که می شود چیزی که در ذهن بسیاری از مردم پررنگ است حس است. حس به معنی دریافت اطلاعات از بیرون و نمود یافتن درون در دنیای بیرون از ذهن. حس نو شدن، حس زنده شدن دوباره، حس امید و بسیاری حس های دیگر. به طور خاص برای مردمان عزیزی که در سراسر گیتی این روز ها نوید دهنده سال جدید و نورزو هم هست (علاوه بر نوشدن طبیعت) این حس معمولا پررنگ تر است.

چند جمله بالا هر چند مقدمه منسجمی نشد اما می تواند به من کمک کند که بیشتر بنویسم. روز بیست و ششم اسفند هر سال برایم یاد آور روزی است تلخ که در یکی از نوشته های آخر اسفند سال هشتاد و شش همین وبلاگ نوشتم. خدا آن عزیزان را بیامرزد و امیدوارم جایگاهی همراه با آرامش و آمرزش داشته باشند. اما ... . جالب است که آن نوشته موجب آشنایی من با بسیاری از دوستان وبلاگی ام شده. در بسیاری از جستجو های اینترنتی (از جمله در گوگل) در مورد آن عزیزان از دست رفته، یکی از صفحات جستجو شده همان نوشته وبلاگ من است. هر چند از آشنایی با دوستان وبلاگی جدید خرسندم اما این بدان معنی است که این موضوع در دیگر رسانه ها بازتاب زیادی نیافته و وبلاگ من به نوعی منبعی برای خواندن در مورد آن حادثه تبدیل شده و از این بابت (بازتاب نیافتن در دیگر رسانه ها) ناخرسندم. دو سال اول وبلاگ نویسی معمولا در نوشته آخر اسفند لینکهایی از نوشته های برتر وبلاگم می گذاشتم و به نوعی ارزیابی وبلاگم در سالی که گذشت را انحام می دادم. اما سال تلخ هشتاد و هشت و تاثیری که در فضای حقیقی و کحازی حامعه داشت موحب شد دیگر آن روند را تکرار نکنم. اما لینک یکی از نوشته هایم را که دو سال پیش نوشتم در مورد یکی از آن عزیزان مرحوم شده اینجا می گذارم. قابل ذکر است که این نوشته را بنا به خواسته یکی از خوانندگان بزرگوار وبلاگ که از طریق همان جستجو ها به اینجا راه یافت نوشتم. لینک  (بند سوم نوشته)

بررسی و مرور امسال برای من کار آسانی نیست. چون تغییرات برایمان زیاد بود. یکی از این تعییرات محرومیت از دیدار مادر بزرگ خوب و مهربانی بود که اگر وعده امکان دیدار عزیزان در عالم پس از مرگ نبود این فراغ خیلی سخت تر می شد.

تغییرات دیگر هم کم نبوده. پس سالها تدریس و کار اجرایی دوباره به کسوت دانشجو در آمدن و گشتن لا به لای مقاله ها و نتایج آزمایشگاهی تغییر بزرگی است. اما ...

هر چند این نوشته خیلی هول هولکی نوشته شده اما شاید بتواند قسمتی از این حس را نشان دهد. هر چند در دیگر نوشته های مهر ماه تا الان شاید این حس مشهود باشد.

مطلب برای نوشتن زیاد است. مثلا از حال و هوای ایرانیان و مراسم نوروز و سفره هفت سین و ... . اما اجازه بدهید بعدا در این مورد مفصل تر بنویسم. دلایل این وعده به آینده چند مورد است. ولی یکی اش اینکه اینقدر تنوع این مراسم اینحا زیاد است که نمی توان به یک نوشته بسنده کرد. فقط خیلی کوتاه بگویم که هفته پیش از شهر آرام و کوچک واترلو یه سر رفتیم شهر درندشت و بی در و پیکر تورنتو. بی در و پیکر از نظر وسعت و معماری و ترافیک و تنوع شدید ملیتی و فرهنگی و ... . برای خرید کمی ملزومات سفره هفت سین و چیزهای مرتبط. فقط همین رو بگم که توی همون چند ساعتی که توی تورنتو بودیم دلم برای واترلو تنگ شد. اینجا هم غیر از پررنگ بودن این مراسم در بین خانواده های ایرانی و خانه ها، در یکی از سالنهای کتابخانه های شهر هم مراسمی بود برای معرفی نوروز به غیر ایرانیان. همچنین یکی از جمع های ایرانیان اینجا (همان که توصیفش در دو تا نوشته قبلی گفته شد) روز هفتم فروردین مراسم جشنی در یکی از سالنهای عمومی شهر دارند که به امید خدا اگر شرکت کردیم در مورد آن اینجا خواهم نوشت.

به خاطر اینکه کمی حال و هوای قسمت اول این پست غمگیم بود من لینک یک خاطره بامزه هم از نوشته های قبلی وبلاگم رو اینحا می گذارم. امیدوارم حال و هوا عوض شود.

با آرزوی اینکه سال جدید سالی سرشار از موفقیت و شادکامی و آرامش و برکت برای خودتان و همه عزیزانتان باشد.

سیاوش

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳٩۳ - سیاوش

کمی اطلاعات از این جا ها

سلام به عزیزان بزرگواری که به اینجا سر می زنند.

فکر کنم کمی اطلاعات از زندگی مردم در زمستانها برای خوانندگان بزرگوار وبلاگ حالب باشد.

تصریر پایین یکی از دریاچه های سرزمین برف رو نشون میده. اسمش هست Lake Somcoe

 

 نابلو زیر ساحل دریاچه رو نشون میده و خطراتی مثل گیر کردن در گل برای خودرو ها و رو نشون میده. (عکسهای تابستونی این ساحل رو نمیشه گذاشت)

 

 دو تا تصویر پایینی هم سطح دریاچه رو نشون میدن. من نمی دونم ضخامت یخ چقدره اما در حدی هست که خودرو هایی با وزن دو یا سه تن راحت اینجا روی دریاچه پارک می کنند و ملت می روند و به تفریحات زمستونی شون می رسند.

 

اون چیز هایی هم که وسط دریاچه می بینید کلبه هایی هستند به صورت اتاقک های چادری که برای ماهیگیری مردم درست می کنند و بعد هم یخ رو سوراخ می کنند و ماهیگیری می کنند. ظاهرا یکی از نفریحات زمستونی مردم اینجا Ice fishing هست.

 

تصویر پایینی هم یکی از میدون های میدون شهر Barrie رو نشون میده.

 

 با توجه به اینکه در طول سه ماه هوا از صفر درجه گرمتر نمیشه در این ایام چنین مجسمه هایی در بسیاری از میادین شهر ها به زیبا شدن میدانها کمک می کند.

 

کاش خواننده بزرگوار VIP هم اینجا نظر می نوشت.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳٩۳ - سیاوش